X
تبلیغات
بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم

مسلمانان روزه دار  كه ماه رمضان را به روزه دارى به پا داشته و از خوردن و آشاميدن و بسيارى از كارهاى مباح ديگر امتناع ورزيده اند، اكنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستين روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مى‏طلبند، اجر و پاداشى كه خود خداوند به آنان وعده داده است.

اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در يكى از اعياد فطر خطبه اى خوانده‏ اند و در آن مؤمنان را بشارت و مبطلان را بيم داده ‏اند:

 اى مردم! اين روز شما روزى است كه نيكوكاران در آن پاداش مى‏گيرند و زيانكاران و تبهكاران در آن مايوس و نااميد مى‏گردند و اين شباهتى زياد به روز قيامتتان دارد، پس با خارج شدن از منازل و رهسپار جايگاه نماز عيد شدن به ياد آوريد خروجتان از قبرها و رفتنتان را به سوى پروردگار، و با ايستادن در جايگاه نماز به ياد آوريد ايستادن در برابر پروردگارتان را و با بازگشت ‏به سوى منازل خود، متذكر شويد بازگشتتان را به سوى منازلتان در بهشت‏ برين، اى بندگان خدا، كمترين چيزى كه به زنان و مردان روزه ‏دار داده مى‏شود اين است كه فرشته‏اى در آخرين روز ماه رمضان به آنان ندا مى‏دهد و مى‏گويد:

�هان! بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشته‏ تان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد.�

عارف وارسته ملكى تبريزى درباره عيد فطر آورده است: �عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها بر گزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در اين روز نزد حضرت او گرد آيند و بر خوان كرم او بنشينند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند و از خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند ونيز آنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، بر آوره و بيش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشند و از مهربانى و بنده‏ نوازى، بخشايش و كارسازى در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمى‏برند.�

روز اول ماه شوال را بدين سبب عيد فطر خوانده ‏اند كه در اين روز، امر امساك و صوم از خوردن و آشاميدن برداشته شده و رخصت داده شد كه مؤمنان در روز افطار كنند و روزه خود را بشكنند فطر و فطر و فطور به معناى خوردن و آشاميدن، ابتداى خوردن و آشاميدن است و نيز گفته شده است كه به معناى آغاز خوردن و آشاميدن است پس از مدتى از نخوردن و نياشاميدن. ابتداى خوردن و آشاميدن را افطار مى‏نامند و از اين رو است كه پس از اتمام روز و هنگامى كه مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مى‏شود انسان افطار مى‏كند يعنى اجازه خوردن پس از امساك از خوردن به او داده مى‏شود.

عيد فطر داراى اعمال و عباداتى است كه در روايات معصومين(ع) به آنها پرداخته شده و ادعيه خاصى نيز آمده است.

از سخنان معصومين(ع) چنين مستفاد مى‏شود كه روز عيد فطر، روز گرفتن مزد است. و لذا در اين روز مستحب است كه انسان بسيار دعا كند و به ياد خدا باشد و روز خود را به بطالت و تنبلى نگذراند و خير دنيا و آخرت را بطلبد.

و در قنوت نماز عيد مى‏خوانيم:

 �... اسئلك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلى الله عليه و آله ذخرا و شرفا و كرامة و مزيدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى كل خير ادخلت فيه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من كل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد، صلواتك عليه و عليهم اللهم انى اسالك خير ما سئلك عبادك الصالحون و اعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون‏�

بارالها! به حق اين روزى كه آن را براى مسلمانان عيد و براى محمد(ص) ذخيره و شرافت و كرامت و فضيلت قرار دادى از تو مى‏خواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خيرى وارد كنى كه محمد و آل محمد را در آن وارد كردى و از هر سوء و بدى خارج سازى كه محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو مى‏طلبم آنچه بندگان شايسته ‏ات از تو خواستند و به تو پناه مى‏برم از آنچه بندگان خالصت‏ به تو پناه بردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 9:28  توسط 2yar  | 

250 سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .

روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است .

شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت ...

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.

برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:2  توسط 2yar  | 

میخوام برم اما نمیتوانم

نتوانم به تو پيوستن و ني از تو گسستن
نه زبند تو رهائي نه کنار تو نشستن


اي نگاه تو پناهم ! تو نداني چه گناهيست
خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن


تو مده پندم از اين عشق که من دير زماني
خود به جان خواستم از دام تمناي تو رستن،


ديدم از رشته جان دست گسستن بود آسان
ليک مشکل بود اين رشته مهر تو گسستن


امشبم اشک من آزرد و خدارا که چه ظلمي ست
ساقه خرم گلدان نگاه تو شکستن!


سوي اشکم نگهت گرم خراميد و چه زيباست
آهوي وحشي و در چشمه روشن نگرستن

 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:59  توسط 2yar  | 

میخوام برم اما نمیتوانم

نتوانم به تو پيوستن و ني از تو گسستن
نه زبند تو رهائي نه کنار تو نشستن


اي نگاه تو پناهم ! تو نداني چه گناهيست
خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن


تو مده پندم از اين عشق که من دير زماني
خود به جان خواستم از دام تمناي تو رستن،


ديدم از رشته جان دست گسستن بود آسان
ليک مشکل بود اين رشته مهر تو گسستن


امشبم اشک من آزرد و خدارا که چه ظلمي ست
ساقه خرم گلدان نگاه تو شکستن!


سوي اشکم نگهت گرم خراميد و چه زيباست
آهوي وحشي و در چشمه روشن نگرستن

 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:57  توسط 2yar  | 

  • -          صداقت يعني دروغ نگوئيم
  • -          صداقت يعني بر خلاف حقيقت عمل نكنيم
  • -          صداقت يعني از آنچه درست مي پنداريم سرپيچي نكنيم
  • -          صداقت يعني در كار ، هيچ گونه فريبي بكار نبريم
  • -          صدقت يعني در اصول اخلاقي انسجام داشته باشيم
  • -          صداقت يعني پذيرش مسئوليت هر اقدامي كه انجام داده ايم

 

صادق بودن يعني يكپارچگي و خلوص -  يعني دوري گزيني از حيله گري و گول زدن خود و ديگران – يعني پيرو حقيقت محض و مطلق بودن

 

صداقت تعيين كننده كيفيت درستكاري است، مشخص كننده درجه پايبندي به اصول است و فاصله بين پندار و كردار را به حداقل مي رساند. انسان صادق صراحت و عدالت را در رفتار با ديگران بكار مي گيرد و از ريا ، دورويي و حيله در قبال ديگران پرهيز مي كند. صداقت يعني آشكار كردن حقيقت و پنهان كردن هر آنچه بنام مصلحت حقيقت ناب را قرباني مي كند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:56  توسط 2yar  | 



روح الله نیکپا، تکواندوکار زیر ۵۸ کیلوگرم، با کسب نخستین مدال المپیک برای افغانستان، در این کشور تاریخ ساز شد.

این ورزشکار ۲۱ ساله در مسابقه رده بندی وزن خود، خوان آنتونیو راموس، قهرمان اسپانیایی رقابت های جهانی (سمت راست) را با نتیجه ۴-۱ شکست داد

تکواندوکار افغان (چپ)، در مقابل گیلرمو پرز، ورزشکار مکزیکی

نیکپا، در برابر لونت تونکات از آلمان (سمت چپ)

مسابقه تکداندو کار افغان با حریف آلمانی

روح الله نیکپا، پس از شکست دادن حریف اسپانیایی

نیکپا (سمت راست) به مقام سوم المپیک و مدال برنز دست یافت

نیکپا پس از کسب مدال

افغانستان با چهار ورزشکار در المپیک پکن شرکت کرده است. امید بعدی این کشور برای کسب مدال المپیک، نثاراحمد بهاوی (حامل پرچم) است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:30  توسط 2yar  | 

اسکن مغزی روتین در گروهی از مردان میانسال نشان مي‌دهد که 10 درصد آنها دچار سکته مغزی هستند، بدون اینکه از این عارضه خبر داشته باشند.

 به گزارش  خبرگزاری رویترز این پژوهشگران می‌گویند افراد مبتلا به فیبریلاسیون دهلیزی، شایع‌ترین نوع اختلال ضربان قلب در افراد بالای 65 سال، دو بار بیشتر در معرض این سکته‌های خاموش قرار دارند.

سکته‌های مغزی خاموش (SCI) صدمات مغزی ناشی از لخته خونی هستند که جریان خون به مغز را قطع می‌کند.

دکتر سودا سشادری از دانشکده پزشکی دانشگاه بوستون و همکارانش در نشریه Stroke در این باره می‌نویسند: "این یافته‌ها بر نیازه به شناسایی زودرس و درمان عوامل خطرساز قلبی – عروقی در میانسالی تاکید دارند."

آنها می‌افزایند: "این امر به خصوص از این لحاظ اهمیت دارد که SCI با افزایش خطر بروز سکته مغزی و اختلال شناختی همراه است."

این پژوهشگران یافته‌های  خود را بر اساس اسکن MRI روتین از حدود 2000 نفر با میانگین سنی 62 سال به دست آوردند. اسکن‌های مغزی این افراد نشان داد که 10.7 درصد این افراد بدون اینکه علائم سکته مغزی را نشان دهند، دچار سکته شده‌اند. و در میان این افراد 84 درصد تنها یک ضایعه منفرد در مغز داشتند.

در بررسی سوابق پزشکی این افراد مشخص شد، در آنهایی که فیبریلاسیون دهلیزی داشتند، احتمال سکته مغزی خاموش  بیش از دو برابر می‌شد.

در فیبریلاسیون دهلیزی، دو حفره فوقانی قلب به علت اختلال ریتم قلب، نمی‌توانند به طور موثر خون درون خود را تلمبه و به درون بطن‌های قلب تخلیه کنند، در نتیجه در دهلیزها تجمع خون رخ می‌دهد و خطر لخته‌شدن خون در آنها افزایش می‌یابد.

سایر عوامل خطرساز برای افزایش خطر سکته‌های خاموش شامل میزان بالای هوموسیستئین خون - یک اسید آمینه حاوی گوگرد در خون -؛ بیماری شریان‌های کاروتید در گردن؛ فشار خون بالا و به خصوص فشار خون سیستولی (ماکزیمم) بالا بود.

علائم هشداردهنده سکته مغزی شامل به هم خوردن تعادل، اختلال  در صحبت کردن و ضعف عضلات صورت،از دست رفتن نسبی بینایی و سردرد شدید است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:36  توسط 2yar  | 

 

دیدن چیزهایی که وجود ندارد، چه به صورت جرقه نورانی باشد، چه لکه‌های تیره ممکن است ناراحت‌کننده باشد،اما

هنگامی که افراد روی چشم‌های‌ بسته‌شان فشار می‌آورند، دچار حمله میگرن می‌شوند و یا حتی عطسه می‌کنند، انواعی از جرقه و اشباح نورانی را می‌بینند.

همه این تجربه‌های بصری ناشی از تحریک پشت چشم یا در واقع عصب بینایی است، که تجربه نور را به مغز منتقل می‌کند.

شاید شما هم از دوران کودکی به تجربه کرده باشید که فشار آوردن بر روی پلک‌های بسته ‌شده‌‌تان الگوهای نورانی مواجی را در مقابل‌ چشم‌‌های‌تان ایجاد می‌کند.

اما اگر در دوران بزرگسالی، هنگامی که دیگر روی پلک‌های‌تان فشار نمی‌آورید، میزان جرقه‌های نورانی که در مقابل چشم‌تان می‌بینید به طور قابل‌توجهی افزایش یابد یا دچار اختلال بینایی درازمدتی شوید، این امر ممکن است نشانه جداشدگی شبکیه (retinal detachment) باشد، که در آن شبکیه (پرده حساس به نورچشم) از محل خود در عقب چشم کنده می‌شود.

این عارضه یک فوریت جدی پزشکی است و باید فورا برای درمان آن به پزشک مراجعه کرد.
جرقه‌های نورانی و دیدن نورهایی در میدان دید می‌تواند با سردردهای میگرنی همراه باشد، یا به عنوان بخشی از "اورای" پیش از میگرن یا به علت میگرن چشمی رخ دهد.

اما سایر انواع فشار یا تحریک نیز می‌تواند مغز به دیدن جرقه‌های نورانی وادارد، و اغلب این تجربه‌های بینایی رایج و بی‌‌ضرر هستند.

درون کره‌های چشم ماده ژلاتینی ضخیمی وجود دارد که چشم را گرد و قوام‌دار می‌کند. هنگامی که مغز پیامی از شبکیه دریافت می‌کند، آن را به عنوان نور تفسیر می‌کند. بنابراین چه نوری وارد چشم شود یا نه، هر تحریکی بر روی شبکیه در مغز به صورتی نمایشی نورانی تعبیر خواهد شد.

اگر پس از عطسه کردن ستاره یا جرقه‌های نورانی در مقابل چشم‌های‌تان می‌بینید، ممکن است ناشی از فشار وارد آمده بر روی خود چشم یا ناشی از تحریک اعصاب مربوط به بینایی باشد.

اگر مدتی وارونه روس سر خود قرار بگیرید، یا پس از مدتی درازکشیدن به سرعت بلند شوید، فشار خون ممکن است کاهش پیدا کند؛ و مغز دچار محرومیت از اکسیژن می‌شود و محیط درون و اطراف چشم تغییر می‌کند و بر عصب بینایی تاثیر گذارده می‌شود.

همچنین هنگامی که عطسه می‌کنید، درون قفسه سینه‌ و سرتان فشار ایجاد می‌کنید، فشاری که هوا را با سرعت 160 کیلومتر درساعت از مجاری تنفسی شما به خارج می‌راند. نیروی قوی ناشی از این عطسه می‌تواند شبکیه را به شدت تکان دهد.

مجموعه دیگری از پدیدارهای بینایی که ممکن است با جرقه‌های نورانی اشتباه شوند، مگس‌پران (floater) است، که ناشی از اختلالاتی در ماده ژلاتینی درون چشم یا زجاجیه است. مگس‌پران معمولا ناشی یا از ایجاد توده‌هایی درون زجاجیه یا ارتشاح سلول‌های خونی به درون آن است؛ این پدیده را بیش از همه هنگام خیره‌شدن به یک پس زمینه درخشان و یکنواخت مانند آسمان آبی می‌توان دید.

مگس‌پران با افزایش سن بیشتر می‌شود، چرا که به افزایش سن  زجاجیه سیال‌تر می‌شود.

بنابراین در صورتی که بیماری خاصی ندارید و دچار حملات میگرن هم نمی‌شوید، دیدن جرقه‌ نورانی و مگس‌ پران نباید شما را نگران کند. مراقب افزودده شدن این پدیده یا تغییر قابل‌توجه در بینایی خود به عنوان علائم جداشدگی بینایی خود باشید، و در غیر این موارد از این نمایش نورانی جلوی چشمان‌تان لذت ببرید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:33  توسط 2yar  | 

اگر با هزار دليل پيشين براي ترك سيگار متقاعد نشده‌ايد، به اين دليل هزار و يكم توجه كنيد كه نتايج تازه‌ترين مطالعات پزشكي به آن رسيده است: سيگار مي‌تواند باعث كم شدن شنوايي سيگاري‌ها شود.

به گزارش بي‌بي‌سي، مطالعات محققان دانشگاه آنتورپ بلژيك نشان داده است سيگار و چاقي، ۲ عامل مهم در كم شدن جريان خون گوش هستند و به اين ترتيب درصورتي كه فرد در درازمدت اضافه‌وزن داشته باشد يا با دود سيگار مواجه باشد، خود را در معرض تخريب برگشت‌ناپذير سلول‌هاي حسي شنوايي قرار مي‌دهد و به عبارت ساده‌تر خود را كر مي‌كند! اين، البته، علاوه بر همه زيان‌هايي است كه پيشتر مشخص شده بود سيگار به قربانيان‌اش هديه مي‌كند.

در مطالعات قبلي نيز، به اين زيان ويژه سيگار اشاره شده بود؛ اما اين مطالعه جديد، با حجم نمونه بالاتر و روش دقيق‌تر، توانسته است شواهد محكم‌تري براي اين تاثير فراهم كند.

محققان مجري اين طرح، ابتدا از افراد تست شنوايي به عمل آوردند، سپس از آنها در مورد سابقه سيگار، شغل‌شان و ساير موارد مربوط به سبك زندگي‌شان سؤال كردند. همچنين قد و وزن آنها را براي محاسبه نمايه توده بدني (BMI)، اندازه‌گيري كردند.

جمع‌بندي اطلاعات به دست‌آمده نشان داد كه مواجهه با صداي بلند در محيط كاري، اولين و تعيين‌كننده‌ترين عامل براي ايجاد تخريب اندام شنوايي محسوب مي‌شود و پس از آن، 2 عامل چاقي و سيگار قرار دارند.

اين محققان مي‌گويند بررسي‌هاي آنها نشان داده است كه يك سال سيگار كشيدن مي‌تواند توانايي شنيدن صداهاي با فركانس بالا (صداهاي زير) را تا حد زيادي مختل كند. اين در حالي است كه بسياري از سيگاري‌هاي جوان، به‌خود و ديگران وعده مي‌دهند كه بعد از چند سال و در ميان‌سالي، ديگر متنبه خواهند شد و سيگار را كنار خواهند گذاشت.

به گفته اين محققان، مهم‌ترين سازوكار تاثير مخرب سيگار بر شنوايي، كاهش جريان خون منطقه‌اي است، اما اين تاثير وقتي مضاعف مي‌شود كه سيگار، مژك‌هاي مجراي تنفسي و گوش را نيز فلج كند.

به اين ترتيب، گوش خارجي توانايي دفع مواد و ذرات سمي و زيان‌بار را نخواهد داشت و اين موضوع نيز مي‌تواند عملكرد گوش را تحت‌تاثير منفي خود قرار دهد.

نتايج اين مطالعه، در نشريه انجمن مطالعات بيماري‌هاي گوش و حنجره چاپ شده، اما همزمان مطالعه مستقل ديگري نيز در نشريه آرشيو بيماري‌هاي داخلي منتشر شده كه از زيان‌هاي ديگر سيگار حكايت دارد و شايد بتواند در تصميم سيگاري‌ها براي ترك آن، مؤثر واقع شود.

در اين مطالعه دوم، مشخص شده كه سيگار باعث كاهش حافظه و قدرت استدلال در افراد ميانسال مي‌شود. اين مطالعه كه توسط محققان دانشگاه پاريس و دانشگاه كالج لندن به‌طور مشترك انجام شده، نشان داده كه چطور سيگار و مواد سمي موجود در دود آن، مي‌تواند روند زوال عقل و آلزايمر را در افراد ميانسال - يعني بين سنين ۳۵ تا ۵۵ سال - تسريع كند.

اين نتايج بعد از حدود ۱۷ سال پيگيري از افراد سيگاري به دست آمده است، به اين صورت كه يكبار قبل از اين دوره و يك بار بعد از آن، از اين افراد تست حافظه و استدلال به عمل آمد و نتايج اين ۲ نوبت با هم مقايسه شد.

مقايسه اين ۲ نوبت نشان‌دهنده تفاوت قابل‌ملاحظه و افت محسوس در حافظه و توان ذهني اين افراد بود.

از ديگر نتايج اين مطالعه، آن بود كه نشان داد افرادي كه سيگار را كنار گذاشته‌اند، رفتارهاي پرخطر مربوط به سلامت را هم كنار گذاشته‌اند و رفتارهاي سالم‌تري را انتخاب كرده‌اند. به‌عنوان مثال، كمتر الكل مي‌نوشند، بيشتر ورزش مي‌كنند و به تغذيه‌شان بيشتر اهميت مي‌دهند.

اگر اين نتايج در مطالعات بعدي تاييد شود، بايد منتظر باشيم كه افراد سيگاري، در سنين پايين‌تري علائم فراموشي و كاهش قواي ذهني را از خود نشان دهند و كارايي آنها در اجتماع نيز كاهش يابد.

ضمن اينكه بايد اشاره كرد كاهش توانايي شنوايي نيز در سنين ميان‌سالي، دست‌كمي از افت حافظه ندارد، چون مي‌تواند باعث اخلال در برقراري ارتباط فرد با محيط اطرافش شده و نهايتا باعث انزوا و افسردگي فرد شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:29  توسط 2yar  | 

 

حدود 50 گونه جانوری از پرندگان و پستانداران گرفته تا خزندگان و حشرات از میدان مغناطیسی کره زمین برای راهیابی استفاده می‌کنند.

با این حال میدان مغناطیسی زمین بسیار ضعیف است. شدت این میدان از 30 تا 60 میلیونیوم تسلا متفاوت است. در مقام مقایسه در یک دستگاه MRI (تصویربرداری با تشدید مغناطیسی) از میدان‌های مغناطیسی با شدت 1.5 تا 3 تسلا استفاده می‌کند.

بنابراین دانشمندان مطمئن نیستند که پرندگان چگونه از این میدان استفاده می‌کنند.
پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد که یک قطب‌نمای نوری- شیمیایی ممکن است چگونگی مهاجرت پرندگان با استفاده از میدان مغناطیسی به همراه نور را توضیح دهد.

یک نظریه در مورد چگونگی عمل این سازو کار این است که گیرنده‌های نوری در شبکیه چشم پرندگان نور را جذب می‌کند و واکنش شیمیایی که به دنبال این امر ایجاد می‌شود،  به نوبه خود مولکول‌های فتوشیمیایی کوتاه‌عمری ایجاد می‌کند که به میزان و جهت میدان مغناطیسی ضعیف حساسند.

این نظریه با این حقیقت تطبیق دارد که گیرنده‌های نوری آبی در شبکیه پرندگان مهاجر هنگامی که جهت‌یابی مغناطیسی انجام می‌‌دهند، شناسایی شده‌اند. با این حال ثابت نشده اشت که میدان مغناطیسی ضعیفی مانند میدان مغناطیسی کره زمین بتواند تغییرات قابل‌مشاهده‌ای در یک مولکول فتوشیمیایی ایجاد کند، یا مولکول فتوشیمیایی وجود داشته باشد که به جهت چنین میدانی واکنش نشان دهد.

دست کم تاکنون.

Zina Deretsky, National Science Foundation

یک بررسی اخیر که با حمایت بنیاد ملی علوم آمریکا انجام شد و نتایج آن در نسخه آنلاین  30 آوریل 2008 نشریه Nature منتشر شده است، نشان می‌دهد که مدل فتوشیمیایی می‌تواند به میزان و جهت میدان‌های مغناطیسی ضعیفی مانند میدان مغناطیسی زمین، هنگامی که در معرض نور قرار گیرد، واکنش نشان دهد.

این پژوهشگران دریافتند که یک مولکول فتوشیمیایی مصنوعی متشکل از واحدهای کارتنوئید (C) ، پورفیرین (P) و فولرن (F) می‌تواند به صورت یک جهت‌یاب مغناظیسی عمل کند.
هنگامی که مولکول CPF با نور تحریک می‌شد، دچار یک حالت باردار جداشده کوتاه‌مدت می‌شد، به طوری که واحد فولرن توپ‌مانند آن بار منفی و واحد کارتنوئیدی میله‌مانند آن بار منفی پیدا می‌کرد.

 این حالت جداشدن بارها تنها تا زمانی در این مولکول ادامه پیدا می‌کند که قدرت و جهت میدان مغناطیسی موثر بر آن ثابت بماند.

 اما چرا دانشمندان به چنین مسائل پیچیده‌ای اهمیت می‌دهند؟

 خطوط برق و تجهیزات ارتباطی نیز میدان‌های مغناطیسی ضعیفی از خود تولید می کنند که ممکن است جهت‌یابی حیوانات را مختل کنند؛ بنابراین آنچنانگه دونس گاست، استاد شیمی و بیوشیمی در دانشگاه ایالتی آریزونا می‌گوید:‌"برای انسان‌ها ضروری است که بفهمند حیوانات چگونه در میدان مغناطیسی کره زمین جهت‌یابی می‌کنند و اثرات فعالیت‌های انسانی بر جهت‌یابی حیوانات چیست؟"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:27  توسط 2yar  | 

روزي آقاي عبدالحفيظ منصور فعال سياسي ويكتن از نويسندگان بنام افغانستان، از نگارنده پرسيد كه همه ما و شما به اين باوريم كه جايگاه زن در دين مبين اسلام، جايگاه برتر و ووالايي است.
قرآن از ميان زنان، چهره هايي مانند مريم، ساره، همسر فرعون، دختر شعيب (همسر موسي) و مادر موسي را معرفي مي نمايد و از ملكه سبا (بلقيس) به گونه تحسين آميزي يادآوري مي كند.
اين از يكسو؛ از سوي ديگر، وقتي به تفاسير ديني وكتب كلامي وفقهي مان مراجعه ميكنيم چه بسا باديدگاه هاي زن ستيزانه اي بر مي خوريم ههمه شان به خود رنگ ديني گرفته و جامه تقدس را به تن كرده اند، به گونه نمونه ؛ خواجه نصيرالدين طوسي از فلاسفه ومفسران بزرگ قرن هفتم هجري كتابي دارد بنام (اخلاق ناصري) كه درصفحه 219 آن مي نويسد: در احاديث آمده است كه زنان را از آموختن سورت يوسف منع بايد كرد كه استماع امثال آن قصه موجب انحلال ايشان باشد از قانون عفت، و از شراب هم منع كلي بايد كرد، چه شراب و اگر چه اندك بود، سبب وقاحت وهيجان شهوت گردد و در زنان هيچ خصلتي بدتر از اين دو خصلت نبود». وي درصفحه 231 همين اثر خويش در باره تربيت فرزندان مي نويسد: «... فرزند بايد از مخاطبه عوام وكودكان و زنان و ديوانگان ومستان تا تواند احتراز كند». دركتا بهاي حديث هم گاهي به روايات عجيب وغريبي سر مي خوريم. يكي از اين نمونه ها حديثي است كه «حاكم» دركتاب «المستدرك» خود ذكر كرده است. اين حديث چنين است: «لاتعلموهن الكتابه» يعني زنان را نوشتن تعليم ندهيد. درحاليكه پيامبر اسلام در جايي به صراحت گفته است: «آموختن علم برمرد و زن مسلمان فرض است» و نيز قرآن كتاب مقدس مسلمانان، يگانه كتابي آسماني است كه با گلواژه (اقرأ) كه امر بخواندن است، آغاز شده است. پس پرسش اين است چه شد كه تفسيرهاي زن ستيزانه از دين در ميان مسلمانان شكل گرفت و چرا و چگونه افكار وانديشه هاي ضد ديني فلاسفه نامسلمان وفرهنگ هاي زن ستيز بروحي پيشي گرفت و مقبوليت يافت؟
نگارنده اگر چه در همان مجلس به پاسخ پرسش متذكره پرداخته بود اما اهميت پرسش، بنده را واداشت تا دراين رابطه بيشتر انديشيده و به گونه مفصل به آن بپردازد. چرا كه حضور همچو ديدگاه هاي زن ستيزانه در كتابهاي به ظاهر ديني ما باعت شده است، تا از يكسو دين ستيزان، دين اسلام را دين زن ستيز معرفي نموده وبگويند: «زن در فرهنگ عرب قبل از اسلام، مقامي به مراتب برتر از آنچه كه اسلام براي زنان به ارمغان آورد داشته است»؛(1) از سوي ديگر، بهانه باشد براي زن ستيزاني افراطي.
درپاسخ اين پرسش بايد گفت اگر چه بيشتر انديشمندان به اين باور اند كه نظريه ها و روايات زن ستيز كه در ميان مسلمانان وجود دارند وارداتي بوده و بيشترينه از منابع يهودي، مسيحي، هندي وايراني سرچشمه ميگيرند. به گونه نمونه؛ جميله كديور يكتن از نويسندگان ايراني، ريشه فرهنگ ضد زن را در اسرائيليات ديده و دراين باره چنين مي نويسد: «دريك كلمه ريشه اين روايات كه بربنياد آن نظريه ها شكل گرفته ونظريه ها نيز يك فرهنگ ضد زن را سامان داده است، اسرائيليات است.
به عبارتي:
اسرائيليات _ روايات مجعول (ضدزن) – نظريه – فرهنگ.
ترديدي نيست كه اگر بتوانيم منشأ اين روايات را به درستي شناسايي كنيم، ريشه اصلي نظريات ضد زن را از جوامع اسلامي بركنده ايم.»(2)
اما بنده (نگارنده) به اين عقيده است كه ريشه اين فرهنگ نه در بيرون، بلكه در درون جامعه‌ي اسلامي بوده است. و آن ، همان ذهنيت قبيلوي وقبيله نشيني است كه از روزگار پيش از اسلام تا هنوز در ميان ما به قوت حضور دارد وواقعيت زند‌گي مانرا شكل ميدهد. درجوامع قبيلوي سه تا پديده وجود دارند كه باعث مقبوليت يافتن فرهنگ هاي زن ستيزي وتداوم نظام مردسالاري مي شوند:
1- اينكه معيار برتري درجوامع قبيلوي، زورمندي است بنابراين هر كه زورمندتر باشد برتر نيز شمرده مي شود.
در جوامع بدوي كوچك، دربين مردان محل بيشتر مردي در رأس قرارگرفته كه قوي تر و زورآور تر از ديگران بوده باشد. به همين شكل به هر اندازه كه حلقه اجتماع بزرگتر شود، مرد قوي تر و شجاع تر درميدان زورآزمايي چانس سركردگي وحكمروايي را برديگران بيشتر پيدا ميكند.
از همين جا است كه دانشمندان ميگويند: «برتري براساس زور، قانون جنگل وجوامع قبيلوي است.». ونيز از همين جا است كه در داستان ها و اسطوره هاي پيشين ما شاهدخت، نماد زيبايي انگاشته مي شد.
بنابراين؛ از آن جائيكه مردان نسبت به زنان، قويتر زور آور تر و درشت هيكل تر اند، جايگاه شان درجوامع قبيلوي نسبت به زنان برتر ومالك بلامنازع آن ها شمرده مي شوند.
دكتر سيدعبدالله كاظم، استاد پيشين دانشگاه كابل، در اين باره چنين مينويسد: «خداوند«ج» زن و مرد را به حيث دوپايه هستي بشر خلق كرده كه فقدان يكي در حقيقت فقدان هستي بشر را معني ميدهد. دراين رابطه هيچ فرق وامتيازي بين اين دو موجود نيست و اما حكمت خلقت در تفاوت هاي نهفته است كه هريك نظم ونضج دهنده هستي بوده و به زنده‌گي انسان صلح وصفا مي بخشد. همانطوريكه خداوند«ج» براي مرد بيشتر زوربازو، استخوان قوي، وهيكل درشت داد، دروجود زن عطيه گرانبهاي عطوفت ونفاست را جاگزين كرد. مرد را خون گرم وهيجاني تر آفريد وزن را به همان اندازه باتحمل وصاحب گذشت بار آورد؛ براي مرد در رفع غرايز جنسي برانگيختگي فوري داد و اما به زن تدرج و آهستگي نصيب كرد. همين خصوصيات جسماني وعاطفي متفاوت بين زن ومرد نخستين انگيزه هاي مرد سالاري را از آغاز زنده‌گي بشر تا امروز به وجود آورده است:
تنومندي وزور بازو، مرد را درجوامع اوليه مكلف به حصول خوراك وسپر شدن در برابر موانع وخطرات ساخت و زن كه وظيفه بارداري و آوردن طفل را خلقت بدوش او گذاشت، براي امور سبكتر درحواشي خانه وبه پخت وپز ورسيدگي به اطفال توظيف شد، زيرا زن نمي توانست درمدت نه ماه بارداري وضعف جسماني وظايف مرد را به عهده گيرد، به شكار برود وپيكار كند. از همين جاست كه اولين سنگ ها درتهداب مرد سالاري گذاشته مي شود و از همين تفاوت جسماني وبناءً تقسيم كار ابتدايي است كه تفوق مرد برزن درجوامع اولي شكل ميگيرد و به تدريج درحلول زمان به حيث يك عنصر قبول شده و نظم هميشگي حيات شناخته مي شود. از همين جاست كه شخصيت زن زيرتأثير قدرت مرد خورد وكم ارزش ميگردد و به تدريج زن حيثيت مايملك مرد را پيدا مي كند».(3)
2- زنده‌گي قبيلوي، مالامال ازجنگ وغارتگري ويورش وتهاجم است. در جوامع قبيلوي هميشه يك قبيله بالاي قبيله ديگر يورش برده و به چور وچپاول وغارتگري طرف ديگر مي پردازند. و اين كار اصلاً يكي از منابع در آمد درزندگي بدوي وقبيلوي است. رژي بلاشر يكتن ازمحققين غربي در اين بار چنين مي نويسد: «منبع درآمد ديگري كه كمتر از ديگر منابع درآمد نيست عبارت است از نبردهاي مسلحانه كه «رزيه» خوانده مي شود. «رزيه گاه منحصر است به حمله چندمرد بدوي به گروهي يا كارواني كه ازجماعات خود جدا افتاده اند، گاه به عكس شامل مقدمات واقدامات وسيعي است كه ممكن است حتي به فراهم آمدن چندين هزار جنگجو بينجامد وغرض از آن بدست آوردن چراگاه ها و چاه هاي تازه اي است كه براي كوچ هاي فصلي آنان مناسب تر باشد.»(4) درست شبيه كوچي هاي كشورما.
كوچي هاي ساكن دركشورما نيز براي آنكه بتوانند چرا گاه هاي مناسبي براي موروثي شان پيدا كنند همه ساله ازيك منطقه به منطقه ديگر رحل سفر بسته و به اهالي مناطق مسكوني حمله مي برند واكثراً جنگ هاي خونيني انجام ميدهند. چنانچه سال قبل بالاي مردم مسكوني مناطق ولسوالي بهسود ولايت ميدان وردك يورش بردند قريه ها را به آتش كشاندند وتعدادي از اهالي اصلي منطقه را به رگبار گلوله بستند.
بالاشر، درجايي ديگري نيز در اين باره چنين مي نويسد: «درفضاي كه ناامني در آن وضع عادي تلقي مي شود، «رزيه» به عنوان وسيله ارتزاق وانتقام جويي، وظيفه مقدس است؛بدوي ناگزير است كه مردي جنگجو باشد، وجز اين چيزي ديگري نمي تواند بود، زيرا حتي زماني كه زند‌گي وي از حد خرده چوپانان نيز تجاوز نمي كند، باز ناچار است از چراگاه ها وچاه ها وگله هاي خود دفاع كند، ناگزيراست شهر نشينان را كه زنده‌گي شان به وجود او بسته است، درپناه خود گيرد و به طوايف وقبايلي كه منابع در آمد غني تري را مالك اند و با قوم او هيچ گونه پيوندي ندارند، حمله كند».(5)
اين خصيصه زنده‌گي بدوي وقبيلوي از دونگاه باعث مي شود كه زن ها موقعيت خوبي درجامعه قبيلوي نداشته باشند:
اول ـ زن ها ودختران به علت ضعف وناتواني جسماني نمي توانند همكار مناسبي براي پدران وشوهران درجنگ وغارتگري شوند. بلاشر دراين مورد چنين مي نويسد: «چيزي كه باعث مي شود مرد قبيله نشين وبدوي پسران را بردختران ترجيح دهند، علاوه بريك سنت هزار ساله، اين است كه پسران را دستياران احتمالي خويش درجنگ وغارت مي بينند.»(6)
دوم: دراكثر واغلب اين گونه يورش ها وتهاجمات، دختران مورد آزار واذيت جنسي قرار گرفته واكثراً فرار داده مي شوند. مرد قبيلوي از آن جاي كه زن ودختر را ناموس خود مي پندارد، اين كار را لكه ننگي برجبين اش شمرده وبراي آنكه از خطر احتمالي آن پيشگيري كرده باشد، قيودات سختي برزنان وضع نموده و از تولد شان ناخرسند به نظر ميرسد.
يكي از دردناكترين ووحشيانه ترين پديده هاي عصر جاهليت عرب پديده «وأد» است كه در قرآن مجيد به گونه مكرر به آن اشاره شده است.
مفسران گفته اند: درجاهليت عرب، هنگامي كه وقت وضع حمل زن فرا ميرسيد، حفره اي درزمين حفر ميكرد وبالاي آن مي نشست، اگر نوزاد دختر مي بود، آنرا در ميان حفره پرتاب مي كرد، واگر پسر مي بود، آنرا نگهميداشت. لذا يكي از شعراي آن ها درهمين زمينه با افتخار مي گويد:
سميتها اذا ولدت تموت
والقبر صهر ضامن ذميت
گرچه بعضي معتقدند كه اين كار درهمه قبايل عرب عموميت نداشت، بلكه تنها درميان قبيله «كنده» (يا بعضي از قبايل ديگر) بوده است، ولي مسلماً مسأله نادري نيز محسوب نمي شده، وگر نه قرآن با اين تأكيد وبه طور مكرر، روي آن صحبت نمي كرد. ولي به هرحال اين كار به قدر وحشتناك است كه حتي موارد نادر آن قابل دقت وبررسي است. به هرحال، اكثر مفسرين ومورخين به اين عقيده اند كه يكي از عوامل پيدايش اين جنايت، همين فكر بود كه در جنگهاي فراوان قبيله اي آنروز، ممكن بود دختران به اسارت درآيند وبه اصطلاح، نواميس آن هابدست بيگانگان بيفتد و از اين راه لكه ننگي بردامنشان بنشيند.
صاحب تفسير نمونه دراين باره چنين مي نويسد: «عامل پيدايش اين جنايت، امو رمختلفي بوده است ازجمله:
عدم ارزش زن به عنوان يك انسان درجامعه جاهلي، مسأله فقر شديد كه برآن جامعه حاكم بوده، مخصوصاً با توجه به اينكه دختران همانند پسران قادر بر توليد اقتصادي نبودند، و درغارتگري‌ها شركت نداشتند همچنين اين فكر كه درجنگهاي فراوان قبيله اي آنروز، ممكن بود دختران به اسارت در آيند وبه اصطلاح نواميس آنها بدست بيگانگان بيفتد و ازاين راه لكه ننگي بردامن شان بنشيند، دراين كار بي اثر نبود.»(7)
3- فقدان در آمد اقتصادي:
زنان درجوامع قبيلوي، از خودكدام درآمد اقتصادي ندارند، بلكه از نگاه اقتصادي وابسته به مردان مي باشند. درجوامع قبيلوي، مردان مكلف اند كه به تأمين نفقه خانواده بپردازند، و درمقابل، زنان وظيفه دارند تا به تربيه اولاد پرداخته وكاملاً وفادار به مردهاي شان باقي بمانند. واين وابستگي اقتصادي زن به مرد، در مردسالاري جوامع قبيلوي تأثير گذار بوده است.
تأثير گذاري وابستگي اقتصادي زن به مرد، درشكل گيري نظام هاي مردسالاري، چيزي است كه ويل دورانت نيز به آن معترف است. ويل دورانت دركتاب «تاريخ تمدن» پس از آنكه از عصر «مادرشاهي» ياد مي كند، در باره علل پايان يافتن اين عصر وآغاز مردسالاري چنين مي نويسد: «هنگامي كه صنعت وزراعت پيشرفت كرد وسبب به دست آمدن عايدي بيشتر شد جنس قوي تر به تدريج استيلاي خود را بر آن وسعت داد.
با ترقي فن پرورش حيوانات اهلي منبع تازه ثروت بدست مرد افتاد و به اين ترتيب زنده‌گاني، نيرومندتر و باثبات تر گرديد. حتي كشاورزي كه درنظر شكار ورزان عصر قديم عمل پيش پا افتاده اي به شمار ميرفت، درپايان كار مرد را به تمامي به طرف خود جلب كرد و سيادت اقتصادي را كه براي زن از اين عمل حاصل شده بود، ازچنگ وي بيرون آورد.
زن تا آن هنگام حيوان را اهلي كرده بود، مرداين حيوان را در زراعت به كار انداخت و به اين ترتيب سرپرستي عمل كشاورزي را خود به عهده گرفت و مخصوصاً چون گاو آهن اسباب خيش زدن شد ونيروي عضلاني بيشتري براي به كار انداختن آن لازم بود، خوداين عمل انتقال سرپرستي زراعت را از زن به مرد تسهيل كرد. زياد شدن دارايي قابل انتقال انسان ازقبيل حيوانات اهلي ومحصولات زميني بيشتر به فرمانبرداري زن كمك ميكرد. چه مرد از او مي خواست كه كاملاً وفادار باشد تاكودكاني كه به دنيا مي آيند وميراث مي برند، فرزندان حقيقي خود مرد باشند. مرد بدين ترتيب پا به پا پيش رفت وچون حق پدري درخانواده شناخته شد، انتقال ارث كه تا آن موقع از طريق زن صورت مي گرفت، به اختيار جنس مرد در آمد. حق مادري در برابر حق پدري سرتسليم فرود آورد وخانواده پدر شاهي كه بزرگترين مرد خانواده رياست آن را داشت، در اجتماع به منزله واحد اقتصادي وقانوني وسياسي واخلاقي شناخته شد.
خدايان نيز كه تا آن موقع غالباً به صورت زنان بودند، به شكل مردان ريش داري درآمدند كه درواقع مظهر پدران وشيوخ قبيله بودند و دراطراف اين خدايان حرم سرايي ايجاد شد.
ظهور خانواده پدرشاهي ضربه محكمي براي از بين بردن سلطه زن به شمار مي رفت وازاين پس زن وفرزندانش عنوان مملوك پدر يا برادر بزرگ وپس از آن شوهر را پيدا كردند...».
اين ارزش هاي زن ستيزانه نظام قبيلوي وقبيله نشيني كه به شدت درميان مان حضور داشت ودارد از يكسو، نگذاشت تاآموزه ها وتعليمات اسلام پيرامون زن وجايگاه آن را به گونه درست اش درك كنيم، بلكه باعث شد كه ما درتفسير مان از دين، ازباورهاي منحط قبيلوي تأثير بپذيريم و دين را به گونه اي بفهميم كه خطري را متوجه بنيادهاي نظام قبيلوي نسازد.
وحيد م‍ژده دربارهاين خصيصه جوامع قبيلوي، بيان جالبي دارد. وي مي نويسد: «عقب ماندگي اجتماعي به اين گونه، جامعه را چنان درلاك خود فرو مي برد كه دربرابر هر تغيير وتحول از بيرون به سختي مقاومت نشان ميدهد. هرانديشه جديد قبل از اينكه جذب جامعه شود وقبول عام يابد، بايد خود را با ارزش ها ومعيارهاي نظام قبايلي همآهنگ سازد. طرز فكر جديد به جاي اينكه موجب تحولي درباورها گردد، خود از باورهاي منحط حاكم برجامعه تأثيري مي پذيرد ومسخ مي شود. جامعه عقب مانده ومنحط عالي ترين ارزش ها را دگرگون مي كند و تا حد عقب ماندگي خود به عقب مي برد ومنحط مي سازد. حتي دين درچنين جوامع تا آن حد مورد پذيرش است كه خطري را متوجه بنيادهاي نظام قبايلي نسازد وحالت سكون را كه از قرنها بر اين جامعه حاكم بوده است برهم نزند.»(9)
و از سوي ديگر؛ زمينه شد براي پذيرش نظريه هاي زن ستيزانه كه از مجاريي چون يهوديت، مسيحيت، هند و.. دراثر گسترش روز افزون قلمروي جامعه‌ي اسلامي وهمچنان دراثر ترجمه آثار ملل ديگر، واردتفكر ديني مسلمانان مي شدند. و اين جريان رفته رفته تابدانجا رسيد كه باعث شكل گيري فرهنگ زن ستيزي درميان مسلمانان شد.
پانوشت ها:
1- براي معلومات بيشتر به كتاب «ماكيستيم واينجا كجاست؟ مقاله‌ي «در ميان دو سنگ آسياب» نوشته خواجه بشيراحمدانصاري مراجعه شود.
2- جميله‌كديور، زن، ص‌60، چاپ‌ تهران: اطلاعات 1375
3- دكتر سيدعبدالله كاظم، زنان افغان زير فشار عنعنه وتجدد، ص 35، چاپ اول
4- رژي بلاشر،تاريخ ادبيات عرب، جلداول، ترجمه دكترآ. آذرنوش، ص29، چاپِ تهران،‌ سال 1363
5- همان منبع، ص 35
6- همان منبع، ص 36
7- مكارم شيرازي، تفسير نمونه، جلد 26، ص 178
8- ويل دورانت، تاريخ تمدن، مشرق زمين گهواره تمدن، ترجمه احمد آرام (تهران: سازمان انتشارات وآموزش انقلاب اسلامي، 1365 ص43.
9- وحيد مژده ، افغانستان وپنج سال سلطه طالبان، ص164، انشارات ميوند، كابل، بهار 1381 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:22  توسط 2yar  | 

جوان افغانستانی درآلمان خواهرش را با 22 ضرب کارد ازپا درآورد. ما افغان ها مشکل خودرا کم مي گوييم ، به درون پنهان مي کنيم ، تا باشد که کسي خبر نشود.

دويچه ويله : دوشيزه مرسل دختر16 ساله افغان درآلمان درتوسط توسط برادر 23 ساله اش با ضربات کارد به قتل رسيد. ازسال 1996 تا اکنون 48 زن درآلمان دراثراقدام به قتل براي به اصطلاح حفظ عزت خانواده جان شان را ازدست داده اند . قتل هاي ناموسي يکي از مشکلات تکاندهنده زنان و دوشيزگان جوان مسلمان در آلمان است، که زنان و دختران به اتهام لکه دار نمودن حيثيت خانوادگي ويا هم به اتهام رفتار ناپسند و به اصطلاح خلاف موازين اخلاقي مورد نظر و پسند مردان تاريک انديش قربانيان اين کشتار ها اند.

سال 2006 قتل خانم جوان ترکي آيهان سورووکو توسط برادرش مردمان زيادي را تکان داد و اما پس از پژوهش هاي اداره ي جنايي آلمان BKA / Bundeskriminalamt اين تنها حادثه ي نبود بلکه از آغاز سال 1996 ميلادي تا اواسط سال 2005 ميلادي 55 حادثه قتل ناموسي در آلمان درج دفاتر پوليس بوده که 70 قرباني را در خود داشته است. از اين جمع 48 نفر به قتل رسيده و 22 تن ديگر مجروح گرديده اند که در اين جمع زنان افغانستان که در آلمان در مهاجرت بسر ميبرند نيز شامل اند.

اما حادثه تکان دهنده حدود دو هفته پيش بازهم سبب نگراني مهاجران افغان در آلمان گرديد. يعني قتل دوشيزه مرسل شانزده ساله بوسيله ي برادر 23 ساله اش. در برنامه ي اين هفته با يکتن از آشنايان اين دوشيزه مقتول که نخواسته است هويتش افشا شود گفت وشنيدي داريم .

دوشيزه س از شهر هامبورک که از گفتن نامش اباء ورزيد در مورد قتل دوشيزه مرسل گفت که اين مسآله يکي از مشکلاتيست که اکثر دختران و پسران جوان افغانستان در غربت با آن روبرو اند ، يعني تعصب خانوادگي و همچنان حق بيش از حد قايل شدن به مردان خانواده و نيز برادران. وي مي افزايد که در خانواده هاي ما بنابر رسوم و سنت هاي کهنه هر مشکل و برخوردي که اتفاق ميافتد در قدم اول زنان مسوول شمرده مي شوند و تلاش مي شود تقصير را در زنان علامت گذاري نمايند. وي همچنان بيماري هاي رواني افراد و جامعه ي بسته را در اوج گيري چنين مشکلاتي يکي از عوامل ميداند.

جزييات گفتگو با دوشيزه "س" از شهر هامبورگ. دويچه ويله : در ارتباط به کشته شدن دوشيزه مرسل نوجوان از شهر هامبورگ توضیحات دهید. دوشيزه س : بلي تا جايي که من شناخت دارم ، وي شانزده سال داشت با همراه يک پسر افغان دوست شده بود و وي را بسيار دوست داشت و مي خواست همرايش عروسي کند ، اما چنان که ميدانيد ، در فرهنگ افغانستان ، در ازدواج دختران تصميم گير پدر و مادر اند ووالدين نقش بسيار دارند، اما بيشتر برادر ها نظر مي دهند و سهم مي گيرند. در اين مورد نيز ، خانواده ي دختر با اين ازدواج رضايت نداشتند و مي گفتند که " اين پسر را آن قدر نمي شناسند اما دختر قلباً اين پسر را دوست داشت و پسر همچنين به اين دختر علاقه ي بسيار نشان مي داد .

اما برادر دختر ، جواني که قرار معلومات تازه از زندان آزاد شده بود و با اين ازدواج نيز مخالفت داشت ، با نيرنگي خواهرش را پيش خودش فرا مي خواند و مي گويد که : "من در مخالفت با ازداوج شما اشتباه کرده ام ، تو خواهر من هستي ، و اين پسر را که دوست داري مي تواني همرايش ازدواج نمايي ، منتها من مي خواهم با تو آشتي کنم ." دختر هم اعتماد کرده وفکر مي کند که " خوب برادر منست و حال پشيمان شده است ، با قلب پاک نزد وي براي آشتي مي رود. ولي اين برادر به محض اين که دختر را مي بيند ، حدود 20 ـ 22 کارد بروي حواله مي کند ، و دختر هم جا به جا کشته مي شود.

دويچه ويله : اما گفته شده که اين دختر کار هاي ناشايستي مي کرد که سبب خشم برادر شده ، آيا اين مسآله تا چه حد واقعيت دارد ؟ دوشيزه س : من فکر نمي کنم . چنان که شما هم اطلاع داريد ، در فرهنگ ما هميشه وقتي واقعه ي اتفاق مي افتد ، به خصوص در اروپا ، اگر جدايي مي شود ، اگر طلاق رخ مي دهد، اگر درگيريي مي شود ، و يا موضوع ديگر ، هميشه گناه را از زن مي دانند و در مورد مرسل هم مساله همين گونه بوده است ؛ وي هنوز شانزده سال داشت و يک دختر شانزده ساله هنوز طفل است ، چگونه مي تواند در اين سن کم خود کارچنان هايي کرده باشد .

مردم تهمت هايي مي زنند ، چيز هايي ميگويند ، با اين ها فقط خودرا قناعت مي دهند . اما بايد اضافه کنم که اين تنها حادثه نبود ، چنين حوادثي خيلي زياد بين افغان ها تکرار شده ، که مثلاً زن خودرا کشته اند و در نهايت گناه را از زن مي دانند . شايد همان پسر از نظر خانواده ي مرسل خوب نبوده باشد .در نهايت اين موضوعات به فرهنگ خانوادگي بستگي دارد . خيلي از خانواده ها هستند که بين دختر و پسر خيلي تفاوت قايل مي شوند، وبراي پسر ها آزادي هاي زيادي داده مي شود .

مثلي که مي شنويم که مي گويند: " فلان زن بد شده بود " اما هيچ وقت نمي شنويم که بگويند " فلان مرد خراب شده بود " چرا خيلي مرد ها هستند که به خصوص در اين اروپا که خراب شده اند؛ مرد مي رود قمار مي زند ، به جا هاي نا باب مي رود ، نشَئه مي کند و تا زن صدا بلند مي کند ، به اصطلاح دلش را سر زن خالي مي کند و اورا مي زند ، تحقير مي کند . اما از مرد ها هيچ گاهي گفته نمي شود . تا حال حتي که در اروپا هم رسيده اند اما درکرکتر شان تغییر مثبت نیامده است. به دليل اين که زنان هميشه ته دست بوده اند کوشش کرده اند که گناه را سر زن بياندازند .

ولي اين تنها حادثه نبود ، طوري که ما به جريان هستيم ، در همين دوهفته ي اخير حوادث ديگري هم اتفاق افتاده اند ، يعني اين که دو تا از مرد ها زنان خودرا زدند که يکي از آن زنان کشته شد و زن ديگر در حالت کوما يا ( اغماء و بيهوشي ) قرار دارد و به شفاخانه است ، و طوري که امروز هم شنيديم زني هم شوهر خودرا کشته است . بناء به نظر من افغان ها اکثر تکليف رواني پيدا کرده اند ، اما اگر به آن ها گفته شود که به يک روانشناس يا مشاور خانوادگي مراجعه نمايند نمي دانم که چرا آن ها قبول نمي کنند و فکر مي کنند که اگر به روانشناس مراجعه کنند صد در صد باييست سند ديوانگي داشته باشند.

دويچه ويله : به نظر خودت چرا اين مشکل در بين مردم به اين اندازه اوج گرفته است ؟ دوشيزه س : مشکل ! زيرا ما هميشه قصه ي ديگران را مي کنيم ، هيچ وقت از خود نمي گوييم ، به نظر من ما بايد اول از خود شروع نماييم ، مشکلات خودرا رفع کنيم ، اين مشکلات را نبايد اين قدر به درون خود بسپاريم ، زيرا اين همه درد در نهايت همه جمع مي شوند ، تبديل به عقده مي شود يا از طريق بيماري هاي مثل سرطان و تومار بروز مي نمايند ، ويا هم با همين نوع کشت و خون ها ختم مي شود. اين ها به همين دليل است . ما مشکلات خودرا نمي گوييم .

به نظر من در قدم اول کساني که با چنين مشکلاتي روبرو اند بايد خودرا تداوي نمايند ، از روانشناس و مشاور خانواده کمک بگيرند ، زيرا هر مشکلي قابل رفع است و اگر ما خودرا تداوي نماييم هيچگاهي تا اين حد نمي رسيم که همديگر خودرا بکشيم . بازهم تکرار مي کنم که ما افغان ها مشکل خودرا کم مي گوييم ، به درون پنهان مي کنيم ، تا باشد که کسي خبر نشود ، بين خود حل مي کنيم و بلاخره مي بينيم که راه حل مناسب هم نيافته ايم که متآسفانه سر انجام با اين طريق ختم مي شود.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:24  توسط 2yar  | 

اگر جايگاه ، موقف و حيثيت انساني زن را مورد بررسي قرار دهيم زن تا هنوز يكي از با ارزش ترين افراد در جوامع شرقي - افغاني محبوبيت اش را داشته و مورد احترام است. حفظ اين موقف نه تنها بر حيثيت و از جانبي هم صميميت بين مردان و زنان را افزايش داده و باعث نظم و آرامش درجامعه انساني و افغاني گرديده است.

شعارهاي چون دفاع از آزادي زنان ، فيمينيزم ، اعاده حقوق زنان و... موضوعات ايست كه درين چند دهه اخير از جوامع غربي منشأ گرفته و آهسته آهسته دامن به جانب كشور هاي شرقي - افغاني و خصوصأ كشورهاي اسلامي مي گستراند و بعضأ موجب تشنج ها و يا هم نا بساماني هاي را در جوامع شرقي ايجاد و خانواده هاي آرام و زندگي صميمي آن ها را بنام حقوق زن و دفاع ازحقوق زن غير منظم و متشنج ساخته است. اين شعار ها بعضأ موجب خودكشي ، فرار و ... در خانواده ها گرديده است. باوجودي كه افغان ها قبل از اين نيز مدافعان آزادي زنان و حاميان حقوق زنان بوده است كه در برابر زنان از هيچ گونه خود گذري و فداكاري دريغ نكرده و نمي كنند.

شعار هاي اعاده حقوق زنان و دفاع از حقوق و آزادي هاي زنان بنام فيمينيزم زنان و خواهران شرقي را از امتياز جديد وكاغذ پيچي كه از غرب بسته بندي گرديده و به شرق پارسل مي گردد جديدأ برخوردار نمي سازد. چون كه مردان هميشه مطابق توان خانواده ها در خدمت زنان قرار داشته و دارند. از سويی هم زنان جوامع افغاني اكثرأ از زندگي شان راضي هستند، اما ناگفته نبايد گذاشت كه عده ي از مشكلات و خشونت ها در بعضي خانواده ها نه تنها در جوامع شرقي بلكه در جوامع غربي وجود دارند كه اين فقدان رعايت حقوق زن و نقض حقوق زنان در جوامع شرقي به خصوص جامعه افغاني را نشان نخواهد داد. امروز موضوعي اعاده حقوق زنان و دفاع از آزادي هاي زنان در كشور هاي شعار دهنده بيشتر از كشور هاي ديگر نقض و مورد تجاوز قرار مي گيرد و زن را ابرازي جهت تجارت و اعلانات تجارتي شان ساخته و يا زن را بيش از پيش برهنه مي سازد كه اين خود وقار و حيثيت زن را تأمين نه ، بلكه بيش از حد زن را استهزاء ، رسواء و بر شخصيت او لطمه وارد مي نمايد.

موضوعي كه درين نبشته كوتاه خاطر نشان مي گردد خلط دو معني تساوي و تشابه در حقوق زنان مي باشد كه اين در درون قضيه فاجعه آور بوده و هيچ يك از حقوق انساني و فطري زن را به او اعاده نكرده و نخواهد كرد ، نه تنها باعث حفظ وقار و تأمين حيثيت زن نگرديده، بلكه از حيثيت و وقار او در جامعه مي كاهد. چون قوانين و نظام اجتماعي در هر جامعه و كشوري از همديگر متفاوت مي باشد. آيا نظام اجتماعي و فرهنگي جامعه افغاني با نظام اجتماعي و فرهنگي يكي از كشور هاي اروپايی و امريكایي يكسان خواهد بود؟ جواب حتمأ منفي است پس نظام اجتماعي زنان افغان با طرز زندگي زنان كشور هاي ديگر متفاوت خواهد بود. اين جاست كه بادرنظرداشت اصل تساوي و محو تشابه در وظايف و مسئووليت ها حيثيت زن افغان بيش از پيش حفظ و تأمين مي گردد.

اگر از آغاز خلقت فطرت ، سرشت ، عواطف ، احساسات ، ساختمان وجودي - فزيكي و غيره مميزات زن را با مرد مقايسه نمائيم مشخصات فوق الذكر در وجود مرد و زن كاملأ متفاوت مي باشد پس به اين نتيجه مي رسيم كه يگانه راهي كه مي تواند حيثيت‌ ، آبرو و وقار زنان در جوامع بشري و خصوصأ جامعه افغاني را تأمين نمايد، همانا رعايت اصل تساوي و فقدان تشابه در حقوق و سلوك بين زن و مرد است. اين بدين معني است كه ضروريات ، مسئووليت ها ، مكلفيت ها و وظايف زن را مطابق فطرت و نيازمندي هاي زن در چوكات فرهنگ انساني براي زن و مسئووليت هاي مردان را متوجه مردان گرداند كه اين در واقع باعث نظم در جامعه بشري و نظام خانوادگي گرديده و از طرفي هم ما را از سردرگمي و سراسيمگي نجات و فضاي صميميت را در جامعه و ميان خانواده ها تأمين خواهد نمود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:17  توسط 2yar  | 

گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند.

وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند.

دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند.

سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد.

قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد.

او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟

 قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.
 
این داستان دو درس به ما می آموزد:
 
1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.

2- یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود.

پس مراقب آنجه می گویی باش.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 8:53  توسط 2yar  | 

اکثر ما فکر میکنیم نابغه هستیم. با این حال من فکر میکنم نبوغ واقعی در این است که بتوانیم با قرار دادن خود در موقعیت اطمینان کامل به هدایت موثرترین نیروهای با لقوه خود بپردازیم. کار ((بیل گتیز)) زمانی اغاز شد که شاگرد دبیرستان بود و متعهد شد که نرم افزاری که هنوز وجود نداشت برای کامپیوتری که هرکز ندیده بود طراحی کند او به خاطر حس اطمینانش توانست از تمام منابعی که نیاز داشت برای همکاری در طراحی نرم افزار استفاده و کسب ثروت کلانش را اغاز کند .

بدیهی است که زمانی که(( تنها متعهد به دستیابی نتیجه نباشیم بلکه در مورد بدست اوردن ان نیز مطمِن باشیم میتوانیم در هر زمینه ای موفق شویم)) .شما چقدر خود را برای یادگیری این احساس اموزش میدهید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 8:41  توسط 2yar  | 

در برابر حقیقت شکیبا باش گر چه تلخ و ناگوار باشد . ((امام سجاد ع))

ان کس که حقیقت را نمیداند بی شعور است و انکس که حقیقت را میفهمد ولی باور ندارد تبهکار است. ((برتولت- برشت))

حقیقت بی فایده است اگر به انسان نیاموزد که چگونه باید زیست. ((رابرتسون))

حقیقت گلی است که حتی در شوره زار هم میروید. ((توماس- مان))

قبول حقیقت از بیان حقیقت سخت تر است. ((آلفرد - هیچکاک))

هزار دوست هرگز نتوانند کار یک دشمن را انجام دهند. ((حضرت محمد ص))

خوبی سخن در کم گفتن است ((امام علی ع))

سخن عروسی است که هر چه زیبا تر باشد مقبول خواهد بود. ((الکساندر - پوشکین))

شاد باش تا حسود و جاه طلب نباشی. ((اوشو))

خوشبختی و بد بختی خویش را هر کس با دست خود فراهم میسازد. ((زرتشت))

هزار هوس داریم که به خوشبختی خود ترجیح میدهیم. ((محمد حجازی))

کسی در زندگی خوشبخت میشود که بداند کی صبر کند و کی عمل کند. (( پل - والری ))

اخرت نزدیک است و دلبستن به ان کوتاه. ((امام علی ع))

لقمان حکیم از خدا خواست که دو عمر را به او بدهد یکی برای تجربه ها و دیگری برای زندگی بعد در سوال خود گفت : خدا تا به حال به کسی دو عمر نداده پس من با استفاده از تجربه های دیگران زندگی میکنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 8:40  توسط 2yar  | 






:::.. تاریخچه


¤.¤.¤. درياي مازندران سومین مرکز انرژی جهان
اين دريا از جنوب به ايران محدود است و از شمال وشرق و غرب در سرزمين روسيه قرار دارد و بنامهاي: درياي جرجان، درياي طبرستان، بحر مازندرانريال بحر جرجان، بحر آبسگون، بحر قانيابين و خزر جغرافيانويسان مشهور بوده است. طولش تقريبا 1260 کيلومتر و عرض از 280 تا 450 کيلومتر ميباشد و مساحت تقريبي آن در حدود 396440 کيلومتر مربع است و بين 36 درجه و سي دقيقه تا 47 درجه و بيست دقيقه عرض شمالي و چهل و چهار درجه و بيست دقيقه تا 52 درجه و سي و پنج دقيقه طول شرقي قرار دارد به اين دريا رودهاي بسيار ميريزد که معروفترين آنها ولگاست در شمال و سفيدرود وهراز است در جنوب و ارس و کر در مغرب و اترک در مشرق بنادرمعروف آن استاراخان در شمال و باکو در مغرب و بندر انزلي درجنوب و انزلي در جنوب شرقي است. منطقه آرال و بحر مازندران از نظرتبخير آب و رسوب نمک يکي از مهمترين نقاط کنوني زمين است زيراکه رسوب نمک آن از عهد سوم تا کنون بدون انقطاع امتداد يافته وهنوز هم ادامه دارد. بايد دانست که بحر خزر و ارال و درياي اسودبقاياي درياي وسيعي از عهد سوم اند از دوره اژپنتين که طبقات آندر بعضي نقاط چينخوردگي و تغيير شکل يافته و از هم جدا شده است. دریای مازندران بزرگ ترین دریاچه جهان است که چاه های نفتی بسیاری در آن وجود دارد. فرونشستن سطح آب در تمام اين قسمتها يک ميزان نبوده و اندروسف ثابت کرده است که سطح بحر خزر در دوره پليسن پايينتر از امروز بوده است.





¤.¤.¤. نام تاریخی و ایرانی آبسکون
آبسکون نام شهرکي بر ساحل طبرستان که ميان او و گرگان سه روزه راه يعني 24 فرسنگ است‚ و آن را ابسکون نيز گويند، آن فرضه و بندري است براي توقف کشتيها ( ياقوت حموی جغرافی دان مشهور ).
گفته اند همين جزيره بود که سلطان محمد خوارزمشاه بدانجا گريخت و هم در آنجادرگذشت‚ و امروز آن جزيره را آب گرفته است. و درياي خزر وارقانيا را به مناسبت اين جزيره يا آن بندر درياي آبسکون نامند. و نيز گويند رودي بدين نام بوده است که آن را آبگون نيز ميگفته اند و درهمين موضع بدريا فرو ميريخته، اکنون راه آن رود بگردانيده اند. وآسکون نيز صورتي از آبسکون است. نام آبسکون در متون تاریخی ایران بارها آمده است و به راستی به کار بردن نام مجهول و غیر ایرانی برای این دریای چه معنی می تواند داشته باشد:

چو بحر آبسکون است چشمها تا شد
شريف قالب شهزاده را در آب سکون
رضي نيشابوري

گرفته روی دریا جمله کشتی بر تو
ز بهر مدح خواهانت ز شروان تا به آبسکون
رودکی سمرقندی

تو داری از کنار گنگ تا دریای آبسکون
تو داری از در گرگانج تا قز دارو تا مکران
فرخی سیستانی

خوشا مازندران ویژه به پاییز و بهار اندر
به خاصه طرف آبسکون بدان دریا کنار اندر
ملک الشعرای بهار





¤.¤.¤. نام تاریخی و ایرانی کاسپین
کاسپين نام طايفهاي بوده که در سواحل جنوبي بحر مازندران سکني داشته اند (التدوين)
طايفه کاسپين که از شعب مارد يا مازد استاز شعب ديگر جريتر و پر دلتر بوده اند و غالبا از کوهستان مازد تجاوز کرده بطرف جلگه هاي سمت جنوب کوه مازد بتاخت ميرفته اند وشهر قزوين را محققين مسکن طايفه کاسپين ميدانند. (التدوين) قزوین برگفته شده از همین اقوام کاسپین ها میباشد. کاسپین=کژپین= قزوین.
پروفسور هرتسفلد گويد: اگر اسمي بايد به سکنه ايران قبل از آريائيها داده شود کلمه کاسپين شايسته است. ريشه اين کلمه را ما ميتوانيم در بسياري از نقاط ايران بيابيم و روشنتر از همه در بحرکاسپين است.
بنا بر راي هانري فيلد ريشه کاسي همان کاسپي است. اصل کاس بوده در حالت جمع کاسيپ ميشده بنابر نقل يونانيان (کرد و پيوستگي نژادي او ص 432 )





¤.¤.¤. نام بیگانه خزر
خزر محلي است در ترکستان که دشت قپچاق نيز گويند. از ناظم الاطباء، از فرهنگ جهانگيري، از غياث اللغات.
ولف ميگويد خزر نام ولايتي است در توران. صاحب برهان قاطع ميگويد: نام ولايتي است از ترکستان که مردم آنجا بسيار سفيد ميباشند و قندز ازآن ولايت آورند و آن جانوري است آبي شبيه بسنگ پشت ظاهرا اين ولايت مورد بحث صاحب برهان بايد آن ولايتي باشد که در شمال گيلان قراردارد زيرا در فرهنگ جهانگيري آمده: نام دربند است از بلاد ترک پشت بابا لابواب است. این اقوام در گذشته بخشی از همان تورانیان بودند که ایران را مورد یورش و تجاوز قرار می داده اند. فردوسی بزرگ می فرماید:

سپاهي بيامد ز راه خزر
کز ايشان سيه شد همه بوم و بر

ياقوت حموی در تعريف خزر می نویسد: خزر نام بلاد ترک است و در پشت بابالا بواب معروف به دربند و نزديک به سد ذوالقرنين (کوروش بزرگ) قرار دارد. احمدبن فضلان در رساله خود مشاهدات خود را در اين بلاد چنين نوشته است: خزر اقليمي است از قصبهاي بنام اتل و اتل نام نهري است که از روس و بلغار به خزر جريان دارد و نيز اتل نام شهري است و خزر نام مملکتي. بعد ابن فضلان در تکميل بحث خود مفصلا از تقسيمات اتل وخواص مردم آن سرزمين و حکومت آن ناحيه سخن ميگويد. ترکان اقوامی غیر ایرانی هستند که مرکز اصلی سکونت آنان در مغولستان و اطراف چین است.
این تیره در طی تاریخ بارهای ایران را مورد یورش و تجاوز قرار داده اند و حتی زبان غیر ایرانی خود را طی قرن 7-8 در مناطق کهن و باستانی آذرآبادگان ایران نیز گسترش دادند. از آنجایی که زبان کنونی هر منطقه برای افراد آن منطقه قابل احترام است دیگر شهرهای ایران نیز با دیده احترام به تیره های کهن و آریایی آذری مینگرند ولی این امر نباید باعث خدشه دار کردن هویت ملی و تاریخی ایران زمین شود

حقوق تاریخی ایران در دریای مازندران - کاسپیان

می*دانیم که تمام جهانیان دریای شمالی ایران را به نام یکی از کهن*ترین اقوام ایرانی، یعنی «کاسپی*ها» که در زمان باستان ساکن کرانه*های این دریا بودند، «دریای کاسپین» می*نامند. این را نیز می*دانیم که در طول سده*های بسیار تا به امروز نام «مازندران» بر این دریا، بیش از هر نام دیگری به گوش فرزندان این سرزمین خوش آهنگ بوده است. حال آنکه در هیچ اثر تاریخی و جغرافیایی که از دوران باستان به دست ما رسیده هرگز از این دریا با نام خزر یاد نشده است.

از نوشته*های «هکائتوس میلتی» (Hekataios Milesios) جغرافی نگار یونانی که قبل از هرودوت می*زیست (کمابیش 480-546 پ.م) پیداست که این دریا به نام «دریای هیرکانی» (دریای گرگان) خوانده می*شد. گویا اول کس از میان مورخان باستان هرودوت بود که در اثر تاریخی خود آن را «دریای کاسپین» ثبت کرد.

از آن زمان تا به امروز در همه*ی جهان، این دریا با همین نام کهن ایرانی شناخته می*شود و همه*ی جهانیان آن را دریای کاسپین می*نامند. در نقشه*های جغرافیایی جهان نیز همین نام است که کاربرد علمی و عملی دارد. اما پس از ظهور اسلام، مورخان و جغرافی*نگاران مسلمان که به شرح احوال تاریخی اقوام ساحل*نشین دریای شمالی ایران پرداختند، در بیان موضع و موقعیت جغرافیایی سرزمین قلمرو هر قوم، ناچار اسامی بومی هر بخش از آب*های کرانه*ای دریا را که از نام محل و قوم مردم ساحل*نشین همان بخش برگرفته بودند، در آثار خود آوردند. همان گونه که امروزه ما به همان شیوه، اسامی محلی و بومی مصطلح میان ساحل*نشینان در یک محدوده ساحلی را برای آب*های کرانه*ی آن بخش به*کار می*بریم. برای مثال می*گویم : دریای انزلی، دریای چمخاله، دریای رامسر و ... از این*رو در عصر اسلامی و در میان مسلمانان نام*های چندی مانند: مازندران، تبرستان، آبسکون، گرگان (هیرکانیای باستان)، گیلان، دیلم، قزوین (کاسپین) از برای این دریا پیدا شد. چنان که گفته شد این نام*ها در آثار این نویسندگان تنها معرف حوزه*ی محدودی از آب*های کرانه*ای بود و گاه قلمرو حضور و یا اقتدار قومی را در طول ساحل مورد نظر می*رسانید.

«خزر» هم یکی از همان چند نام و عنوانی بود که نویسندگان مسلمان به دلیل سکونت قومی بدین نام در استپ*های مجاور کرانه*های شمال غربی دریای شمالی ایران، بر آب*های کرانه*ی آن بخش از دریا داده بودند. خزرها هیچ*گاه حضوری گسترده بر گستره*ی آب*های دریای شمالی ایران نداشتند. زیرا چیرگی خوی صحراگردی بر آنان، سبب پرهیزشان از دریا می*شد. از این رو قلمرو این نام حتا در اوج اقتدار و قدرتمداری خزرها، هرگز محدوده*ای فراتر از آب*های کرانه*ی میان دو سوی دهانه*ی رود ولگا (رود اتل) تا سواحل شمال «دربند» (باب*الابواب)، در آن سوی مرزهای ایران زمین را در برنمی*گرفت.

گذشته از آن، طول دوران حضور خزرها در بستر تاریخ نیز چندان دراز نبود. آنان در سده*ی چهارم میلادی در منطقه*ی سفلای رود ولگا پیدا شدند و در سده*ی دهم میلادی، به انهدام گراییدند. پیش از پیدا شدن خزرها در کناره*ی رود ولگا، این سرزمین محل زیست «سکاهای آریایی» بود.

در برابر، از باستان زمان، بیش*تر سواحل و آب*های دریای شمالی ایران، در قلمرو تاریخی، قومی، فرهنگی، تمدنی و سرزمینی ایران قرار داشته است.

خزرها قومی وحشی، متجاوز و خون*ریز بودند. اقوام سرزمین*های همسایه از هجوم پی*درپی آنان که برای غارتگری انجام می*شد و با شقاوت و بی*رحمی بسیار همراه بود، پیوسته در وحشت مرگ بسر می*بردند. سرزمین*های آبادان و پرنعمت ایران در قفقاز از آفت هجوم آنان بارها دستخوش ناامنی و ویرانی گسترده شده بود. در جنگ*های ایران و روم در عصر خسروپرویز، خزرها از متحدان اصلی رومیان در حمله به ایران بودند. روس*ها یک بار در دوران خلافت عباسیان به کمک و مساعدت خزرها پای به دریای مازندران گشودند و سواحل مازندران، گیلان و اران را به باد غارت و کشتار دادند.

ایرانیان در عصر خسرو انوشیروان برای جلوگیری از یورش*های خانمانسوز این قوم خون*ریز، بر تنها گذرگاه طبیعی عبور این هجوم*گران به سرزمین قفقاز، در حدفاصل کوه و دریا سدی محکم بستند و آن را «دربند» ساختند. برخی به غلط ساختن این سد را به اسکندر گجستک نسبت می*دهند و «سد سکندر»ش می*خوانند. این سد که مرز ایران با انیران در آن منطقه بود. در عصر اسلامی نیز به دفعات مورد مرمت قرار گرفت و تا چند قرن، کار دفاع از سرزمین*های ایرانی نشین قفقاز را برای مدافعان در برابر هجوم اقوام صحراگرد شمالی، آسان می*کرد.






¤.¤.¤. موقعیت طبیعی

دریای مازندران (کاسپیان)، میان طول*های 38 درجه و 46 دقیقه و 34 درجه 54 درجه شرقی و عرض 34 درجه و 36 دقیقه و 33 درجه و 47 دقیقه شمالی و در شمال مرکزی ایران واقع است. این دریا از سوی باختر به جمهوری*های آذربایجان (اران) و فدراسیون روسیه، از شمال به فدراسیون روسیه و جمهوری قزاقستان، از خاور به جمهوری قزاقستان و ترکمنستان و از جنوب به ایران محدود است.درازای این دریا (از جنوب به شمال) حدود 1200 کیلومتر و پهنای آن در پهن*ترین نقطه (در شمال) 554 کیلومتر و باریک*ترین ناحیه*ی آن (میان شبه*جزیره آبشوران و دماغه*ی کواولی) ، 202 کیلومتر است. بدین*سان، میانگین پهنای دریای مازندران، حدود 300 کیلومتر برآورد می*شود.

ژرفای این دریا در شمال بسیار کم است. به طوری که ژرفای چهار پنجم این بخش از دریای مازندران، کم*تر از 10 متر است. این دریا در بخش میانی، 170 تا 790 متر عمق دارد. بخش*های ژرف این دریا در قسمت جنوبی قرار دارد و عمق آن میان 334 تا 980 متر است. گودی متوسط این دریا 180 متر و سطح آن با توجه به افزایش و کاهش، کمابیش 26 متر پایین*تر از سطح دریاهای آزاد است.

در این*جا، باید یادآور شود که حوزه*ی جنوبی دریای مازندران با پهنه*ای کمابیش 156 هزار کیلومترمربع، گرچه حدود 36 در 100 از مجموع وسعت این دریا را دربر می*گیرد، اما گًنج (حجم) آب این بخش، خیلی بیش*تر از مجموع دو بخش شمالی و میانی است.

پیرامون دریای مازندران (بدون در نظر گرفتن جزیره*ها) کمابیش 6400 کیلومتر تعیین و اعلام شده است. از این میزان، 992 کیلومتر یعنی از خلیج حسن قلی (در خاور) تا آستارا (در باختر) در قلمرو ایران قرار دارد. دریای مازندران با پهنه*ی کمابیش 424 هزار کیلومتر مربع بزرگ*ترین دریای بسته*ی جهان است. پهنه*ی دریای مازندران در اثر افزایش یا کاهش آب این دریا، تغییر می*کند. پهنه*ی دریای مازندران در مقایسه*ی با دریاچه*های دور و بر آن، بیش از 6.5 برابر دریاچه*ی خوارزم و کمابیش 90 برابر دریاچه*ی ارومیه است.

دمای این دریا به طور قابل ملاحظه*ای متغیر بوده و بستگی کامل به آب و هوای نواحی اطراف آن دارد. در دی ماه میانگین دمای سطح آب دریای مازندران در شمال این دریا حدود 11 تا 12 درجه زیر صفر است، در حالی که میانگین دمای آب در همان زمان در بخش جنوبی، کمابیش 6 درجه بالای صفر می*باشد.






¤.¤.¤. بندرهای مهم دریای مازندران

1ـ آستاراخان-آستاراگان، هشترخان
این بندر در دلتای رود ولگا (اتل)، قرار دارد. بندر آستاراخان، مهم*ترین بندر بازرگانی فدراسیون روسیه در دریای مازندران است.

2ـ بادکوبه - باکو
بندر بادکوبه، مرکز جمهوری آذربایجان (اران)، است. این بندر در کرانه*ی جنوبی شبه جزیره*ی آبشوران واقع است. بادکوبه از عمده*ترین بندرهای دریای مازندران و یکی از مناطق مهم نفتی است.

3ـ دربند
این بندر عمده*ترین بندر جمهوری داغستان به شمار می*رود. دربند در کرانه*ی غربی دریای مازندران، میان بادکوبه و ماهاج قلعه (مرکز داغستان، قرار گرفته است.

4ـ آلکساندروسک
این بندر، مهم*ترین بندر بازرگانی جمهوری قزاقستان است.

5ـ*کراسنوودسک
این بندر که در جمهوری ترکمنستان قرار دارد از بندرهای مهم کرانه*های خاوری دریای مازندران است.

6ـ کوریو
بندری است در شمال دریای مازندران که در مصب رود اوران و در قلمرو فدراسیون روسیه واقع است.

7ـ بندرهای واقع در قلمرو ایران
مهم*ترین بندرهای واقع در قلمرو ایران در کرانه*های دریای مازندران عبارتند از: «انزلی»، «نوشهر»، «فریدون کنار»، «ترکمن» و «گز».
باید خاطرنشان کرد که بندر انزلی از مهم*ترین بندرهای دریای مازندران است.






¤.¤.¤. حوضه*ی آبریز دریای مازندران - کاسپیان

حوضه*ی آبریز دریای مازندران بسیار پهناور است. به طوری که کمابیش 256000 کیلومتر مربع آن در خاک ایران قرار دارد. کمابیش 150 رود و رگه*های آب*دهنده، به دریای مازندران می*ریزند که مهم*ترین آن*ها عبارتند از:

الف ـ از قلمرو ایران
اترک، گرگان رود قره سو، نکا یا تجن، تالار، بابل، هراز، چالوس، چشمه گیله (شهسوار)، پل رود، شلمان رود، لنگرود (چمخاله)، سفیدرود، پسیخان، ماسوله، آستارا و ارس.
رود ارس از «دوه لو» تا «قره نی»، مرز دولتی ایران است.

ب ـ از قلمرو جمهوری آذربایجان یا اران
رودخانه «کُور» یا «کوروش». این رودخانه پس از تلاقی با رود ارس در نزدیکی شهر صابرآباد، به دریای مازندران می*ریزد. رودخانه*ی کوروش، بزرگ*ترین رودخانه*ی قفقاز است.
رودخانه «سمور»، در مرز اران و داغستان.

پ ـ از قلمرو داغستان
رودخانه سمور (مرز داغستان با اران)، ترکه و قبه

ت ـ از قلمرو فدراسیون روسیه
رود ولگا، این رودخانه به تنهایی 80 در 100 همه*ی جریان*های سطحی دریای مازندران را تامین می*نماید.

ث ـ از قلمرو جمهوری قزاقستان
رودخانه*های اورال و امب
ا




¤.¤.¤. پوشش گیاهی

تنها کرانه*های جنوبی دریای مازندران دارای پوشش گیاهی انبوه است. در کرانه*های باختری این دریا از جنوب به شمال از پوشش گیاهی کاسته می*شود، به طوری که شمال منطقه*ی تالش فاقد پوشش گیاهی قابل توجه است. کرانه*های شرقی دریای مازندران را خشکستان*ها فراگرفته*اند. در شمال نیز کرانه*های این دریا فاقد پوشش گیاهی است
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 8:35  توسط 2yar  | 

 امام صادق (ع) :

سلام من به ششم ماه فاطمیّ بقیع                                        سلام من به گل یاس هاشمیّ بقیع                یا صادق آل محمّد علیه السلام

حضرت رقیه خاتون(س) :

مثل یک کبوترم ، پر می زنم ، پر می زنم ،پر می زنم امشب                  گفته بابام که بهت سر می زنم ، سر می زنم ، سر می زنم امشب                   دیگه از همسفرها دل می کنم ، دل می کنم ، دل می کنم امشب                   چه خوشه پیش بابام جون کندنم ، جون کندنم ،جون کندنم امشب

حضرت ابالفضل العبّاس (ع): 

عمو عبّاس ، علمت کو ؟ عموی خوبم            عمو عبّاس ، تو نرو تا که پا نکوبم         عمو عبّاس ، تو نرو تا که پا نکوبم          عمو عبّاس ، بی تو قلب حرم می گیره.......

امام حسن مجتبی(ع) :

حسن ، حسن ، شده دینم        حسن ، سجود من است         حسن ، حسن ، شده عشقم             حسن ، وجود من است       حسن ، حسن ، شده ذکرم             به صبح و شام و سحر             که غیر نام  ِ "حسن" بر دلم نمانده دگر                

امام حسین (ع) :

ای اهل حرم ، میر و علمدار نیامد                   سپه دار نیامد ، سپه دار نیامد                     سقّای حسین ، سید و سالار نیامد             علمدار نیامد ، علمدار نیامد        

از طرف علقمه ، بوی گل یاس آمد ، بوی گل یاس آمد                   نفخهء روح افزا از پیکر سقّا آمد ، پیکر سقّا آمد             تو دلربائی ، ابالفضل        تو دلربائی ، ابالفضل                   اُمید مائی ، ابالفضل ، اُمید مائی ، ابالفضل

شام غریبان حسین ، امشب است ، امشب است                 نالهء طفلان حسین ، امشب است ، امشب است                      طفل یتیمی ز حسین ، گم شده ، گم شده                   قامت زینب ز الم ، خم شده ، خم شده          

چو در خیمه، نالهء تو رسید                با دلی آشفته ، دویدم من                 میان ره ، هر دو دست تو را ، روی چشمانِ خود کشیدم من           ابالفضلم ، ای علمدارم ، ای امیر سپاه و برادر من                       

سقّای کودکانم ، بر لب رسیده جانم ـ  بر لب رسیده جانم ـ بر لب رسیده جانم                     جان اخا ، برادر ، از بادهء تو مستم               چه غم ، اگر جدا شد ، از عشق تو دستم        حسین، حسین ، حسین        جا دارد از خجالت ، سقّا اگر بمیرد                    از دست خالی من ، حسین بوسه بگیرد              حسین، حسین ، حسین

حسین جان!                          گویا که کعبه هم ز عزایت به ماتم است                           زیرا که رخت سیه کرده به تن ، خانهء خدا             

السلام على عبد الله بن ‏الحسين             الطفل الرضيع            المرمى الصريع            المشحط دما           المصعد دمه فى السماء              المذبوح ‏بالسهم فى حجر ابيه              لعن الله راميه حرملة بن كاهل الاسدى      

به ابی انت و امّی كه تویی مظهر عشق            عشق را مظهر آثار علی اكبر توست           طفل شش ماه به هنگام شهادت خنديد           آری آنكه بر مرگ زند خنده علی اصغر توست

ای دل تو چه می کنی؟         می مانی یا می روی؟             داد از آن اختیار که تو را از حسین(ع) جدا کند !         این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به ارادهء حق نهاد؟      

حرف دل یک عاشق : یه کربلا داری ، دیوونه ام کرده ارباب               به عشق شش گوشه، دلم پُر درده ارباب              به عشق شش گوشه، دلم پُر درده ارباب               

دلم به عشق یارم گرفته حال و هوایی       نوشته روی قلبم به خط کربُبلایی :                     همه هستیَم حسینه   می و مستیَم حسینه          سروُر لبم حسینه  خواب هر شبم حسینه

امشبي را شه دين در حرمش مهمان است، مكن اي صبح طلوع، مكن اي صبح طلوع         عصر فردا بدنش زير سم اسبان است، مكن اي صبح طلوع، مكن اي صبح طلوع

علي، اي همسفر، كمي آهسته تر، مرا با خود ببر      حبيبي يا حسين       طبيبي يا حسين      اميري يا حسين     حسين جانم حسين       حسين جانم حسين

برادرم قدری آهسته برو از برم               همسفرم ، تو مکن خاک عزا بر سرم                     گفته مادر ، دم آخر بوسه گیرم ز گلویت                       گفته مادر ، دم آخر بوسه گیرم ز گلویت                   برادرم قدری آهسته برو از برم                   همسفرم تو مکن خاک عزا بر سرم                         ای حسینم ، نور عینم ، من فدای گل رویت                    ای حسینم ، نور عینم ، من فدای گل رویت

لیلَة القدر : می جویمت چنان که لب تشنه آب را                    می خواهمت چنان که تن خسته خواب را   

امیری ، حسین                   امیری ، حسین              اُمیدم اینه دستم بگیری                 امیری ، حسین               امیری ، حسین                 اُمیدم اینه دستم بگیری حسین

هر که هستم بین مَردم ، انتسابم با حسینه               سرخوشم من، روز محشر ، چون حسابم با حسینه          مُهر و محرابم حسینه ، جان و جانانم حسینه        کیست مثل من به عالم ، چون که اربابم حسینه         ای حسین جانم حسین         ای حسین جانم حسین           ای حسین جانم حسین

شهادت حضرت علی (ع) :

خداحافظ ، ای نان خشک و نمک                   خداحافظ ، ای غصب گشته فدک                          خداحافظ ، ای صبر لب سوخته                      خداحافظ ، ای خانهء سوخته            خداحافظی می کنم با همه                      که چشم انتظارم بود فاطمه

آن لحظه ای که علی (ع) ـ شکافته فرق ـ در محراب مسجد کوفه به خون غلطید ، رستگاری ظهور کرد

ولادت امام رضا (ع):

بنویسید به روی قبر و روی کفنم                 عاشق و دیوونه ی امام رضا (ع) منم منم

عید سعید فطر :

اللّهم اهل الکبریاءِ وَ العَظمةِ           وَ اهل الجود و الجَبروت                وَ اهل العَفو و الرّحمة     

شهادت جواد الائمه (ع) :

برای جواد الائمه علیه السّلام :         السّلامُ علیکَ یا ابا جَعفَر محمّدَ بن علی ٍ البَرّ التّقی الاِمام الوَفیّ                          السّلامُ علیکَ ایّها الرّضیُ الزّکیُ                     السّلامُ علیکَ یا ولیّ الله                السّلامَ علیکَ یا نجیّ الله              السّلام علیکَ یا سَفیرَ الله         السّلامُ علیکَ یا سِرّ الله           السّلامَ علیکَ یا ضیاء الله               السّلامُ علیکَ یا سَناءَ الله             السّلامُ علیکَ یا کلمة الله      

اللّهمَ صَلّ علی مُحمّد بن علی الامام التّقی النّقی الرضیّ المَرضیّ                 وَ حُجّتِکَ مَن فَوق الارض        وَ مَن تَحتِ الثّری               صَلوة کَثیرة نامیة زاکیَة مُبارکَة مُتَواصلة مُتَرادِفة مُتواترة             کَافضل ما صلّیتَ علی اَحد مِن اَولیائکَ

روز عرفه :

یا مُولای      اَنت الّذی مَننتَ         اَنت الّذی اَنعَمتَ                 اَنت الّذی اَحسنتَ          اَنتَ الّذی اَفضلتَ                اَنتَ الّذی اَکمَلتَ             اَنتَ الّذی رَزقتَ              اَنتَ الّذی وفّقتَ                  اَنتَ الّذی اَعطَیتَ              اَنتَ الّذی اَغنیتَ                  اَنتَ الّذی اَقنیتَ                اَنتَ الّذی اوَیتَ          اَنتَ الّذی کَفیتَ        اَنتَ الّذی هَدیتَ             اَنتَ الّذی عَصَمتَ               اَنتَ الّذی سَترتَ            اَنتَ الّذی  غَفرتَ             اَنتَ الّذی اَقلتَ       اَنتَ الّذی مکّنتَ                اَنتَ الّذی اَعززتَ                   اَنتَ الّذی اَعَنتَ          حسین

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:21  توسط 2yar  | 

مشهور آنست كه ولادت آن حضرت در مدينه در سيم ماه شعبان بوده، و شيخ طوسی ره روايت كرده كه بيرون آمد توقيع شريف به سوی قاسم بن علاء همدانی وكيل امام حسن عسگری عليه السلام كه مولای ما حضرت حسين عليه السلام در روز پنجشنبه سيم ماه شعبان متولد شده پس آنروز را روزه‌دار و اين دعا را بخوان:

اَلّلهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِحَقِ الْمَوْلُودِ في هذَا الَْيَوْم الخ.

و ابن شهر آشوب (ره) ذكر كرده كه ولادت آن حضرت بعد از ده ماه و بيست روز از ولادت برادرش امام حسن عليه السلام بوده و آن روز سه شنبه يا پنجشنبه پنجم ماه شعبان سال چهارم از هجرت بوده، و فرموده روايت شده كه مابين آن حضرت و برادرش فاصله نبوده، مگر به قدر مدت حمل و مدت حمل و شش ماه بوده است.

و سيد بن طاوس و شيخ ابن نما و شيخ مفيد در ارشاد نيز ولادت آن حضرت را در پنجم شعبان ذكر فرموده‌اند ، و شيخ مفيد در مقنعه و شيخ در تهذيب و شهيد در دروس آخر ماه ربيع الاول ذكر فرموده‌اند ، و به اين قول درست می‌شود روايت كافی از حضرت صادق عليه السلام كه مابين حسن و حسين عليهماالسلام طهری فاصله شده و مابين ميلاد آن دو بزرگوار شش ماه و ده روز واقع شده و الله العالم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:19  توسط 2yar  | 

مورخين شيعه و سنّی در ولادت امام(ع) اختلافاتی دارند كه ولادت حضرت در چه روزی، چه ماهی و چه سالی بوده است؟ عدّه ای گفته اند امام حسين(ع) سوم يا پنجم شعبان يا پنجم جمادی الاول و يا آخر ربيع الاول سال سوم هجری متولد شده اند. و بالجمله اختلاف بسيار در باب روز ولادت آن حضرتست.

البته همگی بالاتفاق گفته اند امام در طول شش ماه و ده روز تولد يافته اند. چون شيرخوارگی دو سال (بيست و چهار ماه) طول می كشد حضرت صفيه (عمه پيامبر(ص) و على(ع)) می گويد: وقتی حسين(ع) تولد يافت، پيامبر(ع) فرمودند: عمه جان، فرزندم را بياور. عرض كرد: هنوز پاكيزه اش نكرده ام. پيامبر فرمود: آيا تو ميخواهی او را پاكيزه كنی؟ خداوند او را پاكيزه و مطهر به دنيا آورده است. سپس پيامبر(ص) گريه نمودند و فرمودند: خداوند لعنت كند مردمي را كه كشندگان تو هستند. صفيه عرض كرد: كشندگان او چه كسانی هستند؟ فرمود: دنباله گروهی از نسل بني اميه. سپس در گوش راست حضرت اذان و در گوش چپ حضرت اقامه قرائت نمودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:18  توسط 2yar  | 

شيخ طوسی (ره) و ديگران به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام نقل كرده‌اند كه چون حضرت امام حسين عليه السلام متولد شد، حضرت رسول صلی الله عليه و آله اسماء بنت عميس را فرمود كه بياور فرزند مرا ای اسماء، اسما گفت آن حضرت را در جامه سفيدی پيچيده به خدمت حضرت رسالت صلي الله عليه و آله بردم، حضرت او را گرفت و در دامن گذاشت و گوش راست و اذان در گوش چپش اقامه گفت،‌پس جبرئيل نازل شد و گفت: حق تعالی ترا سلام مي‌رساند و می‌فرمايد كه چون علی عليه السلام نسبت به منزله هارون است نسبت به موسی (ع) پس او را به اسم پسر كوچك هارون نام كن كه شبير است و چون لغت تو عربی است او را حسين نام كن. پس حضرت رسول صلي الله عليه و آله او را بوسيد و گريست و فرمود كه ترا مصيبتی عظيم در پيش است، خداوندا لعنت كن كشنده او را. پس فرمود كه ای اسماء اين خبر را به فاطمه مگو.

چون روز هفتم شد حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود كه بياور فرزند مرا چون او را به نزد آن حضرت بردم گوسفند سياه و سفيدی از برای او عقيقه كرد كه يك رانش را به قابله داد و سرش را تراشيد و به وزن موی سرش نقره تصدق كرد و خلوق بر سرش ماليد، پس او را بر دامن خود گذاشت و فرمود ای ابا عبدالله چه بسيار گران است بر من كشته شدن تو، پس بسيار گريست. اسماء گفت: پدر و مادرم فدای تو باد اين چه خبر است كه در روز اول ولادت گفتي و امروز نيز مي‌فرمائی و گريه می كنی، حضرت فرمود كه: می‌گريم بر اين فرزند دلبند خود كه گروهی كافر ستمكار از بنی اميه او را خواهند كشت، خدا نرساند به ايشان شفاعت مرا، خواهد كشت او را مردی كه رخنه در دين من خواهد كرد و به خداوند عظيم كافر خواهد شد، پس گفت خداوندا سؤال می‌كنم از تو در حق اين دو فرزندم آنچه را كه سوال كردم ابراهيم در حق ذريت خود خداوندا تو دوست دار ايشان و دوست دار هر كه دوست می‌دارد ايشان را و لعنت كن هر كه ايشان را دشمن دارد لعنتی چندان كه آسمان و زمين پر شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:17  توسط 2yar  | 

شيخ صدوق و ابن قولويه و ديگران از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده‌اند كه چون حضرت امام حسين عليه السلام متولد شد حق تعالی جبرئيل را امر فرمود كه نازل شود با هزار ملك براي آن تهنيت گويد حضرت رسول صلی الله عليه و آله را از جانب خداوند و از جانب خود، چون جبرئيل نازل می‌شد گذشت در جزيره از جزيره‌های دريا به ملكی كه او را فطرس مي‌گفتند و از حاملان عرش الهی بود.

وقتی حق تعالی او را امری فرموده بود و او كندی كرده بود پس حق تعالی بالش را در هم شكسته و او را در آن جزيره انداخته بود پس فطرس هفتصد سال در آنجا عبادت حق تعالی كرد تا روزی كه حضرت امام حسين عليه السلام متولد شد.

و به روايتی حق تعالی او را مخير گردانيد ميان عذاب دنيا و آخرت او عذاب دنيا را اختيار كرد پس حق تعالی او را معلق گردانيد به مژگانهای هر دو چشم در آن جزيره و هيچ حيوانی از آنجا عبور نمی كرد و پيوسته از زير او دود بدبوئی بلند مي‌شد چون ديد كه جبرئيل با ملائكه فرود می‌آيند از جبرئيل پرسيد كه اراده كجا داريد؟ گفت چون حق تعالی نعمتی به محمد صلی الله عليه و آله كرامت فرموده است، مرا فرستاده است كه او را مبارك باد بگويم، ملك گفت ای جبرئيل مرا نيز با خود ببر شايد كه آن حضرت برای من دعا كند تا حق تعالی از من بگذرد. پس جبرئيل او را با خود برداشت و چون به خدمت حضرت رسالت صلی الله عليه و آله رسيد تهنيت و تحيت گفت و شرح حال فطرس را به عرض رسانيد. حضرت فرمود كه به او بگو كه خود را به اين مولود مبارك بمالد و به مكان خود برگردد. فطرس خويشتن را به امام حسين ماليد، بال برآورد و اين كلمات را گفت و بالا رفت عرض كرد يا رسول الله همانا زود باشد كه اين مولود را امت تو شهيد كنند و او را بر من به جهت اين نعمتی كه از او به من رسيد مكافاتی است كه هر كه او را زيارت كند او را به حضرت حسين عليه السلام برسانم، و هر كه بر او سلام كند من سلام او را برسانم، و هر كه بر او صلوت بفرستد من صلوات او را به او می‌رسانم.

و موافق روايت ديگر چون فطرس به آسمان بالا رفت می‌گفت كيست مثل من و حال آنكه من آزاد كرده ی حسين بن علی و فاطمه و محمدم (عليهم السلام).

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:17  توسط 2yar  | 

ابن شهر آشوب روايت كرده كه هنگام ولادت امام حسين عليه السلام فاطمه عليها السلام مريضه شد و شير در پستان مباركش خشك گرديد رسول خدا صلی الله عليه و آله مرضعی طلب كرد يافت نشد پس خود آن حصرت تشريف آورد به حجره فاطمه عليهاالسلام و انگشت ابهام خويش را در دهان حسين می‌گذاشت و او ميیمكيد. بعضی گفته‌اند كه زبان مبارك را در دهان حسين عليه السلام می‌گذاشت و او را زقه می‌داد چنانكه مرغ جوجه خود را زقه می‌دهد تا چهل شبانه روز رزق حسين عليه السلام را حق تعالی از زبان پيغمبر صلی الله عليه و آله گردانيده بود، پس روئيد گوشت حسين عليه السلام از گوشت پيغمبر صلی الله عليه و آله، و روايات به اين مضمون بسيار است.

و در علل الشرايع روايت شده كه حال امام حسين عليه السلام در شير خوردن بدين منوال بود تا آنكه روئيد گوشت او از گوشت پيغمبر صلي الله عليه و آله و شير نياشاميد از فاطمه عليهاالسلام و نه از غير فاطمه.

و شيخ كلينی در كافی از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه حسين عليه السلام از فاطمه عليهاالسلام و از زنی ديگر شير نياشاميد او را به خدمت پيغمبر صلی الله عليه و آله می‌بردند حضرت ابهام مبارك را در دهان او می‌گذاشت و او می‌مكيد و اين مكيدن او را دو سه روز كافی بود. پس گوشت و خون حسين عليه السلام از گوشت و خون حضرت رسول صلی الله عليه و آله پيدا شد فرزندی جز عيسی بن مريم عليه السلام و حسين بن علی عليهاالسلام شش ماهه از مادر متولد نشد كه بماند، و در بعضی از روايات به جای عيسی يحيی نام برده شده. عَرَبيّه: (قاتل سيّد بحر العلوم است)

لِلّهِ مُرْتَضِعٌ لَمْ يَرْتَضِعْ اَبَداً                     مِنْ ثَدْي اُنْثي وَ مِنْ طه مَراضِعُهُ

 برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:16  توسط 2yar  | 

ولادت حضرت ابالفضل العبّاس (ع)

" عباس بن علی بن ابی طالب علیه السلام" در سال 26 هجری متولد شد. مادرش ام البنین بود.
امام علی علیه السلام به برادرش، عقیل، که به انساب و اجداد اعراب آگاه بود، فرمود:« برای من زنی را انتخاب کن که فرزندانی شجاع بیاورد.»
عقیل فاطمه، دختر حزام بن خال ، را معرفی کرد و گفت:« در میان اعراب، شجاع تر از پدران او کسی را نمی شناسم.»
علی علیه السلام با او ازدواج کرد و اوّلین فرزندی که از ام البنین به دنیا آمد عباس علیه السلام بود که او را به سبب زیبایی چهره اش، قمر بنی هاشم لقب داده بودند. کنیه او ابوالفضل بود و ام البنین پس از او سه فرزند به نام های عبدالله بن علی و عثمان بن علی و جعفر بن علی به دنیا آورد.
عباس بن علی چهارده سال با پدرش امیرالمؤمنین و بقیه عمر خویش را در کنار دو برادرش زندگی کرد و هنگام شهادت سی و چهار سال از عمر شریفش گذشته بود. او در شجاعت بی نظیر بود و چنان بلندبالا بود که هنگامی که بر اسب سوار می شد، پای مبارکش به زمین می رسید.

ابصار العین، ص 25

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:15  توسط 2yar  | 

 جويرية دختر حارث ، زني با بركت   جويرية دختر حارث ، زني با بركت

او از زيبا ترين زنان ودرشمار اسيراني بود كه مسلمانان درپيروزي بر بني مصطلق در غزوه مريسيع اسير كرده بودند . جويرة در سهم غنيمت ثابت بن قيس بن شماس يا پسر عمويش قرار گرفت

زينب دختر جهش (بهترین سفیر)

   زينب دختر جهش (بهترین سفیر)

ام المؤمنين زينب دختر جحش ، پسر رباب ، پسر يعمر ، ومادرش اميمه ، دختر مطلب عمه رسول خدا (ص) است . نام او برة بود وهنگامي كه با رسول خدا (ص) ازدواج كرد ، اورا زينب ناميد

ام حبيبه ، رملة دختر ابوسفيان

   ام حبيبه ، رملة دختر ابوسفيان

رملة با عبيدالله بن جحش كه چون او اسلا م آورده بود ، ازدواج كرد . هنگامي كه ظلم وستم تا زماني مسلمانان افزايش يافت ، رملة با همسرش به حبشه مهاجرت كرد

سوده دختر زمعه

   سوده دختر زمعه

شير زني بزرگوار وبا فضيلت كه ابتدا با سكران بن عمرو ، برادر سهيل بن عمرو عامري ازدواج كرد همراه او هشت نفر از بني عامر از ديار شان واموالشان مهاجرت كردند وبا ترس از راه دريا به حبشه  رفتند.  

ام سلمه نخستين زن مهاجر

   ام سلمه نخستين زن مهاجر

 او فضاي منزل را براي استراحت وآسودن همسرش مهيا مي كرد همواره طرف همسرش را مي گرفت وهمراه او تمام سختيها ومشكلات را تحمل مي كرد .

نگاهبان قرآن   حفصه دختر عمر، نگاهبان قرآن

 او حفصه دختر عمربن خطاب است ؛ حفصه در جواني هم از زيبايي ظاهري وهم از زيبايي باطني ( تقوا) بهره فرواني داشت.

خدیجه ، بانوی پاکدامن

  خدیجه دختر خویلد (بانوی پاکدامن قریش)

 او بانوی زنان جهان روزگار خویش است . خدیجه بنت خویلدبن اسد عبدالعزی بن قصی بن کلاب از قبیله قریش و تیره بینی اسد ملقب به(طاهره)(پاکدامن)و بزرگ زنان قریش در خاندانی والا متولد شد.

زن در اسلام

  نخستين زن شهيد در اسلام

او «سميه» دختر خياط  و كنيز ابو حذيفة بن منيرة است. سميه با ياسر ازدواج كرد، در حالي كه ياسر غريبانه به مكه آمد و در آنجا اقامت گزيد .

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:6  توسط 2yar  | 

بايد پژوهي موضوع حقوق بشر

1- حقوق بشر و مفاهيم واصطلاحات بر آمده از آن همچون آزادي ، برابري ، حق تعين سرنوشت ، حق رفتار انسان دوستانه ، حتي با مجرمان رعايت حقوق زنان و... ازمهمترين وبغرنج ترين موضوعات واز محور هاي اصلي گفتگو ميان انديشه وران ، سياست مداران وسياست شناسان است . نقش محوري وكاركرد بنيادين حقوق بشر وپسايند هاي سياسي وقضايي آن افزون بر سمت و سو دهي عمل وسياست گذاري داخلي وخارجي كشور ها وشكل گيري نظام هاي مختلف سياسي وقضايي ، روابط بين المللي را نيز هر از چندگاهي دچار تنش وچالش ساخته وآشوب ها وتعارضات پر دامنه اي را سبب گشته است وگاه به مثابه ابزاري دردست قدرتهاي بزرگ وپوشش عملكرد ورفتار توسعه طلبانه وآزمندانه آنها در آمده است . بانيان وتدوين كنندگان اعلاميه حقوق بشر ومنشور بين المللي حقوق بشر ، طبيعت ووجدان اخلاقي انسان است اين ارزشها را فراگير ، جهان شمول وفرافرهنگي قلمداد مي كنند ، در برابر ؛ گروهي از ملت ها ، دولت ها وانديشمندان اديان مانند اسلام ، مسيحيت ، بوديسم ، كنفوسيويسم وانديشه هاي سنتي چيني ، آفريقايي ، حقوق بشر غربي را برآيند سنت ليبراليزم غربي مي انگارد كه با نگرش حقوق بشري دراين فرهنگ ها فاصله بسيار دارد . چگونگي پاسخ به پرسشها يي چون خاستگاه ، منابع ، مباني ، سازگار هاي و نا همخواني ها ي مفاد اعلاميه ومنشور بين المللي حقوق بشر با اسلام وارزشهاي اسلامي از سوي ملت ها وانديشه ورزان مسلمان ، تفاوت رويكرد ها وموضع گيري در برابر حقوق بشر غربي را در پي اورده است .افغانستان درشمار آخرين كشور هاي مسلماني است كه با پرسشهاي پيش گفته در موضوع حقوق بشر ، رو به رو است ، عبور از فضاي جنگ و جهاد ومبارزه عليه اشغالگري وسر انجام تخاصم وتنازع بر سر تصاحب اقتدار وحكومت ( كه نزديك به يك چهارم ازعمر مردمان اين سرزمين را در بر گرفت ) ورويكرد تازه به نظام سياسي ، حقوقي و قانوني متناسب با نيازهاي داخلي  وشرايط فرهنگي وسياسي بين المللي ، مسايل مختلف از جمله موضوع حقوق بشر وجايگاه آن در نظام سياسي ، حقوقي ، قضايي افغانستان وتلايم وتنافر آن با آموزه ها وفرهنگ ديني مردم اين كشور را در صدر موضوعات محور هاي شايسته پژوهش وكندو كاو قرار داده است . نوشتار پيش رو نگاهي دارد به تو ضيح واژگان وتاريخچه اعلاميه ومنشور بين المللي حقوق بشر ، پالسي كشور هاي اسلامي در برابر آن ورويكرد هاي انديشمندان مسلمان،       

2- اعلاميه جهاني حقوق بشر

آنچه كه به نام وعنوان اعلاميه حقوق بشر ياد مي شود ،مجموعه اي از مواد است كه طرح مقدماتي آن پس از جنگ جهاني دوم درسومين اجلاس مجمع سازمان ملل متحد در سپتامبر 1948 مورد بحث واقع شد وسر انجام در ماه قوس 1327 هجري شمسي = با دسامبر 1948 م به وسيله كشور هاي اروپاي غربي وتحت تاثير شعار هاي پس از انقلاب فرانسه وايالات متحده وبا الهان از انديشه هاي متفكران آزادي خواه چون جان لاك انگليسي (1704 -1632 ) منتسكيوي فرانسوي ( 1689 – 1755 ) ژان ژاك روسو (1712 -1778 ) در سي ماده گرد آوري شد وبه تصويب مجمع عمومي سازمان ملل متحد رسيد . اين اعلاميه در تمام هويت خويش وامدار اعلاميه حقوق بشر وشهر وند فرانسه ( 1789 م ) است جز اينكه قرابت بيشتري با سكولاريسم وجدايي از مذهب وباور هاي مذهبي دارد چه در اعلاميه حقوق بشر وشهروند فرانسه از وجود خداوند نام برده شده است : « مجلس ملي در حضور وتحت توجهات خداوند متعال حقوق بشر وشهر وندان را به شرح زير به رسميت مي شناسد ...» اما در اعلاميه حقوق بشر مصوب 1948 به هيچ عنوان نام و يادي از خدا به ميان نيامده است . هنگام بحث در ماده اول اين اعلاميه نما ينده برزيل پيشنهاد كرد كه در بخش دوم ماده يكم كه مي گويد : « همه داراي عقل ووجدان مي باشند و بايد نسبت به يكديگر با روح برادري رفتار كنند » اما نمايندگان بر خي از كشور ها مخالفت كردند وبا اين استد لال كه در اسناد بين المللي نبايد نامي از خدا وحكم الهي برده شود از تصويب پيشنهاد نماينده برزيل جلوگيري كردند .

1-      منشور بين المللي حقوق بشر

همزمان با تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر كه سند تعهد آفرين والتزام آور نبود مجمع عمومي سازمان ملل از كميسيون حقوق بشر خواست كه پيش از نويس ميثاق حقوق بشر وراهكار هاي جدايي آن را در دستور كار خود قرار دهد . پس از مذاكرات ومشاجرات دراز دامن سر انجام وپس از هجده سال از اعلاميه حقوق بشر دو ميثاق تهيه شد ؛ ميثاق بين المللي حقوق مدني وسياسي وميثاق بين المللي حقوق اقتصادي ، اجتماعي وفرهنگي ، هردو ميثاق در شانزدهم دسامبر (1966 م) به تصويب مجمع عمومي سازمان ملل متحد رسيد واز 23مارس 1976 به اجرا گذاشته شد .اين دوميثاق در حقيقت توضيح وگسترش اعلاميه حقوق بشر بود كه حقوق مدني وسياسي اعلاميه در ميثاق بين المللي حقوق اقتصادي ،اجتماعي وفرهنگي آمده است كه در بر دارنده سي ويك ماده ميباشد . تغيير پاره از واژگان ، تفصيل بيشتر وافزايش پاره اي از حقوق ديگر همچون حق خود مختاري ، حق تعيين نظام سياسي وحق بهره وري از منابع طبيعي تفاوت هاي دوميثاق با اعلاميه حقوق بشر است . درلت هاي كه اين دو ميثاق را تصويب وامضا ء كردند به صورت ارادي وقرار دادي متعهد به اجراي مواد آن شدند كه مي بايد هر از چند مدت –معمولا سه سال يكبار- گزارشي ازروند پيشرفت واجراي اين  مواد در كشور خويش را به كميته هاي پيش بيني شده در اين ميثاق ها ارايه دهند . اعلاميه جهاني حقوق بشر وهردو ميثاق پيوست آنرا منشور بين ا لمللي حقوق بشر مي گويند .

2-      دولت هاي اسلامي واعلاميه حقوق بشر

جهان اسلام در واكنش با اعلاميه ومنشور حقوق بشر وبا الگو گيري از آن در صد برآمد تا به گونه مستقل اصول وقواعد حقوقي پذيرفته در اسلام را گرد آوري وطي اعلاميه ومنشوري آنها را اعلام دارد . براي دست يابي بدين هدف تا به اكنون بيش از هفت اعلاميه ويا طرح اعلاميه حقوق بشر اسلامي از سوي مراجع ونهاد هايي چون « شوراي اسلامي اروپا » ، « اجلاس كويت » و« سازمان كنفرانس اسلامي » صادر شده وبالغ بر پنج نمونه قانون اساسي اسلامي انتشار يافته است كه از جمله آنها قانون اساسي منتشر شده از سوي مجمع ا لبوحث الاسلاميه دانشگاه الازهردر (1978 م) همچنين سازمان كنفرانس اسلامي سه اعلاميه در باره حقوق بشر اسلامي منتشر كرده است يكي به نام : « طرح اعلاميه حقوق وتكاليف اساسي انسان در اسلام » كه در سال 1979 در مكه منتشر شد . ديگري به نام : « طرح سندي در رابطه به حقوق بشر  در اسلام » كه در كنفرانس سران سازمان در طايف تصويب ومنتشر شد . سومين اعلاميه در سال 31 ژوئيه – 5 اوت (1990 م ) = 9 -14 محرم الحرام 1411 هجري قمري = 10- 15 اسد 1369 هجري شمسي در نوزدهمين كنفرانس وزراي امور خارجه كشور هاي عضو سازمان كنفرانس اسلامي در قاهره پايتخت كشور مصر طي قطع نامه شماره p  19 /49 مشتمل بر يك مقدمه وبيست وپنج ماده با عنوان اعلاميه اسلامي حقوق قاهره ، تصويب ومنتشر شد . اين اعلاميه نسبت به اعلاميه هاي پيشين جامع ترين ورسمي ترين آنها به شمار مي رود وتا حد زيادي موارد گسست وپيوست حقوق بشر اسلامي وغربي را مي نماياند . جدا از تفاوت هاي كه اعلاميه هاي اسلامي با اعلاميه حقوق بشر غربي دارد اصل واكنش دنياي اسلام در برابر نظام نامه حقوق بشر غربي بيانگر آن بود كه آن اعلاميه با آموزه ها ومعارف اسلامي تطابق وهمخواني تام ندارد واين همان چيزي بود كه در ورايي موضع رسمي وسياسي دولت هاي اسلامي رويكرد گوناگون ومختلفي را در ميان انديشمندان مسلمان دامن زد .

3-      حقوق بشر غربي ورويكرد كلي انديشمندان مسلمان

از آغاز تدوين وانتشار اعلاميه جهاني حقوق بشر تا كنون درميان متفكران وانديشمندان مسلمان سه نگاه ورويكرد نسبت به حقوق بشر غربي شكل گرفته است .

1/5 – نفي گرايان : پاره اي از متفكران مسلمان ديدگاه هاي ارايه شده در اعلاميه حقوق بشر را تنيده هاي عقل خود بنياد بشري وانديشه وروحيه خدا ستيزانه كساني مي انگارند  كه ارتباط انسان را ازسر چشمه هستي بريده واو را در كوير وسنگلاخ پر خطر زندگي ، تنها وبدون رهنمايي كه از فراز چاله ها وچالش را بدو بنماياند رها كرده وعنان سمند سركش انسان برخوردار از اسباب تسلط وتسخير بر طبيعت ودست يافته به رفاه اقتصادي وپيشرفت شگفت اور تكنولوژي را به دست تمايلات وغرايز سيري نا پذير وسر گردان او سپرده است . گزينه وشيوه اي كه سرانجام آن جز گسيختگي نظام اخلاقي فروپاشي نهاد هاي بنيادين وهويت بخش جوامع بشري چون خانواده وسقوط تدريجي وآهسته جوامع به ظاهر متمدن وانسان گرا در مرداب خودپرستي ، سود جويي لذت پرستي وولنگاري نيست . مهمترين وبارز ترين شاهد نفي گرايان نوع نگرش حقوق بشر غربي به آزادي است ؛ چه آزادي هاي مندرج در اعلاميه حقوق بشر آزادي را تاسرحد آزادي در تغيير مذهب ، وتبليغ هر نوع مرام وباور فكري واعتقادي هر چند كه آن باور بت پرستي ، جماد ، نبات ويا پرستش وتقدس دادن به هرچيز ديگر باشد ، گسترش داده است بااين كه در نگرش وحياني واسلامي همانگونه كه انسان نمي تواند وحق ندارد خودكشي كند نمي تواند وحق ندارد به بيراهه وضلالت ره بسپرد اوميبايد از ميان انتخاب هاي گوناگون تنها گزينه اي را برگزيند كه اورا به فلاح ورستگاري وسعادت ماندگارمي رساند . او مي بايد در پرتو راهكرد هاي آخرين پيام آسماني مسير زندگي را بپيمايد كه اگ چنين نكند دچار زيان و خسران بس بزرگ وغير قابل جبران مي گردد: « ومن يتبغ غيرا لاسلام دينا فلن يقبل منه وهو في اي خرة من الخاسرين » ( آل عمران /85 ) هركس كه ديني جز اسلام را برگزيند از او پذيرفته نيست واو خود در عالم آخرت در زمره زيان ديدگان خواهد بود . اسلام دين ومذهب حق را ديانت اسلامي مي داند وساير اديان ومذاهب را در عصر خاتميت نه قابل پذيرش مي داند ونه آنها را بهره مند از حقيقت مي شمارد : « ان الدين عندالله الاسلام ...» (آل عمران /19 ) به يقين دين در نزد خداوند ، همان اسلام است . تغيير راه وروش ديني واسلامي بادين ديگر ويا پشت كردن به اسلام كه خود در آغاز آن را پذيرفته بود گناه بزرگ به حساب مي آيد كه بر اثر آن تمامي كاركرد هاي مثبت او ارزش خود را از دست مي دهد واو به كيفر هميشگي وابدي گرفتار خواهد شد . «ومن يرتدد منكم عن دينه فيمت وهو كافر فاولئك حبطت اعمالهم في الدنيا واي خرة واولئك اصحاب النار هم فيها خالدون » (بقره /217 ) هركس كه ازدين خود باز گردد ودر حال كفر بميرد طاعت او در دنيا وآخرت بر باد مي شود هم آنان ياران دوزخ اند ودر دوزخ همي خواهند بود .

2/5- اثبات گرايان : گروهي از انديشه گران مسلمان حوزه كاركرد عقل ، حيات اجتماعي از جمله حقوق بشر را با حوزه رسالت وآموزه هاي ديني ووحياني در عرصه هاي كاملا متمايز وجدا از همديگر مي شناسند  .چه اديان بيانگر معارف كلي الهي وآموزههاي ديني راهكرد ها روحي ومعنويت در جهت متصل ساختن افراد انساني به وجود متعالي وقدسي است كه به ابعاد حيات اجتماعي وزميني او نمي نگرد وقلمرو زندگي مادي را در نظر ندارد وتدبير امور اين ساحت را به خردو عقل آدمي كه وديعت آفريدگار توانا در نهاد آدمي مي باشد ، وا نهاده است . در باور اينها گيرم كه براي دين رسالت دنيوي وزميني قايل شويم وآموزه هاي را در معارف ديني بيابيم كه صبغه ورنگ دنيوي وماده گرايانه دارد ، گستره كاركرد آنها را مي بايد در افق تاريخ عصر تشريع ونزول آن دين وآموزه هاي آن محدود كنيم ووصف رسالت وكاربرد فرا تاريخي وفرا مكاني را از دوش آنها بر گيريم زيرا كه در زمان نزول اديان ، جوامع انساني در دوره پيش ازبلوغ ومدنيت مي زيسته واز موهبت عقل و خرد تكامل يافته در پرتو تجربه كه قادر بر تدبير وسامان بخشي حيات قرين سعادت ، خوشبختي وشادكامي باشد محروم مانده اند . پروامند ترين كسان در ميان اين گروه آناني هستند كه رسالت و منزلت دين را در مرتبه والاتر از در گير شدن وپرداختن به مسايلي ميداند كه عهده خردو عقل آدميان بر مي آيد وتلاش خرد ورزانه انسانها به سامان رساندن آن اموررا بر مي تابد .

3/5 – اعتداليان : رويكرد سوم به حوزه هاي گسست وپيوست حقوق بشر اسلامي وغربي باور دارد وبر آن است كه كه حقوق بشر ديني واسلامي با آنچه در نظام حقوق بشر غربي آمده است نقطه هاي تلاقي واشتراك وگريز گاهها وگسست هاي دار د كه سبب مي شود انديشمندان نگران از سر نوشت وحقوق بشر وداراي دغدغه صلح جهاني به جنبه ها ي اشتراك حقوق بشر اسلامي وغربي مهر بورزند وبراي جنبه هاي اختلاف واصطكاك اين دو نگرش راه حل وبيرون رفت سراغ بگيرند . چه از يك سو ، جوامع انساني معاصر سر نوشت جداگانه ودوراز هم ندارند از ديگر سوي به همان ميزان كه حقوق بشر سامان يافته در غرب وانديشه غربي داعيه جهان شمولي دارد ، اسلام به همان پايه بل افزون تر وبيشتر از آن به فراگيري وجهان شمولي خويش تاكيد مي ورزند . در چنين موقعيت وفضاي دوراه بيشتر بر سر راه ملت ها وجوامع غربي وشرقي واسلامي نيست ، راه نخست تصلب وتعصب وپافشاري هر يك به فرآورده هاي فكري وباور هاي اعتقادي وديني خويش است، برآيند اين روش چيزي جزتصادم واصطكاك وتقابل ورويارويي قهرآميز وخصمانه نيست . راه وشيوه ديگر ،تحمل وبردباري ودر پيش گرفتن منطق ديالوگ وگفتگو وحرمت گذاري به آراء وديدگاههاي همديگر است بي آنكه هريك بكوشند بازور وابزار هاي دردست داشته ، فكروانديشه وباور هاي خويش را بر ديگر بقبولاند . صلح وهمزيستي مسالمت آميز جهاني جز در پرتو اين روش ومنش ميسر نمي گردد . اين رويكرد كه مي توان آن را قابل دفاع ترين نگره به حساب آورد تلاقي حقوق بشر اسلامي وغربي را در سه بخش منابع ، مباني ومفاد ومواد اعلاميه جهاني ومنشور بين المللي حقوق بشر با آموزه هاي اسلامي وقرآني مي بيند چنانكه گريزگاههاي هريك از ديگري را نيز در همين عرصه ها معرفي مي كند .            

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:3  توسط 2yar  | 

در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم

تا به کی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم

شب هجران تو اخر نشود رخ ننمایی

در همه دهر تو در نازی و ما گرد نیازیم

آید آن روز که در بازکنی پرده گشایی

تا به خاک قدمت جان و سر خوش بیازیم

به اشارت اگرم وعده دیدار دهد یار

تا پس از مرگبه وجد آمده در ساز و نواییم

گر به اندیشه بیاید که پناهی سا به کویت

نه سوی بتکده رو کرده ونه راهی حجازیم

ساقی از آن خم پنهان که ز بیگانه نهان است

باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیم

                                                               

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 8:55  توسط 2yar  | 

زن د رافغانستان ، سمبول و نمادی از رنج و مظلومیت است ، زن تراژدی متداوم و تاریخی کشور پرحادثه وآسیب د یده ی ما است . امواج سهمگین حوادث ، جنگها  آشوبها و نا بسامانیها ، فقر اقتصادی و فرهنگی ، مصائب و آلام ، بیشترین آسیب و زیان را به زنان رسانده است ، زن همواره با فلاکت و سختی ها و شکنجه و حقارت زیسته، محکومیت،زجر،ذ لت و خواری جزء سرنوشت آن بوده است . زن پرنده ی است که سالها متمادی در قفس به سر برده ، رابطه زن و مرد در طول تاریخ کشور ما رابطه برده با مولا و رابطه مالک با مملوک و رابطه ارباب با رعیت بوده است .

زن از ابتدیی ترین حقوق خویش محروم بوده و به عنوان یک انسان مستقل هر گز مطرح نشده است . به زن حتی آنقدر ارزش قیل نمی شده اند که با نام خودش مورد خطاب قرار گیرد، بلکه همیشه مادر فلان پسر یا زن فلان مرد مورد خطاب قرار می گرفته است . زن یک موجود وابسته به مرد بوده ، همیشه به عنوان موجود طفیلی و تبعی در جامعه شناخته می شده است .

زن در حیات سیاسی و اجتماعی کشور حضورش رنگی نداشته و اگر بوده ، صرفاً حضور سمبولیک داشته است .

زن در فامیل موقعیت  ضعیف داشته و مورد خشونت و لت و کوب قرار می گرفته است . بعضی از مردان ، زنان را ملک شخصی و از جمله داریی  و زرخرید خویش می دانند و حق تصمیم گیری و ابراز نظر و اظهار ری را از آنان سلب می نمیند ، کوچکترین نافرمانی و بی اعتنی را اهانت و بی احترامی به خود تلقی نموده و در صدد انتقام بر می یند ، کمترین اشتباه زن در امور فامیلی موجب برانگیخته شدن خشم اعضی فامیل می گردد حتی گریه اطفال ، بعضی از مردان بی عاطفه و نامهربان را عصبانی می نمید و چنین مردانی به خودشان حق می دهند ، پرخاشگری نموده و فضی حاکم برخانواده را آلوده ساخته و زنده گی را بر تمام اعضاء فامیل، مخصوصاً بر زن تلخ نمیند و در بعضی موارد به لت و کوب زنان بپردازند و عرصه ی؛

 زنده گی را چنان بر زن تنگ نمیند که از شیرین ترین ومهمترین حقش یعنی حق زنده گی اش بگذرد و دست به خودکشی بزند .

عدم تکریم و احترام و حتی سلام نکردن زن به مرد در بعضی موارد موجب یجاد عقده و کینه و کد ورت مرد نسبت به زن گردیده و در صدد انتقام بر می ید در بعضی از مردان ین عقده ها متراکم گردیده و یکبارگی خشم شان منفجر شده خشن ترین و غیر انسانی ترین و بی رحمانه ترین و نا رواترین رفتار و اعمال را نسبت به زنان انجام می دهند .

در موارد زیادی زنان بدون اجازه شوهر شان حق رفتن به خانه پدرشان را ندارند ، اگر بروند با برخورد سخت و شدید مواجه می گردند ، به عنوان زنان نافرمان ، خودسر و ولگرد تلقی و شناخته شده ، مورد سرزنش ، لت و کوب و رفتار خشونت آمیز شوهر ، نزدیکان و اقوام همسر شان قرار می گیرند .

لت و کوب کردن و خشونت جسمی علیه زن ، توهین و تحقیر کردن زنان در جامعه ما به عنوان یک عرف اجتماعی و پذیرفته شده در آمده است . جامعه نیز به مردان حق می دهند که مردان نسبت به زنان شان پرخاشگری نموده و در مواردی به لت و کوب زنان بپردازند .

خشونتهی جسمی و روانی علیه زنان می توانند از مهمترین عوامل خودسوزی فزینده اخیر محسوب گردند .

عامل مهم دیگر که می تواند موجب خودسوزی گردد ازدواجهی اجباری و با فاصله هی سنی زیاد و نا مناسب است .

در اسلام شرط صحت عقد نکاح ، رضیت زوجین است ، امروزه مشاهده می شود در جامعه ما که بعضی از افراد ، دختران و خواهران شانرا در بد ل اخذ پول به نکاح کسانی در می آورند که دختران ،آن مردان را اصلاً ندیده اند و یا اگر دیده اند به خاطر کهولت سنی مردان ، عد م سنخیت و یا عوامل دیگر حاضر نیستند با آنان ازدواج نمیند . عدم تناسب روحیات زن و مرد و عدم کفائت ، زنده گی نا مناسب را به بار می آورد و موجب انهدام کانون خانواده میگردد .

قبل از طلوع اسلام در شبه جزیره عربستان ، زنان از ارث و مهر محروم بودند و پس از فوت شوهر شان از جمله ماترک مورث به ورثه به ارث می رسیدند و با اجبار و اکراه به عقد نکاح ورثه و یا کسی دیگر در آورده می شد ند .

اما اسلام تحول عمیق در وضعیت زنان به وجود آورد ، رضیت زنان را شرط اساسی صحت عقد ازدواج اعلام نمود ه و فرمود ه است : یا یهاالذین امنو لیحل لکم ان ترثو ا لنسأ کرهاً : ی مردمی که به قرآن و پیا مبر یمان دارید ، بید بدانید که بری شما روا نیست که زنان مورث تان را به ارث ببرید ( جبراً به نکاح در آورید یا بدهید ) در حال که خود آن زنان میل ندارند همسر شما با شند . به ارث رسیدن زن در جامعه ما ، تحقیر و اهانت به شخصیت و کرامت انسانی زن است و یکی از بدترین و آزار دهنده ترین رفتار و اعمال جسمی و روانی علیه زنان و نا دیده انگاشتن حق انتخاب در امر ازدواج آنان است .

معاوضه دختران نیز حق انتخاب را از جوانان سلب می نمید، نابسامانی، معارضه و نزاعهی فامیلی را به دنبال دارد ،  که کمترین اختلاف در یکی از طرفین موجب سریت به طرف دیگر شده و سبب بروز کشمکش گردیده  و در صد د انتقام گیری از دختر  دیگرطرف معاوضه بر می یند .

نکاح اجباری و معاوضه دختران و قرار دادن مهریه را بدل گیری در اسلام تحریم گردیده است اما متا سفانه در افغانستان وجود دارد و حرمت ، کرامت و ارزش انسانی زن را تنزل می دهد ، د ختران را به عنوان یک کالا مورد معامله و معاوضه قرار می دهند . که چنین ازدواجی سر انجام خوبی را به دنبال نخواهد داشت و موجب تضیع حقوق و بی حرمتی به زن و خواست اوست .

یکی از ستمهی که بر زن وارد میگردد قرار گرفتن زن به عنوان بدل الصلح در نزاعها و کشمکشهی است که پدر د ختر یا برادرانش گرفتار شده است ، قربانی اصلی ین گونه نزاعها د ختر است که به عنوان گرو و خونبها در اختیار وارثین مقتول قرار می گیرد و خانواده مقتول همیشه با د ید تحقیر آمیز و خصمانه به او می نگرد . زن ین موجود مهربان مورد بی مهری قرار گرفته ، زنده گی اش تیره و غمبار میگردد و ابر سیاه نگون بختی بر او سیه افگنده با رنج و ذلت و غم هم آغوش میگردد .

هر یک از عوامل مذ کور منفرداً یا به اجتماع سبب حوادث المبار و غم انگیز خود سوزی زنان می گردند. بید دولت ، نهاد ها افراد د لسوز و مئوثر تدابیر سنجیده و مراکز رهنمائی و مشاوره ، معاونت ومعاضدت قضائی بری زنان در نظر گیرند تا مظا لم ، تبعیضات و نابرابریها از بین برده شود و شاهد ریخته شدن اشک دختران و زنان نبا شیم، ا مید و عشق به زنده گی را در میان آحاد افراد جامعه بالاخص زنان  بوجود آورده ، شاهد به آتش سوختن زنان و دختران نبا شیم .

 بدلیل و علل وعوامل مختلف متا سفانه درین اواخر شاهد وقیع دردناک وغم انگیز خود سوزی در حوزه غرب افغانستان بوده یم  . دفتر سا حوی کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستادر هرات بادرک ین واقعیت  تلخ وناگوار که حوادث خود سوزی درحوزه غرب کشور سیر صعودی داشته وبه طور متناوب عده ی ازهموطنان مارا به قر با نی می گیرد ، درصد د بر آمد تا برحسب وظیفه خو یش که همانا  مهمتر ین آن د فاع از حق حیات افراد است ، سمینا ری به منظوری ریشه یا بی علل ین معضل بزرگ اجتماعی وارئه را ه حل بری آن ،   با حضوری تعدادی از علما، اند شمندان، اسا تید پو هنتون، حقوقدانان وجوانان در هرات بر گزار نما ید .    

سمینار مذ کور در 30 و29 میزان 1382مطابق22و  21اکتوبر2003 در هرات دا یر گرد ید، مقالات ارزشمندی  قرا ئت گرد ید مجموعه مقالات طبع ونشرگرد ید امید آنکه مطالعه آنها مفید و مؤثر واقع گردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 8:46  توسط 2yar  | 

دانشمندان آمریکایی اخیرا در پایان یک تحقیق اعلام نمودند که مصرف صبحانه کامل میتواند در کاهش وزن افراد موثر واقع شود. در طی یک تحقیق که در بین دختران چاق در امریکا صورت گرفت، دانشمندان اقدام به بررسی اثرات صبحانه کامل و نیز صبحانه ناکامل با کربوهیدارت پایین در مورد کاهش وزن افراد نمودند. نتایج این تحقیق نشان داد که دختران با مصرف صبحانه کامل در طول روز تمایل کمتری به مصرف غذاهای بین وعده ای دارند و در نتیجه از میزان کل انرژی دریافتی این گروه کاسته میشود. در عوض افرادی که صبحانه کامل را دریافت نکرده بودند چندین بار در روز تمایل به مصرف غذاهای بین وعده ای داشته و در نتیجه در پایان یک روز انرژی دریافتی این افراد بیشتر از گروه قبلی بوده است. تحقیقات مختلف حاکی از این است که اگر تعادلی بین میزان مصرف مواد غذایی و میزان فعالیت بدنی نباشد افراد به سمت لاغری و یا چاقی پیش خواهند رفت. در صورت تمایل مثبت انرژی دریافتی نسبت به انرژی مصرفی با تبدیل کالری اضافی به صورت چربی در بخشهای مختلف بدن مواجه خواهیم بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 5:51  توسط 2yar  | 

نتيجه تحقيقاتي كه در سال 2001 در آمريكا انجام داد نشان داد كه آمريكايي ها حدود 61 بيليون دلار در سال 2001 هزينه خريد نوشابه هاي گاز دار نمودند. اين در حالي بود كه در شركتهاي توليد كننده حدود 15 بيليون گالن در اين مدت توليد نوشابه داشتند.


همين آمار نشان داد كه بطور متوسط هر آمريكايي 1.5 قوطي نوشابه معمولي در روز مصرف مي كند. بعنوان مثال بطور قطع مشخص شد كه پسر هايي كه سن آنها بين 12 تا 19 مي باشد بطور متوسط 2 قوطي سودا در روز مصرف مي كنند و دختر ها حدود يك چهارم كمتر. مشكل اصلي آن است كه خوردن يك قوطي سودا حدود نيمي از قند مورد نياز روزانه افراد را تامين مي كند در حالي كه فرد اصلا" متوجه اين موضوع نمي شود. در واقع اگر بخواهيم درك بهتري از اين موضوع داشته باشيم مي توان گفت كه براي پسرهاي 12 تا 19 ساله خوردن سودا معادل مصرف روزانه 15 قاشوق چاي خوري شكر و براي دختر ها معادل 10 قاشوق چاي خوري در ايالات متحده مي باشد.

مشكل بزرگي كه مصرف نوشابه هاي ملايم (غير الكلي) بوجود مي آورد به اينجا ختم نمي شود، افرادي كه به مصرف اين نوشابه ها روي مي آورند مصرف شير و فرآورده هاي مشابه آن را كاهش مي دهند. به گونه اي كه امروزه جوانان آمريكايي بيش از دو برابر مصرف شير از نوشابه هاي ملايم استفاده مي كنند. همين امر باعث مي شود كه جوانان آمريكايي كه اين نوشابه ها را مصرف مي كنند حدود يك پنجم كمتر از آنهايي كه اين نوشابه ها را مصرف نمي كنند كلسيم به بدنشان برسد. اين موضوع بخصوص براي دختران جوان كه نياز به كلسيم زياد دارد مي تواند مشكل ساز باشد.

نوشابه هاي ملايم به دليل داشتن كالري بالا و شكر باعث چاقي و پوسيدگي دندان نيز مي شوند. همچنين قند موجود در اين نوشابه ها براي بيماران مبتلا به ديابت بسيار خطرناكتر از ساير كربو هيدرات ها مي باشد. تحقيقات همينطور نشان مي دهد كه نوشابه هاي ملايم گازدار (انواع كولا) يكي از مهمترين منشاء هايي است كه توليد سنگ كليه مي كند.

نكته قابل توجه ديگر در انواع اين نوشابه ها آن است كه كارخانجات سازنده به هر دليل مواد افزودني مانند كافئين يا حتي داروهاي اعتياد آور به اين نوشابه ها اضافه مي كنند تا افراد به مصرف آنها عادت كنند. تحقيقات يكي از موسسات بهداشتي آمريكا نشان مي دهد علت اصلي فروش بالاي برخي از اين نوشابه ها وجود بيش از حد اين مواد در آنها مي باشد.

كمي فكر كنيد و ببينيد امروز چند نوشابه گازدار نوشيده ايد؟ كودكان شما چطور؟ مقدار متوسط مصرف نوشابه هاي غير الكلي و گازدار (سودا) بسيار بالا است اما اين دليل نميشود كه شما قبل از برداشتن يك ليوان سودا به اين حقايق توجه نكنيد.


هر قوطي نوشابه گازدار معادل 10 قاشق شكر، 150 كالري و 55-30 ميلي گرم كافئين دارد و غرق در رنگهاي مصنوعي است. اين مقدار شكر، كالري و مواد افزودني مضر، در يك محصول كه هيچ ارزش غذايي ندارد، نگران كننده است. به علاوه تحقيقات نشان داده است كه انواع نوشابه هاي گاز دار بيماريهايي چون پوكي استخوان، چاقي، پوسيدگي دندان و بيماريهاي قلبي را تشديد ميكنند. اما با تمام اينها يك چهارم مصرف ساليانه نوشيدني ها را انواع سودا تشكيل ميدهد.

نوجوانان و كودكان، هدف بازار اين نوشيدنيها هستند. در 10 سال گذشته مصرف نوشابه هاي غير الكلي و گازدار در كودكان آمريكايي دو برابر شده است.اين آمار به دليل سود جويي مدارس كه با بستن قراردادهاي كلان مدرسه را پر از ماشينهاي خودكار فروش سودا ميكنند باز هم بالاتر رفته است. اخيرا در بعضي ايالات قانوني براي منع استفاده از سودا و نوشيدنيهاي مشابه در مدارس به اجرا در آمده است. بياييد نگاهي به مواد اصلي تشكيل دهنده يك قوطي سودا بياندازيم:

• اسيد فسفريك : اين ماده موجب كاهش توانايي بدن در مصرف كلسيم ميشود كه منجر به پوكي استخوان و سستي دندانها شده و اسيد كلريدريك موجود در معده را خنثي ميكند كه موجب سوئ هاضمه و جذب ناقص مواد غذايي ميشود.

• قند : سازندگان نوشيدنيهاي غيرالكلي بزرگترين مصرف كننده قند تصفيه شده هستند. اين يك امر اثبات شده است كه قند ميزان انسولين خون را بالا ميبرد و منجر به افزايش فشارخون و كلسترول، بروز بيماريهاي قلبي، ديابت، افزايش وزن و پيري زودرس ميشود. بيشتر انواع سودا، بيش از 100 درصد مقدار قند مورد نياز روزانه را تامين ميكنند.

• آسپراتام Aspartame : اين ماده شيميايي در سوداهاي رژيمي به عنوان جانشين قند به كار ميرود و بيش از 90 عارضه جانبي دارد. از جمله مي توان به تومور مغزي، معلوليت جنين، ديابت، عدم تعادل احساسي و بروز حمله هاي صرع اشاره كرد. بعلاوه، زماني كه آسپراتام مدت زيادي در فضاي گرم نگهداري شود به متانول تبديل ميشود. الكلي كه ميتواند به فرم آلدئين يا اسيد فرميك مبدل شده كه از عوامل سرطان زا هستند.

• كافئين : نوشيدنيهاي كافئين دار موجب بروز اضطراب، فشار خون بالا، ضربان قلب نامنظم يا تپش قلب و بالا رفتن مقدار كلسترول خون ميشوند. ويتامينها و مواد معدني را ميسوزانند و موجب مشكلات بارداري و سرطان ميشوند.

در نهايت بايد گفت كه مصرف نوشيدنيهاي غيرالكلي گاز دار يا ساده، علاوه بر داشتن مضرات فراوان، اشتهاي افراد را براي مصرف مواد غذايي مفيد مانند سبزيجات، پروتئينها، لبنيات و ساير مواد مغذي از بين ميبرند. ترك عادت مصرف اين نوشيدنيها ساده ترين راه به سوي سلامتي است. اگر ترك اين عادت برايتان مشكل است، ميتوانيد مدتي از آب معدنيهاي گازدار استفاده كنيد و كم كم مصرف آنها را نيز قطع كنيد. فراموش نكنيد كه بهترين راه حفظ سلامتي استفاده هرچه بيشتر از مواد غذايي طبيعي است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:51  توسط 2yar  | 

تحقيقات نشان داده مصرف غذاي کمتر پيري و فساد سلول‌هاي بدن را به تاخير انداخته و در نتيجه موجب افزايش طول عمر مي‌شود.
محققان دانشگاه تگزاس در بررسي هاي خود دريافتند که اين غذاي کمتر مربوط به تقليل يا افزايش يکي از مواد غذايي براي مثال پروتئين يا چربي نيست بلکه به طور کلي کاهش غذا موجب کاهش فشار به دستگاههاي مختلف شده و طول عمر سلولها و بدن را افزايش مي دهد. بنابر همين گزارش دانشمندان اين بررسي را بر روي موش‌ها نيز انجام داده و نتايج موفقيت آميزي بدست آوردند. آنها موش‌ها را به سه گروه تقسيم کردند و به گروه اول تا جايي که مي خواستند و احساس مي شد کافي است غذا دادند. مقدار غذاي گروه دوم تا 60 درصد کاهش يافت و در مورد گروه سوم مانند گروه اول غذاي زياد دادند اما ميزان پروتئين آنها را تا نصف کاهش دادند.
نتيجه اينکه پس از مدت 81 روز از گروه اول فقط 13 درصد زنده ماندند. از گروه دوم که 60 درصد کمتر خورده بودند 97 درصد زنده ماندند و از گروه سوم تنها 50 درصد زنده مانده بودند.
کارشناسان در اين رابطه توصيه مي کنند که غذاي کمتر بخوريد و اگر گرسنه هستيد غذاهاي طبيعي مانند ميوه ها و سبزيجات بخوريد که آب فراوان دارند تا سالم مانده و زياد عمر کنيد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:36  توسط 2yar  | 

  • «برای همه مادره، برای ما زن بابا.»
  • «بهشت زیر پای مادران است.»
  • «پدر و مادر هرقدر که پیر باشند، وجودشان به ز عدم.» ضرب‌المثل ایتالیایی
  • «پستان مادرش را گاز گرفته.»
  • «تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب انتخاب کن!» ضرب‌المثل چینی
  • «تا گوساله گاو شه، دل مادرش آب شه.»
  • «دایه از مادر مهربان‌تر را باید پستان برید.»
  • «دختر تنبل، مادر کدبانو را دوست داره.»
  • «دختری (عروسی) که مادرش تعریف بکنه برای آقادائیش خوبه.»
  • «زن تا نزائیده دلبره، وقتیکه زائید مادره.»
  • «سوسکه از دیوار بالا میرفت مادرش میگفت: قربون دست و پای بلوریت.»
  • «سیاست پدر و مادر ندارد.»
  • «عروسی که مادرشوهر نداره اهل محل مادرشوهرشند.»
  • «عزیز مادر.»
  • «کسی که با مادرش زنا کنه، با دیگران چه‌ها کنه.»
  • «مادر آزادگان کم آرد فرزند.»
  • «مادر بچه‌اش را به خواب نمی‌تواند ببیند.»
  • «مادر به اسم بچه، می‌خورد قند و کلوچه.»
  • «مادر دزد گاهی سینه می‌خورد، گاهی سینه می‌زند.»
  • «مادر را دل سوزد، دایه را دامن.»
  • «مادر، عاشق بی‌عار است.»
  • «مادر که نیست، با زن‌پدر باید ساخت.»
  • «مادرمرده را شیون میاموز.»
  • «مادر نسوخت، مادراندر سوخت.»
  • «مادر و میهن هرکسی از آسمان هم بزرگتر است.» ضرب‌المثل هندی
  • «مادر هفت‌تا.»
  • «میان گریه‌کنندگان، گریه مادر عیان است.» ضرب‌المثل عربی
  • «هزار سیلی مادر را در ازای یک بوسه از مادر خریدارم.» ضرب‌المثل ارمنی
  • «یکی گفت: مادرم را می‌فروشم. گفتند: مگر کسی مادرش را هم می‌فروشد؟ گفت: قیمتی می‌گم که نخرند.»
  • + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:29  توسط 2yar  | 

    آینده کودکان بسته به تربیت پدر و مادر است.»
    • «استوارتر از همه پیوندها، پیوندی است که در میان مادر و فرزند برقرار است.»
    • «اگر مادر نباشد، جسم انسان ساخته نمی‌شود و اگر کتاب نباشد، روح انسان پرورش نمی‌یابد.»
    • «ای پدر و مادر، ای گم‌شدگان عزیز، من همه‌چیز خود را به شما مدیون هستم.»
    • «ای مادر، تو مانند ستاره مقدس در آسمان ابدیت، ثابت و درخشان خواهی ماند.»
    • «این یک قاعده کلی است که همهٔ مردان برجسته، عوامل برتری خود را از مادرانشان به ارث می‌برند.»
    • «با پدر و مادر خود چنان رفتار کن که از فرزندان خود توقع داری.»
    • «بچه‌ها تا کوچکند به ‌پدر و مادرشان مهر می‌ورزند، وقتی بزرگ شدند آن‌ها را به‌ محاکمه می‌کشند و گاهی نیز مورد عفو قرار می‌دهند.»
    • «تمام دخترها مثل مادرشان می‌شوند، چه فاجعه بزرگی برای دختر‌ها؛ هیچ مردی مثل مادرش نمی‌شود، چه فاجعه بزرگی برای پسرها.»
    • «صالح‌ترین فرزندان آن‌هایی هستند که با اعمال خود باعث افتخار پدر و مادر خود شوند.»
    • «کنار امیر دراز می‌کشم. حالا نه برایش زنم، نه مادر، نه خواهر. هیچ ربطی به هم نداریم.»
    • «مادر، سازنده جهان و تابلوی آفریدگار است.»
    • «مردان همانند که مادرانشان ساخته‌اند، آیا می‌شود از یک کارگاه کرباس‌بافی خواست که شال کشمیر ببافد؟»
    • «من از عشق بدم می‌آید برای این‌که یک‌بار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم.»
    • «می گویند: احتیاج مادر اختراع است! اما مادربزرگ بدبختی هم هست.»
    • «هیچ‌چیز به قدر دیدن یک مادر با بچه‌اش روح‌پرور نیست و هیچ‌چیز حس حرمت و تقدیس ما را هنگام تماشای مادری‌ که بچه‌هایش وی را احاطه کرده‌اند، بیدار نمی‌کند.»
    • «یک مادر خوب به صد استاد و آموزگار می‌ارزد.»
    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:25  توسط 2yar  | 

     



    آنچه شعر عاشقانه ی جدید را از نوع کهن آن جدا می کند، زمینه ی حقوقی و اجتماعی زندگی انسان است که امکان می دهد عشق عاطفی ـ جنسی به صورت برابر یا تقریباً برابر ریشه گرفته، ببالد

    مجید نفیسی

    20-02-2008

     

     

    در 5 ژوئن 1989 شعر ترانه وار زیر را نوشتم که در دومین مجموعه ی شعر من در تبعید به نام "اندوه مرز" تحت عنوان "عشق را نمی توان داشت" به چاپ رسیده است:

    چشم هایت را نمی خواهم

    نگاهت را به من ببخش

    لبهایت را نمی خواهم

    بوسه ات را به من ببخش

    دست هایت را نمی خواهم

    آغوشت را به من ببخش

    از من مخواه که مالک تو باشم

    که عشق را نمی توان داشت

    کندوی تنت را نمی خواهم

    شیرینی عسلت را به من ببخش.

    این شعر را وقتی نوشتم که تازه چند ماه از آغاز بحران در زناشویی من می گذشت. آنچه بویژه بر تلخی جدایی بین من و همسر دومم می افزود وجود فرزندمان آزاد بود که تازه یک سالش تمام شده بود. در آن دوران پرسشی که پیوسته بر ذهن من فشار می آورد این بود: پایه ی پیوند زناشویی در چیست و بنیان سازمان خانواده بر چه قرار دارد؟ تأمین وحدت عاطفی ـ جنسی بین دو فرد است؟ تولید فرزند و پرورش آنهاست؟ حفظ مالکیت خصوصی و بقای نیروی کار است؟

    در آن هنگام تازه از ویرایش دستنوشته ی کتاب "در جستجوی شادی: در نقد فرهنگ مرگ پرستی و مردسالاری در ایران" فارغ شده بودم و داشتم روی مقاله ی "چهره ی زن در شعر احمد شاملو" کار می کردم که نخستین بار آن را به صورت یک سخنرانی در هشتمین نشست "مرکز تحقیق و تحلیل ایران" در آوریل 1990 در حضور شاعر و همسرش آیدا سرکیسیان در برکلی عرضه کردم. تصور می کنم که کار بر روی این دو اثر نظری، به من کمک کرد تا برای برخورد با بحران زناشویی خود دید بازتری داشته باشم و در عین حال چالش های این بحران شخصی به من امکان داد که در برخورد به مقولات نظری نهاد خانواده عینی تر باشم. بیشتر فصل های کتاب "در جستجوی شادی" جنبه ی ادبی دارد و به موضوع مردسالاری و مرگ پرستی از زاویه ی فرهنگی برخورد می کند. تنها در فصل پایانی آن "مجتهد و جنسیت" (که نخستین بار به زبان انگلیسی در نوامبر 1988 در کنفرانس "انجمن خاورمیانه آمریکای شمالی" MESA در لس آنجلس عرضه کردم) است که در برخورد به برخی از احکام "توضیح المسائل" خمینی، به بنیان های اقتصادی مردسالاری و سازمان خانواده توجه شده است. در این فصل از کتاب، من به این نتیجه می رسم که زن در جامعه ی سنت زده ی ایران به مثابه ی "کشتزار" مرد شمرده شده و در انتقال مالکیت او از پدر به شوهر از همان قوانینی پیروی می شود که زمینداران به هنگام استفاده و مالکیت زمین تحت عنوان "بهره ی مالکانه" (رانت ارضی) در نظر می گیرند. درون سازمان خانواده ـ اعم از گسترده تا هسته ای ـ زن موظف است که: 1ـ به مرد لذت جنسی بدهد، 2ـ وسایل استراحت او را در خانه فراهم سازد، و 3ـ به زادن و پرورش کودکان بپردازد. در عوض، از مرد انتظار می رود که نان آور خانه باشد و چون تسمه نقاله ای چرخ کوچک خانواده را به چرخ بزرگ اقتصاد جامعه پیوند دهد. هنگامی که به سازمان خانواده و زناشویی از زاویه های سنتی، برخورد می شود هیچ گاه این پرسش به میان نمی آید که آیا دو همسر به یکدیگر عشق می ورزند یا نه؟ برعکس پرسش هایی از این دست طرح می شود: آیا عقد آنها مشروع است؟ آیا مرد صاحب درآمد است؟ آیا زن زایا است؟ تنها در جامعه ی جدید است که به بنیان عاطفی ـ جنسی پیوند دو همسر توجه شده و عشق جنسی به عنوان یک ارزش معنوی ستایش می شود. فردریش انگلس (95-1820) در اثر مهم خود "منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت" که به سال 1884 منتشر کرده، در فصل دوم "خانواده"، بخش چهارم "خانواده ی تک همسره" در این باره می نویسد:" تا پیش از سده های میانه، ما نمی توانیم از عشق جنسی فردی سخن بگوییم: آن زیبایی شخصی، انس زیاد، شباهت سلیقه و مانند آن که در افراد دو جنس مختلف میل آمیزش جنسی را بیدار می کند به طوری که مرد و زن نسبت به انتخاب همسری که می خواهند با او وارد این نزدیک ترین رابطه بشوند، خنثی باقی نمانند."(1) البته از این گفته ی انگلس نباید به این نتیجه ی کودکانه رسید که احساس جاذبه ی جنسی میان مرد و زن تا پیش از ظهور شهسواران خنیاگر یعنی طلایه داران عشق جنسی جدید در اروپا وجود نداشته است. شعرهای عاشقانه ای که بر پاپیروس های مصری و الواح سومری نقش شده، به ما نشان می دهند که احساس عشق جنسی پیشینه ای بس کهن تر از جامعه ی جدید و ترانه های خنیاگران پرووینسال سده های میانه دارد. آنچه عشق جنسی جدید را از نوع کهن آن جدا می کند برابری حقوقی زن با مرد در جامعه ی جدید است که به شهروندان عصر ما اجازه می دهد تا احساسات عشقی خود را بدون ترس از امر و نهی "عرف و شرع" ابراز نمایند.

    زیست شناسی و روانشناسی عشق در چند دهه ی اخیر رشد زیادی کرده است. هلن فیشر در کتاب "اندام شناسی عشق" (2) نشان می دهد که وقتی شخص به دام عشق می افتد در مغز او مواد شیمیایی معینی چون دوپامین(3)، نور اپینفرین(4) و سروتونین(5) ترشح می شود که مرکز لذت مغز را برانگیخته و موجب ازدیاد تپش قلب، از دست دادن اشتها و خواب، تشدید هیجان و مانند آن می شود. روبرت استرنبرگ در کتاب "روانشناسی عشق" (6) معتقد است که مثلث عشق از لحاظ روانی بر سه پایه ی "نزدیکی دوستانه"، "شور جنسی" و "تعهد" استوار است.

    اگر بخواهیم از دیدگاه تاریخی به تحول مفهوم عشق در ادبیات دیروز و امروز ایران نگاه کنیم، به چهار برداشت از عشق برمی خوریم:

    1ـ عشق شیرین که در قرون دهم تا دوازدهم میلادی به هنگام تسلط گفتمان های "سخن" و "خرد" بر ادب فارسی در منظومه های عشقی چون "زال و رودابه"ی ابوالقاسم فردوسی (1020-935)، "ویس و رامین" فخرالدین اسعدگرگانی، و "خسرو و شیرین" نظامی گنجوی (1209-1141) خودنمایی میکند و نشان دهنده ی احساسات عاطفی و جنسی بین مرد و زن در یک جامعه ی سنتی می باشد.(7)

    2ـ عشق فرهاد که همزمان با عشق شیرین در منظومه هایی چون "خسرو و شیرین" و "لیلی و مجنون" نظامی رخ می دهد و نشاندهنده ی عشق خیالی، غیرجنسی و یک طرفه ی یک مرد عاشق وارسته نسبت به یک دلداده ی زن می باشد. بدل زنانه ی این عشق یک طرفه را باید در منظومه های "سودابه و سیاوش" فردوسی و "یوسف و زلیخا" منسوب به فردوسی یافت که در آن یک زن، احساسات عاطفی و جنسی اما یک طرفه و "گناه آلود" خود را نسبت به مردی چون ناپسری یا خادم شوهر خود که سنت و دین آن را "ناروا" می شمارد، بیان می نماید.

    3ـ عشق شمس که از قرون سیزدهم تا پانزدهم به هنگام غلبه ی گفتمان صوفیانه ی "عشق" در ادب پارسی در روایتی چون عشق "شیخ صنعان و دختر ترسا" در "منطق الطیر" فریدالدین عطار (1220-1142)، عشق "محمود و ایاز" در مثنوی جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی (1273-1207)، و بویژه عشق "مولوی به شمس" در غزلیات مولوی بروز می نماید که نشاندهنده ی دو پاره ی مانعة الجمع عشق روحانی و عشق زمینی ست که مستلزم عشق به خدا و پیغمبران، امامان و مرشدان صوفی از یک سو و نفرت و پرهیز از زنان از سوی دیگر می باشد.

    4ـ عشق آیدا/ فروغ در مجموعه شعرهای "آیدا در آینه" و "آیدا، درخت، خنجر و خاطره"ی احمد شاملو (2000-1925) و "تولدی دیگر" فروغ فرخزاد (67-1935) که در پی گفتمان های "طبیعت" و "خلق" و ظهور ادبیات جدید در ایران در قرن بیستم که در آن توجه به فرد و مشخص جای نوع و مجرد را گرفته، رخ می دهد و نشاندهنده ی احساسات عاطفی و جنسی دو فرد به یکدیگر میباشد، با این تفاوت که عشق شاملو "همسرانه" است و عشق فروغ "آزاد" و فراتر از مرزهای ازدواج.

    1ـ نگاه شیرین:

    در زمان فردوسی، نوشتن منظومه های عشقی باب روز شده بود. عنصری، ملک الشعرای محمود غزنوی، منظومه ی "وامق و عذرا" را نوشت، "عیوقی" منظومه ی "ورقه و گلشاه" و منظومه ی "یوسف و زلیخا" را نیز به فردوسی نسبت داده اند. "شاهنامه" البته یک اثر حماسی است که قهرمان در آن به خاطر جمع، تن به خطر می دهد با این وجود فردوسی در حماسه ی خود جا به جا به داستان های عشقی (romance) نیز پرداخته که در آن قهرمان به خاطر شخص خود وارد کارزاری عشقی می شود و داستان هایی را می آفریند که همیشه در عنوان آن به جای یک پهلوان، نام یک زوج دلداده ذکر می شود:"زال و رودابه"، "رستم و تهمینه"، "بیژن و منیژه"، "گشتاسب و کتایون" و مانند آن. از آنجا که مأخذ داستان های شاهنامه، خداینامک های دوره ی ساسانی ست میتوان به آسانی دریافت که نوشتن، گفتن و نواختن داستان های عشقی در میان ایرانیان یک سنت پیش از اسلام است و سابقه ای بس طولانی دارد. فخرالدین اسعد گرگانی که منظومه ی "ویس و رامین" را نیم سده پس از فردوسی نوشته، این داستان پارتی را حتی از متونی کهن تر از خداینامک های فردوسی برگرفته است. مهمترین منظومه نویس فارسی اما نظامی است که نیم سده پس از گرگانی در آذربایجان ظهور میکند. او با نوشتن "خمسه"ی خود بویژه دو داستان منظومه ی عشقی یکی از منبعی ایرانی ، "خسرو و شیرین" و دیگری از منابع عربی یعنی "لیلی و مجنون"، بهترین نمونه های این نوع ادبی را در زبان فارسی خلق می کند. اختلافی که در این دو منظومه از لحاظ مضمون دیده می شود برخلاف آنچه که زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی در کتاب خود "سیمای دو زن: شیرین و لیلی در خمسه ی نظامی گنجوی"(8) بیان کرده به تفاوت قومی یا دینی مربوط نمی شود، بلکه همچنین که پایین تر توضیح خواهم داد به دو برداشت متفاوت از "عشق یک طرفه ی خیالی"برمیگردد. سعیدی، شاید برای احتضار از قیچی ممیزی، از ایران و شبه جزیره ی عربستان به نام های "دیار شیرین" و "دیار لیلی" یاد می کند و در مورد سرزمین اخیر می نویسد:"اما وضع لیلی چنین نیست که محکوم محیط حرمسرایی تازیان است." (صفحه 14) نهاد "حرم" برخلاف آنچه که از جانب پان ایرانیست های ضد عرب تبلیغ می شود، تنها به اسلام و اعراب اختصاص نداشته، بلکه مرده ریگ امپراتوری های روم و ایران هخامنشی و ساسانی است. به نوشته ی طبری (923-838) خسروپرویز ساسانی (628-590) که داستان عشق او و شیرین موضوع منظومه ی نظامی است، حرمی داشته با بیش از سه هزار زن و کنیز. (9) یکی از خواسته های جنبش مزدک که در قرون چهارم و پنجم میلادی در امپراتوری ساسانی قوت گرفت و حتی پس از دوره ی اسلامی با نام های دیگری ادامه یافت، الغای نهاد "حرم" و امکانپذیر شدن همسرگزینی برای هر فرد بود. شک نیست که تفاوت محیط جغرافیایی که این دو منظومه در آن رخ می دهند در اثربخشی مضمون هر داستان تأثیر گذاشته: داستان خسرو و شیرین در محیطی سرسبز چون دامنه ی کوه آرارات رخ می دهد و داستان لیلی و مجنون در بیابان های خشک عربستان. با این وجود محیط غم افزا و مالیخولیایی لیلی و مجنون از غلبه ی نگاه یک عشق خیالی و یک طرفه برمی خیزد و محیط شادی بخش عشق خسرو و شیرین از نگاه شاد عشق شیرین. اختلاف نگاه خسرو و مجنون به عشق نه از تفاوت قومی یا دینی آنها، بلکه از نگاه شخصی شان نشأت می گیرد و نسبت دادن آن به قوم یا دین نادرست است. شاعران عرب خود منظومه های عاشقانه ی شادی آفرین دارند مانند "قیس و لوبن" یا "جمیل و بوثنیه" و شاعران فارسی زبان نیز منظومه هایی در وصف عشق خیالی و بیمارگونه. نه ایرانی یا زردشتی بودن قهرمان، داستان را شادی آفرین می کند و نه مسلمان یا عرب بودن قهرمان، آثار او را غم آفرین می نماید. ستایش عشق جنسی در شعر عرب پیش از اسلام به وفور دیده می شود و محیط بیابانی و زندگی بادیه نشینی به جای این که به بیمارگونگی عشقی بیانجامد برعکس بر طبیعی و غریزی بودن این عشق افزوده است. برای نمونه به قصیده ی امروالقیس شاعر یمنی می توان نگاه کرد که جزء یکی از "معلقات سبع" شمرده می شود. در این قصیده راوی به هنگام سفر از کنار اردوگاهی می گذرد که خیمه ی دلدارش سابقاً در آنجا قرار داشته است. با وجود این که نشان های بجا مانده از اردوگاه درد فراق را افزون می کند، اما راوی، صحنه های شادی را بازآفرینی می کند که چگونه به دور از هرگونه قراردادهای سنتی با دلدارش در خلوت تپه های شنی عشق می ورزیده است. وصف زیبایی های بدنی دلدار همراه با وصف درخت خرما، انار، پشکل های به جا مانده از گوزن، شترمرغ، اسب عربی و امواج دریا همراه شده است و قصیده ی امروالقیس را به صورت یکی از شاهکارهای شعری جهان درآورده است. (10)

    در میان منظومه هایی که برشمردیم سه داستان "زال و رودابه"، "ویس و رامین" و "خسرو و شیرین" کم و بیش دارای یک برداشت یکسان نسبت به عشق هستند که من به علت اهمیت شیرین و جایگاهی که شخصیت او در ادب کتبی و شفاهی فارسی، کردی، ارمنی، ترکی، افغانی، تاجیکی، اردو و هندی دارد این جهانبینی عشقی را به نام شیرین سکه می زنم. در این نگاه عشق یک تجربه ی مشخص است که دو دلداده در جریان آن برای رسیدن به یکدیگر نه تنها باید از موانع بیرونی چون مخالفت پدر و مادر بگذرند، بلکه همچنین لازم است که به تحولی درونی دست یابند. هدف این عشق پیوند عاطفی و جنسی دو دلداده است نه وصلی عرفانی یا خیالی. برای نمونه نگاهی کوتاه به سه داستان فوق می افکنیم. در داستان "زال و رودابه" همه ی عوامل لازم برای پرورش یک عشق واقعی فراهم است: زال به طور اتفاقی به هنگام گردش و شکار سر از کابل درمی آورد و فقط در آنجاست که وصف رودابه دختر مهراب، شاه کابل را می شنود. مهمتر از آن، او باید برای پیوند با رودابه نه تنها در برابر پدر کج فکر خود بایستد، بلکه علیه تعصبات قومی خود مقاومت نماید، زیرا مهراب نواده ی ضحاک تازی است، یعنی همان کسی که در شاهنامه جوهر دیوسالاری خوانده می شود و نخستین کسی ست که حاکمیت قوم عرب را بر ایرانیان برقرار می کند. شاید ستمی که پدر در هنگام تولد بر زال روا داشته و پسر شیرخواره را به خاطر موی سپید و سیمای متفاوتش در کوهستان رها می کند، زال را برای ایستادگی در برابر فشارهای گروهی و قومی آبدیده کرده است. (11) سام، پدر زال حتی پس از شنیدن خبر دلبستگی پسرش به رودابه به سوی کابل لشکر می کشد و زال نه تنها باید در برابر او بایستد، بلکه حتی مجبور است به بارگاه شاه ایران، منوچهر برود و با نشان دادن قوه ی استدلال خود در گشودن چیستان هایی که در برابر او گذاشته می شود و همچنین نیروی بدنی و رزمی خود، شاه را به شگفتی و ستایش وادارد و او را برای پذیرفتن این وصلت آماده کند. از سوی دیگر رودابه نیز باید در عشق از خود بی باکی نشان دهد و علیرغم سنت و شرع گیسوانش را چون کمندی از فراز کوشک آویزان کند و زال را به خوابگاهش فرا خواند. موی سپید زال نه تنها موجب دلزدگی رودابه نمی شود، بلکه برعکس کنجکاوی او را برمی انگیزد و شور او را برای دیدار از زال بیشتر می کند. ثمره ی این وصلت، رستم، بزرگترین پهلوان ایرانی ست که از زنی تازی نژاد زاده می شود و بدین ترتیب در همان آغاز کتاب همه ی کسانی را که می خواهند انگیزه ی فردوسی را در سرودن شاهنامه به تازی ستیزی او نسبت دهند، خلع سلاح می کند.

    اثر استاد فرشچیان 
    آنچه منظومه ی "ویس و رامین" را به صورت اثری "بدنام" درآورده است درگیر شدن شخصیت های داستان در سه نوع رابطه ی جنسی است که برای خوانندگان آن از زمان تدوینش به دست گرگانی تا به امروز "ممنوع" شمرده می شود: 1ـ وصلت ویس با برادرش ویرو؛ 2ـ همخوابگی رامین با دایه ی سالخورده ی ویس؛ و از همه مهمتر 3ـ عشق پنهانی ویس با برادر شوهرش که سرانجام منجر به ازدواج ویس با رامین می شود. ویس نه تنها باید در برابر یک وصلت سیاسی، که پیش از به دنیا آمدنش دست او را در دست دیگری نهاده، بایستد، بلکه همچنین با مقاومت آشکار در برابر شوهر سالخورده و بدخویش شاه "موبد منیکان" باید صدای دخترکان نوبالغی را که مجبورند به خاطر فشارهای سنت یا فقر به ازدواج با مردان سالخورده رضایت دهند، منعکس سازد. رامین برای پیوند با ویس باید با شوهر او یعنی برادر خود بجنگد و ویس مجبور است که برای رسیدن به دلدارش رامین به فشارهای زیاد از جمله شلاق خوردن از دست شوهرش تن دردهد و همچنین این واقعیت تلخ را بپذیرد که رامین برای مدتی دختر دیگری به نام گل را به زنی گرفته است. با این وجود عشق آنها که از یک نگاه تصادفی شعله ور شده، سرشار از شادی و بازی ست و در پایان نیز با خوشی به سرانجام می رسد و دو دلداده تا دهه ی هشتاد عمر خود در کنار یکدیگر می مانند. (12)

    در منظومه ی "خسرو و شیرین" نظامی که با بهره گیری از داستانی به همین نام از "شاهنامه" ی فردوسی سروده شده، بجز عشق یک طرفه ی فرهاد به شیرین که در بخش آینده به آن خواهیم پرداخت، ما به سه رابطه ی جنسی دیگر برمی خوریم: پیوند خسرو پادشاه ایرانی با مریم، دختر شاه روم که ناشی از مصلحت سیاسی ست؛ پیوند خسرو با شکر زیباروی اصفهانی که ناشی از شهوت زودگذر است و بالاخره عشق میان خسرو و شیرین شاهزاده ی ارمنی که از احساس عشق با شنیدن وصف دلدار از زبان دیگران آغاز می شود و پس از ماجراهای بسیار عاقبت به کامیابی می رسد. این عشق اگرچه به علت حمله ی شیرویه، پسر مریم به ایران، کشته شدن خسرو و خودکشی شیرین به پایانی دردناک می رسد ولی در زمان پرورش و شکوفا شدن خود سرشار از لحظه های شادی و بازی ست: خسرو و شیرین با یکدیگر اسب می تازند، گل های صحرایی گرد می آورند، در آبگیر شنا می کنند، کتاب می خوانند، به عود باربد و چنگ نکیسا گوش می دهند و در یک کلام جوهر عشق جنسی، یعنی پیوند عاطفی و کامی دو فرد را به نمایش می گذارند. به علاوه آنها برای رسیدن به دلدار نه تنها باید از مرزهای دینی و قومی بگذرند (زیرا شیرین ارمنی و مسیحی ست و خسرو زردشتی و ایرانی) بلکه همچنین باید بر ضعف های شخصی خود غالب آیند: خسرو دست از ازدواج مصلحتی با مریم و هوسبازی زودگذر با شکر بکشد و شیرین علیرغم حرف مردم از لحاظ ذهنی آماده برای همخوابگی با خسرو حتی پیش از عقد شرعی گردد، البته سراینده ی این اثر، نظامی که خود در نگارش این کتاب از عشق نسبت به همسر جوانمرگش آفاق الهام گرفته، نمی تواند از افق مردسالارانه ی جامعه ی خود فراتر برود و پیوند عاطفی و جنسی این مرد و زن را به صورت برابر نشان دهد. خسرو یک مرد است و میتواند زنان متعدد داشته باشد و شیرین تنها یک زن است که باید تا شب زفاف باکره باقی بماند. (13)

    2ـ نگاه فرهاد:

    عشق میان دو فرد همیشه متقابل نیست و از نویسنده یا گوینده نمی توان انتظار داشت که از غمنامه ی "عشق بی پاسخ" یا یک طرفه سخن نگوید. بی تردید می توان گفت که تعدد آثاری که با الهام از اندوهان عشق آفریده شده بسی بیشتر از آثاریست که از انگیزه های شادی آفرین الهام گرفته اند. با این وجود مشکل وقتی بروز می کند که نویسنده از غم و عشق بی پاسخ یک فضیلت ساخته و خواستار پایدار ماندن عشق یک طرفه می شود. در قرون میانه و نوزائی گویندگان ایتالیایی چون دانته (1321-1265) و پترارک (1374-1304) زنانی واقعی چون بئاتریس و لورا را مرکز آفرینش های ادبی خود قرار داده بودند، بی آن که حتی آنها را بجز یکی دو بار در کوی و برزن دیده باشند. این زنان در عقد ازدواج مردان دیگری بودند و همین امر جاذبه ی آنها را برای دانته و پترارک بیشتر می کرد، زیرا این گویندگان نه در پی وصل، بلکه شیفته ی فراق و دسترس ناپذیر بودن دلدار بودند. ادبیات ایتالیا و فرانسه بدون شک این بت سازی از عشق یک طرفه را از ادبیات عرب، فارسی و ترکی به وام گرفته، بخصوص تحت تأثیر دو منظومه ی "لیلی و مجنون" و "شیرین و فرهاد" قرار داشتند که بارهای بار به دست سرایندگان عرب، ایرانی، ترکی، ارمنی، (و دیرتر اردو) بازسازی شده است. با این وجود مشهورترین این منظومه ها دو اثر "خسرو و شیرین" و "لیلی و مجنون" نظامی به زبان فارسی می باشد. منظومه های "لیلی و مجنون" به فارسی از عبدالرحمان جامی (92-1414) پیرو طریقه ی نقشبندیه و به ترکی آذربایجانی از محمد فضولی (1562-1480) در دوره ای نوشته شده اند که گفتمان "عشق" عرفانی در ادب اسلامی چیرگی داشته و در نتیجه این هر دو اثر با جوهر تصوف آمیخته شده اند.

    داستان "لیلی و مجنون" به ادبیات شفاهی بادیه نشینان عرب تعلق دارد و نظامی آن را از کتاب "الأغانی" گردآورده ی ابوالفرج الاصفهانی (967-897) برگرفته است. در این روایت کوتاه عربی، قیس عاشق دختر عمویش لیلی می شود، ولی او را به مرد دیگری می دهند. قیس مجنون شده به بیابان می رود و در کنار جانوران وحشی زندگی می کند و با سرودن شعر برای لیلی خود را تسکین می دهد و فقط پس از مرگ به دلداده اش رسیده و در کنار او به خاک سپرده می شود. در روایت نظامی، مجنون و لیلی دو یار دبستانی هستند که در کودکی به محبت یکدیگر گرفتار می شوند ولی به خاطر تفاوت های قبیله ای و طبقاتی به وصل یکدیگر نمی رسند. حاجی بایوف(1948-1885) در سال 1908 براساس منظومه ی ترکی محمد فضولی اپرایی به همین نام را در باکو به صحنه می آورد. داستان رومئو و ژولیت نوشته ی ویلیام شکسپیر (1616-1564) بی شک از داستان لیلی و مجنون تأثیر گرفته است.

    با وجود این که نظامی منظومه ی خود را تحت عنوان "خسرو و شیرین" سروده است ولی این داستان در حافظه ی مردم به نام "شیرین و فرهاد" ثبت شده و با وجود این که در زندگی واقعی خسرو بر فرهاد پیروز می شود و دلدار او شیرین را به چنگ می آورد، ولی در میان مردم این فرهاد است که جاودانگی یافته و چون نماد پایداری در عشق گرامی داشته می شود.

    برطبق داستان نظامی، فرهاد سنگتراشی ست که در ناحیه ی قصرشیرین امروزی در کوشک شیرین کار می کرده و وظیفه داشته که از محل زندگی چوپانان در کوهستان تا کوشک شیرین آبراهه ای سرپوشیده از سنگ بکشد تا شیر تازه هر روز بی زحمت از طریق این مجرا به لب های شاهزاده برسد. فرهاد در هنگام کار سنگ چشمش به شیرین افتاده و عاشق صورت او می شود. شیرین البته گرفتار عشق خسرو است، ولی با این وجود نسبت به فرهاد مهربانی نشان می دهد و حتی یک بار به کوهستان می رود تا از فرهاد دیدار نماید. عشق فرهاد نسبت به شیرین عاطفی ـ جنسی نیست، بلکه بیشتر زائیده ی خیال فرهاد و دلمشغولی اش با تصویر معشوقه می باشد. فرهاد تصویر شیرین را بر سنگ نقش می کند و ترجیح می دهد که با آن گفت وگو کند تا با شیرین که با پای خود به محل کارش آمده است. خسرو برای این که از شر رقیب راحت شود با فرهاد وارد یک معامله می شود که براساس آن اگر او بتواند کوهی از سنگ را پاره پاره کرده و راهی از آنجا بکشد او از عشقش نسبت به شیرین صرفنظر کرده، فرهاد را به مطلوبش خواهد رساند. اما هنگامی که کار فرهاد رو به پایان است خسرو پیرزنی را به سراغش می فرستد تا به دروغ خبر مردن شیرین را به او بدهد. فرهاد با شنیدن این خبر از خود بیخود شده خود را به پایین دره می اندازد و جان می دهد. بدین ترتیب عشق خیالی فرهاد با خودکشی او پایان یافته و تنها به یادگار از دسته ی تیشه اش در آن محل درخت اناری می روید. آنچه موجب ناکامی فرهاد در عشق می شود نه فقر و منشأ طبقاتی اوست و نه بی مهری شیرین به او، بلکه در درجه ی نخست از طبیعت این عشق برمی خیزد: فرهاد محسور یک تصویر است نه یک زن زنده و به علاوه او خواستار وصلت نیست، بلکه جدایی و فراق را می پسندد و عدم دسترسی به معشوق را یک فضیلت می شمارد. به همین دلیل است که فرهاد می تواند کوهی از سنگ را پاره کند ولی نمی تواند به شیرین بگوید: دلدارا! دوستت دارم. (14)

    در کنار عشق یک طرفه ی فرهاد به شیرین، منظومه های دیگری چون "یوسف و زلیخا" و "سیاوش و سودابه" قرار دارند که به وصف عشق یک طرفه ی یک زن به دلدار مردش پرداخته است، ولی تفاوت آشکاری که این داستان ها با منظومه های مجنون و فرهاد دارند در این است که عشق زلیخا و سودابه اولاً یک عشق عاطفی ـ جنسی است و نه خیالی و صوفیانه و ثانیاً زن های عاشق در این داستانها علیرغم شایست و نشایست های اجتماعی، درگیر عشقی ممنوع می شوند: سودابه عاشق ناپسری اش است و زلیخا گرفتار عشق پیشکار همسر تاجدارش. در هر دوی این داستانها، سودابه و زلیخا چون مظهر شر معرفی شده و پس از این که از دلدار "امانتدار" خود جواب منفی می شنوند، به دروغ او را متهم به دست درازی و خیانت به ولینعمت خود می نمایند و درصدد نابودی اش برمی آیند. البته ترفند آنها بی نتیجه می ماند و سیاوش و یوسف پاکدامن موفق می شوند که بی گناهی شان را ثابت نمایند و در ضمن با بزرگواری زمینه ی عفو عاشقان ناکام خود را فراهم آورند. فردوسی که منظومه ی "یوسف و زلیخا" به او نسبت داده شده، داستان سیاوش و سودابه را در چکامه ی خود شاهنامه آورده است. از آنجا که من سابقاً در مقالات خود به این داستان نپرداخته ام، در اینجا به آوردن برخی از نمونه ها دست می زنم. فردوسی در سرآغاز داستان اخیر، از زبان سودابه به سیاوش، پسر شوهر تاجدارش، کاووس چنین می گوید:

    "چو ایشان برفتند، سودابه گفت

    که چندین چه داری سخن در نهفت

    نگویی مرا تا نژاد تو چیست

    که بر چهر تو فر چهر پری ست

    هر آنکس که از دور بیند تو را

    شود بیهش و برگزیند تو را" (15)

    سودابه در ابراز عشق خود دلیر است:

    "سرش تنگ بگرفت و یک بوسه چاک

    بداد و نبود آگه از شرم و باک

    رخان سیاوش چو گل شد ز شرم

    بیاراست مژگان به خوناب گرم" (منبع 15، ص221)

    عشق سودابه یک هوس زودگذر نیست:

    "کنون هفت سال است تا مهر من

    همی خون چکاند برین چهر من"( همان، ص 223)

    اما سیاوش مظهر اخلاق و ابَرمن گروهی شمرده می شود:

    "سیاوش بدو گفت هرگز مباد

    که از بهر دل من دهم سر به باد

    چنین با پدر بی وفایی کنم

    ز مردی و دانش جدایی کنم" (همان، ص 224)

    آنگاه سودابه به نزد کاووس رفته و پسرش را متهم به خیانت می کند. کاووس می گوید:

    "سیاووش را سر بباید برید

    بدینسان بود بند بد را کلید"( همان، ص 225)

    سیاوش وادار می شود تا برای تبرئه ی خود به داوری خدایی (که یکی از شیوه های رایج قضاوت پیش از پیدایش مفاهیم و نهادهای دادگستری جدید بوده است) تن دردهد و به میان آتش رود:

    "وزان پس به موبد بفرمود شاه

    که بر چوب ریزند نفت سیاه

    بیامد دو صد مرد آتش فروز

    دمیدند، گفتی شب آمد به روز" (همان، ص 234)

     سیاوش از آتش سرافراز بیرون می آید و کاووس قصد به دار آویختن سودابه را می کند:

    سیاوش را تنگ در بر گرفت

    ز کردار بد پوزش اندر گرفت

    برآشفت سودابه را پیش خواند

    گذشته سخنها فراوان بخواند

    نشاید که تو باشی اندر زمین

    جز آویختن نیست پاداش این" (همان، ص 237)

    اما مرد متهم با بزرگواری به شفاعت زن گناهکار می نشیند:

    "به من بخش سودابه را زین گناه

    پذیرد مگر پند و آئین و راه

    سیاوش را گفت: بخشیدمش

    از آن پس که خون ریختن دیدمش" (همان، ص 238).

    در پایان داستان، فردوسی، سودابه را چون نماینده ی زنان مظهر پلیدی، مکر، و شهوت پرستی می خواند و از مردان می خواهد که پس از یافتن فرزند، مهر زنانشان را از دل بیرون کنند:

    " چو فرزند شایسته آمد پدید

    ز مهر زنان دل بباید برید" (همان، ص 239)

    سیاوش پس از مدتی از ایران به توران می رود و فرنگیس دختر افراسیاب را به زنی می گیرد، اما بالاخره به دسیسه ی گرسیوز و به دست گروی سرش بر لب تشتی از تن جدا می شود. رستم که نقش پدرخوانده ی سیاوش را داشته، پیش از لشگرکشی به توران و گرفتن کین سیاوش، به نزد کاووس می رود و قتل سیاوش را به سودابه و کلاً به جنس زن نسبت داده و آرزو می کند که زنان به دنیا نمی آمدند:

    " تو را مهر سودابه و بدخویی

    ز سر برگرفته افسر خسروی

    کسی کو بود مهتر انجمن

    کفن بهتر او را ز فرمان زن

    سیاوش ز گفتار زن شد به باد

    خجسته زنی کو ز مادر نزاد" (همان، ص 383).

    رستم آنگه با این طرز فجیع سودابه را می کُشد بی آن که کاووس اعتراضی کند:

    "تهمتن برفت از بر تخت اوی

    سوی خان سودابه بنهاد روی

    ز پرده به گیسوش بیرون کشید

    ز تخت بزرگیش در خون کشید

    به خنجر به دو نیمه کردش به راه

    نجنبید بر تخت کاووس شاه" (همان، ص 383).

    بدین ترتیب در جامعه مردسالار ما، عشق یک طرفه ی مرد به زن، روحانی و ستایش انگیز خوانده شده و مظهر پایداری در عشق بشمار می آید، ولی عشق یک طرفه ی زن، مادی و شهوانی نام گرفته و نشانه ی سقوط اخلاقی قلمداد می گردد.

    3 ـ نگاه شمس:

    گرایش به عرفان و عشق الهی را حتی میتوان در آثار سرایندگان قرون یازده و دوازده ی میلادی یافت. فردوسی جا به جا در آغاز بخش های گوناگون شاهنامه وقتی که از شاهواژه ی " خِرد" سخن می گوید به آن رنگی صوفیانه می دهد. نظامی در کتاب نخستین "خمسه"ی خود یعنی "مخزن الاسرار" چون حکیمی الهی جلوه می کند و همچنین در آخرین کتاب خود "اسکندرنامه" که در آن اسکندر چون جستجوگر مدینه فاضله تصویر شده در دوبیتی هایی که تحت عنوان "ساقی نامه" و "مغنی نامه" در آغاز بخش های گوناگون دو جلد "اسکندرنامه" یعنی "شرف نامه" و "اقبال نامه" آورده چون یک عارف سخن می گوید، البته جنبش عرفانی در کشورهای اسلامی از قرن نهم آغاز شده و بزرگانی چون رابعه بصری و منصور حلاج اشعاری به عربی و ابوسعید ابوالخیر ترانه هایی به فارسی نوشته اند، ولی تنها در اواخر قرن دوازدهم و آغاز قرن سیزدهم است که تذکره احوال ایشان تنظیم شده و اشعارشان مدون می شود. برای نمونه این فریدالدین عطار (مرگ 1220) است که رابعه را به عنوان یک زن صوفی "که دیگر زن نیست" در کنار 74 مرد صوفی قرار می دهد. یا این محمدبن منور یکی از نوادگان ابوسعید است که 130 سال پس از مرگ او گفته ها و کرده های ابوسعید را در "اسرارالتوحید" به رشته ی تحریر درمی آورد. مولوی(1273-1207) معمولا خود را وامدار سنائی قزوینی و عطار نیشابوری می خواند و امروزه ما میدانیم که او از لحاظ فلسفه ی عرفانی وامدار محی الدین ابن عربی (1240-1165) نویسنده ی "فسوس الحکم" است و حتی شاید در دمشق در مجالس درس ابن عربی شرکت میکند و در آنجاست که به رموز "وحدت وجود" و "عشق" عرفانی مسلط می شود. زمینه ی اجتماعی رشد عرفان در ایران را هجوم چنگیز و تیمور فراهم می کند، زیرا پس از شکست مقاومت ملی، برای مردم راهی جز پناه بردن به درون باقی نمی ماند. تنها معدودی از شاعران هستند که چون سیف فرغانی (مرگ حدود 1370) چنان سروده هایی آشکارا مقاومت جویانه می سرایند که هنوز می توان صلابت آن را در تیره ی پشت خود حس کرد:

    هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

    هم رونق زمان شما نیز بگذرد

    وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

    بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

    باد خزان نکبت ایام ناگهان

    بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

    آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

    بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

    ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

    این تیزی سنان شما نیز بگذرد

    چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

    بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

    در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

    این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

    آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

    گرد سم خران شما نیز بگذرد

    بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت

    هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

    زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

    ناچار کاروان شما نیز بگذرد

    ای مُفتَخَر  به  طالع  مَسعود  خویشتن

    تاثیرِ  اختران شما  نیز بگذرد

    این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

    نوبت ز ناکسان شما  نیز بگذرد

    بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

    بعد از دو روز از آن شما  نیز  بگذرد

    بر  تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم

    تا سختی کمان شما  نیز  بگذرد

    در باغ دولت دگران بود مدّتی

    این گُل،  ز گُلستان شما  نیز بگذرد

    آبی ست  ایستاده در این خانه مال و جاه

    این آب نارَوان شما  نیز  بگذرد

    ای تو رَمه سَپُرده  به چوپان گُرگ طبع

    این گُرگی شبان شما  نیز  بگذرد

    پیل فَنا که شاه بَقا مات حُکم  اوست

    هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

    ای دوستان خَوهَم که به نیکی دُعای سیف

    یک روز بر زبان شما نیز بگذرد (16)

    ما تأثیر این هجوم را در زندگی شخصی بزرگترین گوینده ی فارسی زبان عشق عرفانی می بینیم. پدر مولوی، بهاولد ناچار می شود که از ناحیه ی وخش یکی از توابع بلخ که امروزه جزو تاجیکستان است و شهر بلخ که امروزه جزو افغانستان است، بگریزد و سرانجام در قونیه که امروز جزو ترکیه است، سکونت گزیند. میگویند مولوی خردسال در طی همین مهاجرت عطار را دیده و کتاب "اسرارنامه"ی او را به هدیه می گیرد. عطار خود به دست سربازی مغول کشته می شود.

    در سده های سیزده و چهارده به تدریج گفتمان عرفانی "عشق" جای گفتمان "سخن" و "خرد" را می گیرد و به جای عشق عاطفی ـ جنسی شیرین، عشق عرفانی "شیخ صنعان"، "ایاز" و "شمس" باب روز می شود. این عشق از لحاظ یک طرفه بودن و موجودیت غیرمادی خود شبیه به عشق مجنون و فرهاد است (و حتی در دست شعرای پشمینه پوش ما چون جامی و ... منظومه ی لیلی و مجنون با سبکی کاملاً عرفانی دوباره سروده شده است.) اما از لحاظ فلسفی به کلی از آن جداست. در عشق عرفانی، دوپاره ی مانعةالجمع روحانی و جسمانی به چشم می خورد که وجود یکی به معنی عدم وجود دیگری ست. نماینده ی عشق روحانی مرد مرشد صوفی ست که عشق به خدا، پیغمبران، و اولیا الله را تبلیغ می کند و نماینده ی عشق جسمی، زن است که نفس حیوانی را جسمیت می بخشد و باید از طریق "فقر" و "عشق" درهم شکسته شود. برای توضیح بیشتر این عشق ما به سه داستان "شیخ صنعان" از کتاب "منطق الطیر" عطار، "شمس" از "دیوان غزلیات شمس تبریزی" و "کنیزک و خر خاتون" از دفتر پنجم "مثنوی" مولوی می پردازیم. من این نگاه به عشق را به خاطر اهمیتی که شمس در شعر مولوی دارد به "نگاه شمس" سکه می زنم.

    داستان "شیخ صنعان و دختر ترسا" را نخستین بار هدهد برای دیگر پرندگان تعریف می کند و پرندگان چنان از آن خوششان می آید که تصمیم می گیرند هدهد را به عنوان رهبر خود در سفر برای پیدا کردن سیمرغ برگزینند. بنا به روایت هدهد، شیخ صنعان شبی در مکه خواب بتی زیبارو را می بیند و برای یافتن آن همراه با 400 نفر از مریدانش به قسطنطنیه یعنی مقر مسیحیت ارتدکس می رود. در آنجا بت زیبارو را بر ایوان کاخ پادشاه می بیند، دل و دین را از دست می دهد و در کوی مجاور کنار ولگردان خیابانی جا خوش می کند تا بدین طریق گاهی صورت دلبر را از دور ببیند. یک روز شاهزاده علت خیابانگردی اش را می پرسد و چون پیرمرد راز دلش را آشکار می کند از او میخواهد که برای اثبات عشقش قرآن را بسوزاند و به مسیحیت بگرود و شراب بخورد. شیخ نخست دستور سوم را عملی میکند و آنگاه مجبور می شود که برای نشان دادن عشقش به دختر ترسا، به پرورش خوک های دربار بپردازد. آنگاه یکی از مریدان شیخ که هنوز در مکه است او را در خواب می بیند و برای بازگرداندنش به اسلام همراه با مریدان دیگر برای چهل روز به نماز می نشیند تا این که پیغمبر اسلام بر او ظاهر شده و خبر پذیرش توبه شیخ را می دهد. مریدان به قسطنطنیه می آیند و شیخ را در حال زاری و توبه می بینند. اکنون نوبت دختر ترساست که خوابنما شده و برای پیدا کردن شیخ به رها کردن دین و وطن و پذیرش فقر و خاکساری بپردازد. عاقبت شبی شیخ او را در خواب دیده و برای یافتنش راهی سفر می شود. شیخ صنعان در آخرین دم حیات، دختر بیچاره را یافته و در گوشش شهادتین می خواند. پس از درگذشت دختر، شیخ نیز درگذشته و مریدانش دو دلداده را در کنار یکدیگر خاک می کنند و از مزار آنها چشمه ی آبی میجوشد که به صورت محلی برای گرد آمدن مسافران تشنه لب درمی آید. در این داستان هم شیخ مسلمان و هم دختر ترسا برای رسیدن به عشق، باید تن به خاکساری و رها کردن دین و وطن و مقام خود دهند، ولی هر دو در پایان درمی یابندکه عشق واقعی نه عشق زن و مرد، بلکه عشق به خداست. آن کس که نماینده این عشق خدائی ست محمد پیغمبر اسلام است که راه راستین عشق را هم به شیخ صنعان و هم دختر ترسا نشان می دهد؛ و آن کس که نماینده ی شیطان، کج روی، و کفار است دختر جوان زیباروئی ست که در ضمن دختر پادشاه مسیحیان است. شاید عطار به خاطر مقتضیات زندگی در یک سرزمین اسلامی ناچار شده که در آخر داستان بازگشت شیخ به دین و اسلام آوردن دختر ترسا را بگنجاند و داستان اصلی با ازخودگذشتگی شیخ مسلمان و فقر و پاکبازی او در مجاورت بت ترسا به پایان می رسد. به عبارت دیگر پیام اصلی شاعر، وحدت وجود و یکسان بودن راه های گوناگون در پرستش خدا است. با این وجود، یک نکته مسلم است که از دیدگاه عطار برای رسیدن به عشق الهی، باید از تمام نعمت های زمینی گذشت و به فقر و خاکساری روی آورد. آن کس که نماینده ی خوشی های این جهانی، ثروت و زیبایی جنسی است دختر مسیحی ست و رهروی عشق تنها با دوری از او میتواند به عشق خدایی دست یابد.

    اثر استاد فرشچیان 

    شمس الدین احمد افلاکی که شاگرد چلبی امیرعارف نواده ی مولوی است در سال 1350 میلادی کتابی در سیرت سرسلسله ی طریقت مولویه یعنی مولوی شاعر می نویسد به نام "مناقب العارفین". در این کتاب که آمیزه ای ست از افسانه و حقیقت، ما با داستان دیدار مولوی و شمس تبریزی آشنا می شویم. نخستین بار شمس مولوی را در بازار دمشق می بیند، اما مکالمه ای بین آنها صورت نمی گیرد. با این وجود شمس درمی یابد که مولوی همان یاری ست که او سالها در جستجویش بوده و حاضر است سرش را به خاطر او بدهد. پس شمس مراد خود را تا شهر قونیه دنبال می کند و در آنجاست که مولوی کتاب های فقه را در آب حوض مدرسه ریخته و در سن 37 سالگی دچار تحولی روحی شده و به تصوف می گرود. البته زمینه ی این گرایش در مولوی از پیش وجود دارد، زیرا اولا پدرش بهاولد خود عارف است، چنانچه از کتابش "معارف" برمی آید. ثانیاً، برهان الدین محقق ترمذی ملقب به "سِردان" که مولوی پس از مرگ پدر، شاگردی اش را می کند خود عارف است، و ثالثاً، بزرگترین متفکر عرفان اسلامابن عربی اندولسی در زمانی که شمس و مولوی هر دو در دمشق هستند در آنجا درس می داده و در سال 1240 در دمشق می میرد. ای بسا که مولوی و شمس هر دو مستقیما از او تأثیر گرفته باشند، چنانچه از محوری بودن فلسفه ی عشق در تعلیمات ابن عربی، اشعار مولوی و مقالات شمس برمی آید.

    مولوی با وجود گرایش به عرفان، حد میان را نگاه داشته و می کوشد تا میان طریقت صوفی و شریعت اسلام حنفی سازشی به وجود آورد، اما شمس که دل مولوی را در دست دارد هم در نظر و هم در عمل افراطی است و در "مقالات" اش که متون تندنویسی شده ی مواعظ اوست، سخنان بسیاری می توان یافت که حتی از "اناالحق"گویی منصور حلاج بی پرواتر است. (17) در عرفان شکاف میان آفریننده و آفریده کمرنگ است و عارف میان این دو وحدت وجودی می بیند، اما عارف معتدلی چون مولوی از این وحدت وجود بیشتر تعبیری مجازی دارد، حال این که عارفی افراطی چون منصور حلاج یا شمس تبریزی به راستی خود را مظهر خدا می بینند و در آثارشان تأثیر تناسخ و حلول هندی به روشنی دیده می شود. به هر حال رابطه ی میان مولوی و شمس با وجود شور و کشش بسیار، خالی از قهر و عتاب نیست و در مقالات شمس و غزلیات مولوی جای جای می توان به آن برخورد. عاقبت پس از سه سال دوستی، یک روز که شمس و مولوی در حجره مشغول صحبت هستند، در را می زنند و شمس را صدا می کنند. شمس بیرون می رود و دیگر هرگز دیده نمی شود. این فراق، مولوی را به سرودن غزل صوفیانه می کشاند و او در مدتی کوتاه نزدیک به پنجاه هزار بیت در عشق شمس و حالت عرفانی می سراید. کاتب این غزل ها صلاح الدین زرکوب پدر عروس مولوی است و مولوی در عشق زرکوب نیز غزلیات بسیاری دارد. پس از مرگ زرکوب، مولوی به تشویق شاگردش حسام الدین چلبی به سرودن "مثنوی" روی می آورد که در آن ابیات زیادی در ابراز عشق به شمس می توان یافت. مولوی در نیمه ی کار دفتر ششم مثنوی می میرد و دفتر هفتم نانوشته باقی می ماند.

    نویسنده ی انگلیسی ـ هندی آندرو هاروی که در دو دهه ی گذشته کتاب های "آموزش های مولوی"، "روشنی در روشنی: الهامات از مولوی"، و "راه شور: جشنی برای مولوی" را منتشر کرده باور دارد که میان مولوی سی و هفت ساله و شمس شصت ساله روابط همجنس گرایانه وجود دارد. (18) به گمان من، در برخی از غزلیات مولوی اشاره هایی می توان یافت چون اظهار تمایل به بوسیدن از لب شمس که شاید از نظر یک نویسنده ی غربی که با روابط نزدیک اما غیرجنسی مردان در کشورهای اکثراً مسلمان نشین آشنا نیست به کشش همجنسگرایانه تعبیر شود، اما در "مقالات" شمس من یک جا به موردی برخورده ام که این احساسات همجنس نمایانه روشنتر دیده می شود وقتی که شمس از خوابیدن آن دو در کنار یکدیگر حرف می زند: "یاد دارم آن شب که چهار انگشت جامه ی خواب ما از هم دور، می گفتی که: طاقت این فراق ندارم. من چگونه گویم که دست من بمال. آن شب قصد پای مالیدن کردی. من درکشیدم پای را. روز دوم گفتی: آرزوم بود، آرزو در دلم شکسته کردی، عوض آن که دستم مالیدی و لقمه ای چند درخورم دادی. چندان خستگی به من راه یافت. زخم ها زدند که این دستم و عارضم مجروح کردند."(19) در آن عصر، در سرزمین ما رابطه ی جنسی با غلام و "جمال پرستی" یعنی ابراز علاقه ی مردان نسبت به پسران نوجوان رواج دارد، چنانکه در بخش "عشق و جوانی" کتاب "گلستان" سعدی که همزمان با مولوی زندگی می کند و حتی با او دیدار دارد می توان به روشنی به نمونه هایی از احساسات همجنس خواهانه بین مردان برخورد. البته سعدی آشکارا میان "جمال پرستی" و "لواط" فرق گذاشته و از مردان مفعول تحت عنوان "مخنث" به زشتی یاد می کند. (20) مولوی خود در کتاب مثنوی از رابطه ی سلطان محمود غزنوی با غلامش ایاز صحبت می کند. سلطان آنقدر به غلامش علاقه دارد که پادشاهی اقلیم لاهور را به او می سپارد، ولی مولوی در هیچ جا به رابطه ی جنسی یا "لواط" میان محمود و ایاز اشاره نمی کند. به علاوه، با وجود این که شمس در غزلیات مولوی به عنوان "دلدار" نقشی یگانه دارد، ولی مولوی در اشعارش نسبت به دو شاگرد خود صلاح الدین زرکوب و حسام الدین چلبی نیز ابراز عشق می کند. این موضوع به خوبی نشان می دهد که درک مولوی از عشق لزوماً عشق به فرد دلدار نیست، بلکه مولوی دلدار را چون مظهری از عشق خداوندی می بیند. شیوه ی برخوردی همانند را می توان در "عشق درباری" (21) در ایتالیای قرون میانه یافت. همانطور که پیشتر گفته شد، دانته الیگیری(1321-1265) دختری به نام بئاتریس را دلدار خود می داند و فرانسیسکو پترارک (1374-1304) دختری به نام لورا را بدون این که هیچ یک بجز یکی دو بار در خیابان این زنان را دیده باشند. در عشق عرفانی، آنچه مهم است نه شخص معشوق، بلکه فرصتی ست که دلدار به شخص عاشق می دهد تا از طریق ابراز عشق به او در واقع عشق خود را به خدا و کل هستی نشان دهد. برجسته ترین بیان کننده ی این عشق عرفانی در جهان اسلام ابن عربی است که همانطور که در پیش گفته شد شاید مولوی در دمشق او را دیده باشد.

    در حقیقت عشق عرفانی مولوی در ضدیت آشکار با عشق جنسی و زمینی قرار دارد و قبول یکی مستلزم رد دیگری ست. در برخورد به عشق افلاطونی میان مردان، مانند عشق محمود به ایاز یا عشق مولوی به شمس این ضدیت به روشنی دیده نمی شود و مولوی راه را برای تعبیرهایی از گونه ی روایت "اندرو هاروی" باز می گذرد، اما مولوی در بسیاری از داستان های مثنوی تفاوت آشکاری میان عشق روحانی با عشق زمینی بین مرد و زن قائل شده و زن را به عنوان مظهری از نفس حیوانی به حساب آورده که رهروی عشق الهی باید از او پرهیز کند. به عنوان نمونه در نخستین داستان دفتر اول مثنوی "عشق پادشاه و کنیزک" را می خوانیم که در آن پادشاهی به عشق کنیزی گرفتار است. کنیزک بیمار شده و تا پای مرگ می رود. شاه عاشق خوابنما شده و درمی یابد که باید به طبیب الهی رجوع کند. طبیب راز بیماری کنیز را کشف کرده، زرگر را به کنیز بازمیگرداند و پس از اینکه عطش شهوتشان فرو می ریزد، زرگر را به تدریج چیزخور می کند تا رنجور شده از شکل و شمایل بیفتد و کنیز عشق او را از دل خالی کند. نتیجه ی اخلاقی داستان این است که فقط عشق به خدا و مرشد پایدار و مطلوب است و عشق مرد و زن نفسانی و موقتی است و باید از آن پرهیز کرد. در داستان دیگری از دفتر پنجم مثنوی به نام "کنیزک و خر خاتون" مولوی به نحو آشکارتری احساسات زن ستیزانه ی خود را بروز داده و ضدیت عشق روحانی را با عشق جنسی نشان می دهد. در این داستان خاتونی به خاطر عشق بازی و اطفاء شهوت با نره خری جان خود را از دست داده و مرگش موجب خلق ضرب المثل "شهید فلان خر شدن" می گردد. گناهکار البته خود زن قربانی ست که خر را فریفته، او را روی خود کشیده و بدین ترتیب به سزایی خودخواسته می رسد. یکی دیگر از پیام های این داستان، اهمیت پیروی از مرشد و استاد در طریقت عرفانی است. در بخش نخست داستان کنیزک با گذاردن پوست کدوئی بر سر آلت خر از دخول بیش از اندازه ی آن جلوگیری می کند، ولی در بخش دوم، خاتون که استاد شاگردی نکرده است از درز در فقط جفت گیری کنیز را با خر دیده و از گذاشتن کدوئی صوراحی به ذَکَر خر غافل می ماند و در نتیجه به مرگی فجیع می میرد.(22)

    در عشق عرفانی جایی برای پیوند عاطفی و جنسی میان دو فرد انسانی اعم از مرد و زن وجود ندارد. آن چه هست عشق به خدا و نمایندگان او در زمین یعنی پیغمبران و مرشدان ودلدارانی چون شمس و ایاز است که تنها چون تجلی عشق به حق دیده می شوند و بس. رهروی حق باید از ماده، زمین و امور مادی و زمینی دست برداشته، جنسیت و بویژه زن را به عنوان نفس حیوانی خوار شمرده و از آن پرهیز کند. تنها در این صورت است که راه رسیدن به عشق عرفانی برای او باز می شود.

    4ـ نگاه آیدا / فروغ

    با وجود اینکه مولوی و حافظ (1379-1310) هر دو از عشق سخن می گویند، ولی مقصود آنها از عشق یکی نیست. مولوی عشق جسمانی را خوار می شمارد و هر جا که واژه ی عشق را به کار می برد به پیوند با خدا و برگزیدگانش نظر دارد، حال این که حافظ عشق صوفیانه را فقط چون فلفل و نمکی برای عرضه ی برداشت خود از عشق به کار می برد. عشق حافظ بیشتر زمینی است و دلدار حافظ البته جنسیت روشنی ندارد و بنا به اقتضای کاربردش در هر غزل ممکن است آن را به دلدارهای زن یا شاهد مرد مربوط کرد. با این وجود که برخی از تذکره نویسان حتی برای دلدار حافظ زنان معینی چون "شاخ نبات" (که مردم به هنگام گرفتن فال نامش را بر زبان می آورند:"ای خواجه ی شیراز! تو را به شاخ نباتت سوگند..") یا "جهان ملک خاتون" شاهزاده ی اینجو (که امروزه دیوان غزلهایش چاپ شده و در برخی غزل های حافظ به نظر می رسد که شاعر با این زن همکار در گفت وگوست) یافته اند، ولی از خود غزل های حافظ مشکل بتوان چنین برداشتی کرد. معشوقه ی حافظ با وجود زمینی بودن، نه تنها از نام و شخصیت فردی برخوردار نیست، بلکه از داشتن اندام کامل نیز محروم است و شاعر به جسم او بجز از غبغب به بالا نظر ندارد. ابراز عشق او به این "صورت" عاشقانه از مرحله ی "نظربازی" فراتر نمی رود و شاعر هرگز در خیال کامجویی جنسی نیست. (23)


    با وجود همه کاستی هایی که عشق حافظ نسبت به عشق جسمانی عصر ما دارد، ولی همانطور که گفته شد عشق او و همچنین شاعر متقدم و همشهری اش سعدی (1283-1184)، با عشق صوفیانه ی عطار و مولوی تفاوتی ماهوی دارد. سعدی نه تنها در "بوستان" مولوی را به سخره گرفته، بلکه همچنین در "گلستان"اش همه جا در برابر باورهای "درویشان" جدال مدعی را می گذارد و مسلم است که خود را مرید تصوف و عرفان نمی داند. حافظ از سوی دیگر به یک نسبت، "واعظ" و "محتسب" شرع را همراه با "زاهد" و "صوفی" می کوبد و در مقابل این دو نماینده ی دینی و عرفانی، به بت سازی از یک گونه ی جدید اجتماعی "رند" یعنی عیاران و لوطی های شهری دست می زند. جالب اینجاست که سعدی چه در گلستان و چه در بوستان خود به درهم ریختن این بت جدید نیز دست زده و از جمله در بخش "در اخلاق درویشان" کتاب "گلستان"اش درویش را با رند مقایسه کرده، چنین می گوید:"طریق درویشان، ذکر است و شکر و خدمت و طاعت و ایثار و قناعت و توحید و توکل و تعلیم و تحمل. هر که بدین صفت ها موصوف است درویش است اگرچه در قبا است. اما هرزه گردی بی نماز، هواپرستی هوسباز، که روزها به شب آورد در بند شهوت و شب ها روز کند در خواب غفلت و بخورد هر چه در میان آید و بگوید هر چه بر زبان آید، رند است وگر در عبا است."(24)

    از قرن پانزدهم تا نوزدهم که گفتمان "طبیعت" به مرور جای گفتمان "عشق" را می گیرد، سایه های گوناگونی از عشق صوفیانه مولوی و عشق زمینی اما غیرمادی حافظ در کنار منظومه های عشقی متأثر از نگاه زمینی شیرین و نگاه خیالی فرهاد به حیات ابدی خود ادامه می دهند. سبک هندی که تحت تأثیر گویندگانی چون امیرخسرو دهلوی (1325-1253)، صائب تبریزی (1676-1601)، کلیم کاشانی (1651-1582)، عبدالقادر بیدل(1720-1642) و زیبانسا متخلص به "مخفی"(1702-1637) که یا از ایران به هند رفته بودند یا در آنجا به زبان فارسی شعر می گفتند رواج یافت، با وجود تنوعی که در زبان و تصویرسازی شعر فارسی به وجود آورد، اما نتوانست به گفتمان و درک جدیدی از عشق منجر شود. تنها پس از آشنایی ایرانیان با اروپا یا پس از عصر نوزائی بود که توجه به فردیت و آزادی های فردی راه خود را در ادبیات باز کرد و عشق صوفیانه مولوی و غیرجسمانی حافظ آرام آرام جای خود را به ابراز عشق به یک معشوقه ی فردی با نام و جسم مشخص داد. نمونه ی برجسته ی این عشق فردی را می توان در شعر بلند "افسانه"ی بنیانگزار شعر نو فارسی نیما یوشیج (1960-1896) یافت که در سال 1921 منتشر شده است، و در آن نه تنها شاعر با استفاده از یک شکل آزادانه تر عروضی یعنی "ترکیب بند"فضای بازتری برای بیان احساسات فردی خود ایجاد میکند، بلکه با توصیف فضای طبیعی دیلمان به شعر خود رنگی زمینی تر می زند. در این منظومه، چوپانزاده ای دلسوخته از عشق در کوهستان دیلمان نشسته با دل غمزده ی خود که گاهی مظهر معشوقه ی ستمگرش "افسانه" است در گفتگوست. عشقی که نیما در این منظومه بدان می پردازد تا اندازه ی زیادی تحت تأثیر نمونه ی نوعی شخصیت "زن مرگ بار" (femme fatale) در ادبیات رمانتیک فرانسوی است که در آن زنی دلربا و قدرتمند در برابر شاعر عشقزده ظاهر می شود و برای شاعر بجز مرگ و نابودی چیزی به ارمغان نمی آورد. با این وجود عاشق مالیخولیایی شیفته ی این زن است، زیرا در وجود آن رازگونگی مرگ را می یابد.

    نیما پس از افسانه، بجز در برخی از دوبیتی هایش به زبان تاتی و منظومه ی "پی دارو چوپان" که از ادبیات محلی برگرفته شعر عاشقانه نمی نویسد.(25) در میان شاعران نوپرداز البته سرایندگان بسیاری می توان یافت که شعر عاشقانه سروده اند، ولی در میان زنان فروغ فرخزاد(1967-1935) و در میان مردان احمد شاملو (2000-1925) جایگاهی ویژه دارند.


    شاملو پیش از اینکه در سال 1344 مجموعه ی "آیدا در آینه" را انتشار دهد که دربرگیرنده ی شعرهای عاشقانه به همسرش آیدا سرکیسیان می باشد، برای زنی فرضی به نام رکسانا شعر عاشقانه می نوشت که همچون افسانه ی نیما یوشیج، ماهیتی مه آلود و مالیخولیایی داشت. برخی از این شعرها را می توان در مجموعه ی "هوای تازه" یافت که در سال 1335 منتشر شده است. رکسانا یک زن مشخص نیست، بلکه تجسمی ست از روح دریا، آزادی و همه ی چیزهای خوب و دست نیافتنی. در کنار این زن فرضی، معشوقه ی خیالی دیگری به نام "گل کو" قرار دارد که به مردان انقلابی کمک می کند و در برخی از شعرهای شاملو چون "از زخم قلب آبائی" و "مه" ظاهر می شود. در این دوره شاملو با وجود گسستن از عشق صوفیانه ی مولوی و غیرجسمانی حافظ، هنوز زنی با شخصیتی فردی را مورد خطاب قرار نداده، زن مطلوب خود را همچون تجسمی از مفاهیمی مجردمانند آزادی و مهربانی تصویر می کند.



    "آیدا در آینه" را باید بهترین مجموعه ی شعر شاملو به حساب آورد. در این کتاب نه تنها دیگر از سیاه مشق های نیمایی خبری نیست و شاعر سبک و زبان خود را پیدا کرده، بلکه همچنین در آن کمتر می توان از نثر فخیمی که در آثار بعدی خود تحت تأثیر نثرنویسان قرن یازدهم چون بیهقی به کار می برد نشانی یافت. از همه مهمتر در این کتاب ما با عشق شاعر برای یک دلداده ی مشخص که ساکن خانه و خیابان معین است روبرو هستیم، یعنی مهمترین خصلت ادبیات جدید که همانا سخن گفتن از "مشخص" به جای "مجرد" و "فرد" به جای "نوع" است. در شعر گذشته ی ما با وجود این که گاهی اشعاری در ستایش این دلدار و آن همسر (مثلاً اشاراتی از نظامی در سوگ زنش آفاق) دیده می شود، ولی نخستین بار این احمد شاملو است که برای دلدار ـ همسر خود شعر می نویسد و نام او را به عنوان شاخص نگاه جدید به عشق سکه می زند. (26)

    شعر عاشقانه ی فروغ فرخزاد بویژه در مجموعه ی "تولدی دیگر" (1343) چون نگاه شاملو به عشق در مجموعه ی "آیدا در آینه" همه ی مشخصات عشق جدید را در خود دارد، اما در عین حال این دو عشق در برخورد به نهاد خانواده و زناشویی از تفاوت چشمگیری نسبت به یکدیگر برخوردارند که در نظر مردم اولی را "ممنوع" ساخته و دومی را "قانونی" جلوه می دهد. به دلیل همین تفاوت است که من نگاه فروغ را "عشق آزاد" می خوانم و نگاه شاملو را "عشق همسرانه" بی این که بخواهم در این نامگذاری ارزش داوری کرده باشم. منظور من از "عشق آزاد" روابط بی بندوبار جنسی نیست، بلکه باور داشتن به رابطه ای عاطفی ـ جنسی بدون ازدواج قانونی یا تعهد رسمی است، یعنی همان شیوه که در چند سده ی گذشته از سوی زنان مبارزی چون "مری ولستونکرفت" انگلیسی (79-1759) و "اما گلدمن" لیتوانیایی ـ آمریکایی (1940-1869) به کار بسته شده است. تا آنجا که من میدانم فروغ هیچگاه در مجموعه های شعری خود از "اسیر" (1334) گرفته تا "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" که پس از مرگش در سال 1351 منتشر شده از نظریه ی "عشق آزاد" سخن نگفته، اما در دوران ازدواج کوتاهش با پرویز شاپور (1379-1302) طنزپرداز به سوی این شیوه کشیده شده و پس از جدایی از او عشق را تنها بیرون از مرزهای قانونی جستجو کرده یا در اشعارش نهاد زناشویی را به عنوان "نظام بندگی زن" محکوم کرده است.
    شاملو برعکس به نظر می رسد که در سومین ازدواجش به گفته ی خود به "پاره ی دوم روح" و "واقعیت" وجودی خود دست یافته و از شادی و آرامشی که زندگی مشترک با آیدا برای او به وجود آورده خرسند است. فروغ اگرچه در دوره های مختلف نسبت به "زنان ساده ی کامل" خانه دار رشک برده و از "بوی تاج کاغذی" روشنفکرانه اش نالیده و از جدایی از پسر کوچکش کامیار اندوهگین و شرمزده است، ولی از همان بیست سالگی در برابر"مرد خودخواه" و "خدای قهار" می شورد و دخالت شرع و قانون را در روابط عاشقانه ی خود نمی پذیرد. با این وجود عشق فروغ از آرامش برخوردار نیست و پیوسته در آن "بیم زوال" و "دلهره ی ویرانی" دیده می شود. فروغ در شعر بلند "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" خود را "زنی تنها" می بیند که علیرغم شکست در عشق و پذیرش خواب زمستانی ناشی از آن، امید خود را به سبز شدن دوباره ی دستهای جوانی که در زیر برف خفته اند از دست نداده است. (27)



    فروغ مجموعه ی "تولدی دیگر" را به ا. گ. تقدیم می کند که مردی ست متأهل، داستان نویس و فیلمسازی سرشناس به نام ابراهیم گلستان که فروغ علیرغم مرزهای شرع و قانون عاشق او شده و بی پروا احساساتش را به او بیان می کند. فروغ حتی در مجموعه های پیشین خود نیز ستایش کننده ی این عشق گناه آلود و فراتر از مرزهای زناشویی ست و شاید به همین دلیل در بیان احساسات جنسی و عاطفی خود از شاملو گستاخ تر و پرشورتر است. با این وجود آنچه عشق هر دو این شاعر را به یکدیگر پیوند می دهد همان نگاه نوگرایانه شان است که به فرد و مشخص می نگرد و از مجردو نوع می گریزد. عشق عاطفی ـ جنسی بین دو فرد یکی از کهن ترین پدیده های انسانی ست و شعر عاشقانه از هنگامی که بشر به بازی با واژه ها پرداخته وجود داشته است. آنچه شعر عاشقانه ی جدید را از نوع کهن آن جدا می کند، زمینه ی حقوقی و اجتماعی زندگی انسان است که امکان می دهد عشق عاطفی ـ جنسی به صورت برابر یا تقریباً برابر ریشه گرفته، ببالد. در عصر جدید، همه ی افراد بشر علیرغم جنسیت، ملیت، دین، زبان، ناتوانی تن یا تمایل جنسی قانوناً برابر شناخته شده، دیگر به شاعر اجازه نمی دهند که فردیت آنها را در مهی از تجرید و تصوف پنهان سازد.

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:51  توسط 2yar  | 

    از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است.

    از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.

    از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت…

    گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان.

    از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .

    از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .

    از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.

    از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پایان ندارد .

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:42  توسط 2yar  | 

    آيا ميدانستيد كه نور خورشید فقط تا عمق 400 متری آب دریا نفوذ می کند.

    آيا ميدانستيد كه امریکا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد.

    آيا ميدانستيد كه عدد 2520 را می توان بر اعداد 1 تا10 تقسیم نمود بدون آنکه خارج قسمت کسری داشته باشد.

    آيا ميدانستيد كه فشار در مرکز خورشید تقریبا 700 میلیون تن بر 452/6 سانتی مترمربع است.

    آيا ميدانستيد كه طول عمر مردم سوئد و ژاپن از دیگر ملل جهان بیشتر است.

    آيا ميدانستيد كه شیشه در ظاهر جامد به نظر می رسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت می کند.

    آيا ميدانستيد كه داغ ترین نقطه کره زمین در دالول اتیوپی است. در این منطقه در یک روز عادی دمای هوا در سایه به 94 درجه فارنهایت می رسد.

    آيا ميدانستيد كه آبشار آنجل در ونزوئل20 برابر بلندتر از ابشار نیاگارا است.

    آيا ميدانستيد كه هر تکه کاغذ را نمی توان بیش از 9 بار تا کرد.

    آيا ميدانستيد كه در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از میلاد ساخته شده است به اندازه ای سنگ به کار رفته که می توان با آن دیواری اجری به ارتفاع 50 سانتی متر در دور دنیا ساخت.

    آيا ميدانستيد كه سرعت صوت در فولاد 14 بار سریعتر از سرعت آن در هواست.

    آيا ميدانستيد كه وقتی مگس بر روی یک میله فولادی می نشیند میله فولادی به اندازه دو میلیونیم میلیمتر خم می شود.

    آيا ميدانستيد كه هر سال از 600/557/31 ثانیه تشکیل شده است.

    آيا ميدانستيد كه بزرگترین گل جهان فلوزیا نام دارد.

    آيا ميدانستيد كه بیشترین ضربان قلب را قناری ها با1000بار در دقیقه و کمترین را فیل با 27 بار در دقیقه دارد.

    آيا ميدانستيد كه اگر تمام رگ های خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا 97000 کیلومتر می شود.

    آيا ميدانستيد كه یک لیتر سرکه در زمستان سنگین تر از تابستان است.

    آيا ميدانستيد كه 30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی می کنند در زیر خاک مدفون شده اند.
    + نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 14:56  توسط 2yar  | 

    ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت               وای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

    خوابم بشد از دیده درین فکر جگرسوز            کاغوش که شد منزل أسایش و خوابت

    درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد            اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

    راه دل عشاق زد آن چشم خماری             پیداست از این شیوه که مست است شرابت

    تیری که زدی بردلم از غمزه خطارفت           تاباز چه اندیشه کند رای صوابت

    هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی              پیداست نگارا که بلند است جنابت

    دوراست سر آب از این بادیه هشدار            تا غول بیابان نفریبد به سرابت

    تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل             باری به غلط صرف شد ایام شبابت

    ای قصر دل افروز که منزلگه انسی                 یارب مکناد آفت ایام خرابت

    حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد        صلحی کن و باز آ که خرابم زعتابت

    + نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:0  توسط 2yar  | 


    دانش - در ستايش ديوانگي
    دنيل ويلسون/ ترجمه:كيوان فيض اللهي:
    «دانشمند ديوانه هرگز کوچک فکر نمي کند. آدم هاي معمولي مربي تيم هاي فوتبال مي شوند و هميشه نگران مسئوليت هاي ناشي از ترفيع گرفتن هستند.
    حتي جاه طلب ترين آدم ها در ميان ما هم ممکن است تنها آرزوي اين را داشته باشند که روزي رئيس جمهور ايالات متحده شوند. اما دانشمندان ديوانه هرگز در چنين جايگاه هاي کوچکي درجا نخواهند زد، آنها بسيار بزرگتر از اين مي انديشند؛ قدرت مطلق. البته براي چنين خواسته اي دلايل فراواني وجود دارد: داشتن قدرتي به وسعت جهان، پول، احترام و هر آنچه که حتي برايتان قابل تصور هم نباشد نيز به همراه خواهد داشت و فراموش نکنيد زن هايي را که شيفته مرداني با چنين تسلطي بر نوع بشر هستند، و البته برعکس». «تالار افتخارات دانشمندان ديوانه: يوها ها ها ها ها ها !، دنيل اچ ويلسون» دنيل هاوارد ويلسون (D.Wilson)، نويسنده آمريکايي داستان هاي علمي تخيلي تاکنون بارها خوانندگانش را با کتاب هايي مثل «اختراعات ثبت نشده» و «ساعت هاي نامرئي بودن» به آينده هاي دور برده است. اما اين بار ويلسون در آخرين اثرش به نام «تالار افتخارات دانشمندان ديوانه: يوها ها ها ها ها ها!» به گذشته سفر کرده است تا چگونگي وجود موازي نبوغ و جنون در ذهن دانشمندان ديوانه را مورد تجزيه و تحليل روانکاوانه قرار دهد، چه آنهايي که زاده داستان هاي علمي تخيلي اند و چه آنهايي که در دنياي واقعي بوده اند. خيل دانشمندان ديوانه در طول تاريخ همواره در آزمايشگاه هاي زيرزميني شان با سردادن قهقهه هاي جنون آميز در تاريکي شب ها، مشغول تعرض به حريم خدايان بوده اند. اين کتاب تلاش کرده است بزرگ ترين نوابغ نامتعادل تاريخ چه در عالم خيال و چه در عالم واقع را با استفاده از اصول روان شناسي قضايي و کالبدشکافي ذهني مورد بررسي قرار دهد. ما در اين کتاب با بررسي سير تحولات کودکي، نوجواني و آموزش هاي عالي اين دانشمندان چرايي و چگونگي نقشه هاي پليد و اقدامات بي رحمانه شان عليه بشريت و طبيعت را مورد تجزيه و تحليل قرار خواهيم داد. اين درست همان چيزي است که با بيرون کشيدن يک دانشمند ديوانه از آزمايشگاه زير زميني اش و خواباندن او روي تخت يک روان شناس، رخ خواهد داد. دستکش هاي لاستيکي به دست کنيد، عينک ايمني به چشم بزنيد و يک روپوش سفيد آزمايشگاه بپوشيد، البته روپوشي که به لکه هاي خون آلوده نباشد، چرا که مي خواهيم به راهروهاي تالار افتخارات دانشمندان ديوانه قدم بگذاريم.
    ضوابط انتخاب براي ورود به اين تالار افتخارات، محاسبه ساده اي است درباره نبوغ و جنون: پذيرفته شدگان بر اساس فهم بي ثبات شان از واقعيت، اکتشافات باورنکردني و اختراعات مرگبار انتخاب شده اند. در نتيجه دانشمنداني در اين تالار افتخارات تکريم شده اند که چنان ترکيب خوشايندي از رفتار جامعه ستيزانه بارز و هوش استثنايي را عرضه مي کنند که هرگز موجب ملال و دلزدگي تان نخواهد شد. لطفا توجه داشته باشيد با وجود اين که در اين کتاب از دستورالعمل تشخيصي DSM-IV (ويرايش چهارم راهنماي آماري و تشخيصي بيماري هاي رواني) استفاده شده است اما هيچ يک از تشخيص هاي ذکر شده در متن کتاب نبايد به عنوان تشخيص هاي باليني و طبي واقعي تلقي شود. در اين دستورالعمل استاندارد، اختلال هاي رواني بر اساس جنبه ها و نمود اختلال يا ناتواني به پنج سطح مختلف طبقه بندي مي شوند: سطح 1: اختلالات باليني، از جمله اختلالات ذهني شديد، سطح 2: وضعيت شخصيت يا شرايط غالب، سطح 3: شرايط پزشکي حاد و اختلالات فيزيکي، سطح 4: عوامل محيطي و رواني-اجتماعي دخيل در اختلال و سطح 5: ارزيابي کلي از عملکرد بيمار (GAF) که عددي بين يك تا 100 خواهد بود و هرچه اين عدد به يك نزديک تر باشد نشانگر وخامت حال بيمار است. همچنين در جريان تهيه اين کتاب هيچ دانشمند ديوانه اي، چه خيالي و چه واقعي مورد آزار و اذيت قرار نگرفته است. در ادامه پنج دانشمند ديوانه برتر تاريخ معرفي مي شوند:
    5 کاپيتان نمو (Captain Nemo)
    اين کاشف و دانشمند اسرارآميز نخستين بار سروکله اش در رمان سال 1870 ژول ورن به نام «20 هزار فرسنگ زير دريا» پيدا شد. نمو که يک نابغه مکانيک است به تنهايي و دست تنها زيردريايي ناوتلس (Nautilus) را طراحي مي کند و مي سازد. زيردريايي شگفت آوري که اغلب با يک هيولاي آبزي اشتباه گرفته مي شد. به نظر مي رسد نمو از ناهنجاري رواني پس از آسيب هاي ناشي از حوادث جنگ و مرگ خانواده اش، به شدت رنج مي برد. بروز دوباره علائم بيماري در نمو او را به انزوا کشاند و رهسپار سفري زيردريايي کرد که بزرگ ترين هدفش در اين سفر انتقام گرفتن از ستمگراني بود که در راه با آنان روبه رو مي شد. همچنين سطوحي از تلقين در نمو ديده مي شود که بالاتر از سطح مورد انتظار در دانشمندان ديوانه است. در واقع او گنج هاي زير دريا را به طور اسرارآميزي پيدا مي کرد و به آنهايي مي داد که در گوشه و کنار جهان با ظلم و ستم مبارزه مي کردند.
    وضعيت بيمار
    سطح 1: اختلال اضطراب ناشي از آسيب هاي رواني، داغداري
    سطح 2: بدون علائم
    سطح 3: بدون علائم
    سطح 4: زندگي در شرايط غيرعادي (زيردريايي)
    سطح 5: GAF= 50 علائم جدي از انزواي اجتماعي و ميل گذار به خودكشي
    4- مادام کوري (Madame Marie Curie)
    مادام ماري کوري با سرسپردگي ديوانه وارش به علم و اشتياق بي حدش به کاميابي، به عنوان يک دانشجو در انزواي کامل و بعدها همراه با شوهرش آنقدر تلاش کرد تا سرانجام عنصر راديوم را کشف کرد. زندگي او سراسر فراز و نشيبي بود از موفقيت هاي حرفه اي باورنکردني و شکست هاي ويرانگري مثل مرگ عزيزان.
    او پس از مرگ شوهرش دچار ناهنجاري افسردگي شديد شد اما تلاش هايش براي جداسازي راديوم در خالص ترين حالتش را دو چندان کرد. مادام کوري سرانجام از بيماري ناشي از قرار گرفتن در معرض پرتوهاي راديواکتيو که مي تواند منجر به کندي ذهن و از دست دادن حافظه شود، درگذشت. به نظر مي رسد درگيري فزاينده مادام کوري با افسردگي، با انباشت هرچه بيشتر عناصر راديو اکتيو در بدن او، رو به فزوني گذاشته است.
    وضعيت بيمار
    سطح 1: افسردگي شديد، خشونت متعادل، داغداري، مشكلات شغلي
    سطح 2: بدون علائم
    سطح 3: آلودگي به راديواكتيو، سرطان خون
    سطح 4: بدون علائم
    سطح 5: GAF= 70 علايم ملايم از افسردگي زودگذر و عدم مراودات اجتماعي
    3- دکتر ژوليوس نو (Dr. Julius No)
    دکتر نو به عنوان نخستين موجود بدذات بزرگ در فيلم جيمز باند، بيمار رواني محصور در يک جزيره با ميل شديد به شکنجه است که به هيچ وجه نمي توان او را از ياد برد. دکتر نو نيز بسان بسياري از ابرنابغه هاي بدذات کارگران بومي را به کار مي گرفت، متجاوزين به حريم خصوصي اش را به قصد کشتن به دام مي انداخت و يک رآکتور هسته اي تمام عيار را در پايگاهش راه اندازي کرده بود. او نشانه هايي از ناهنجاري شخصيت جامعه ستيز را نشان مي دهد: الگويي همه جانبه و ديرپا از بي اعتنايي به خشونت و حقوق ديگران. دکتر نو در برخي موارد رفتاري پرخاشجويانه نيز از خود نشان مي داد. براي مثال او يکي از همکاران دانشمندش را مسموم کرد، چندين بار به جيمز باند حمله کرد و با سنگدلي تمام به کارگرانش فرمان مي داد به رهگذران بي گناه حمله کنند و آنها را بکشند.
    وضعيت بيمار
    سطح 1: مشكلات شغلي
    سطح 2: اختلال شخصيت جامعه ستيز
    سطح 3: دكستروكارديا (قرارگرفتن قلب در سمت راست بدن)، قطع شدن هر دو دست
    سطح 4: بدون علائم
    سطح 5:GAF= 45 عدم مراودات اجتماعي شديد، تمايل به قتل، برخورد بي تنوع، بدون دوست
    2- دکتر ويکتور فرانکنشتين (Dr. Victor Frankenstein)
    فرانکنشتين يک الگوي بارز براي تمام دانشمندان ديوانه به شمار مي رود. با اينکه تمايلات ابتدايي او به هيچ وجه شيطاني نيست اما نياز و تلاشش براي دانستن او را از مسير راست منحرف مي کند. فرانکنشتين يک معتاد به کار منزوي بود. عطش بي پايان او به دانش و نشانه هايي از مانيا مثل نياز بسيار اندکش به خواب، او را وادار به انجام کارهايي مي کرد که به لحاظ علمي غيرممکن بودند: دميدن حيات به مجموعه اي از اجزاي انسان. فرانکنشتين پس از ارتکاب چنين عمل وحشتناکي علائم هشدار دهنده اي از جنون مثل توهم را از خود نشان مي داد.مرگ وحشتناک اعضاي خانوده فرانکنشتين بر اثر اعمال شيطاني اش باعث شد تا او پيش از به قتل رسيدن توسط هيولاي خودش در قطب شمال، به افسردگي شديدي فرو رود.
    وضعيت بيمار
    سطح 1: اختلال افسردگي شديد، اختلالات رواني شديد و عودكننده به خصوص توهم، داغداري
    سطح 2: بدون علائم
    سطح 3: سابقه سوء تغذيه
    سطح 4: زندگي در شرايط آب و هوايي دشوار (قطب شمال)
    سطح 5: GAF= 30 عدم مراودات اجتماعي شديد، افكار منتهي به خودكشي، افسردگي شديد
    1- نيکولا تسلا (Nikola Tesla)
    اگرچه اين دانشمند واقعي پيش از اختراع ترانزيستور درگذشت اما تسلا درست به همان شکلي که امروز ما از کامپيوتر استفاده مي کنيم، از مغز ترسناکش کار مي کشيد. در واقع او اختراع هايي را طراحي و آزمايش مي کرد که تنها در خيالش وجود داشتند. هوش سرشار تسلا با نيروي بسيار قوي تمرکز در او همراه شده بود که هم مايه خوشبختي او بود و هم مايه شکنجه اش. به نظر مي رسد او دچار نوعي اختلال وسواس فکري- عملي شده بود. وسواس او هراس و تشويش از چيزهايي مثل آلودگي و ميکروب و عدد سه را دربرمي گرفت. وسواس عملي تسلا نيز به عدد سه برمي گشت. در واقع او بايد همه چيز را در مجموعه هايي سه تايي انجام مي داد. با توجه به اين که برقراري ارتباط با آدم هاي معمولي براي او دشوار بود، تسلا در تنهايي و انزواي مطلق کار مي کرد. شايد شرح حال تسلا بتواند علت ادعاي عجيب او در سال هاي آخر عمرش را توجيه کن: تسلا در چند سال آخر عمرش مدعي شده بود که با موجوداتي از سياره ناهيد ارتباط هايي داشته است.
    وضعيت بيمار
    سطح 1: اختلال وسواس فكري-عملي، اختلال رواني توهم ارتباط با بيگانگان
    سطح 2: بدون علائم
    سطح 3: بدون علائم
    سطح 4: انزواي اجتماعي
    سطح 5: GAF= 60 علائم ملايم از انزواي برخورد و نزاع با همكاران، عدم سازگاري با آزمايش هاي واقعي
    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:59  توسط 2yar  | 

    گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب      گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

         گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار          خانه پروردی چو تاب آرد غم چندین غریب

      خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم       گر زخار و خاره سازد بستر و بالین غریب

    ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست      خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

    می نماید عکس می در رنگ و روی مهوشت          همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

     بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت        گرچه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

       گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو            در سحر گاهان حذر کن چون بنالد این غریب

         گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند            دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:25  توسط 2yar  | 

    می دمد صبح و کله بست سحاب                    الصبوح الصبوح یا اصحاب

                 می چکد ژاله بر رخ لاله                    المدام المدام یا احباب

        می وزد از چمن نسیم بهشت                    هان بنوشید دم به دم می ناب

     تخت زمرد زده است گل به چمن                     راح چون لعل آتشین در یاب

                در میخانه بسته اند دگر                      افتتح یا مفتح الابواب

            لب و دندانت را حقوق نمک                     هست بر جان و سینه های کباب

      این چنین موسمی عجب باشد                     که ببندند میکده به شتاب

                   بر رخ ساقی پری پیکر                     همچو حافظ بنوش باده ناب     

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:3  توسط 2yar  | 

    ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما               آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

            عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده               باز گردد یا براید ؟ چیست فرمان شما

    کس به دور نرگست طرفی نیست از عافیت          به که نفروشند مستوری به مستان شما

    بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر               زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

    با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته ای             بو که بویی بشنوم از خاک بستان شما

            عمرتان باد و مراد ای ساقیا بزم جم            گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما

          دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید               زینهار ای دوستان جان من و جان شما

    کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند         خاطرمجموع مازلف پریشان شما

    دور دار از خاک و خون دامن چو برما بگذر                کاندرین ره کشته بسیارند قربان شما

         ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو               کای سرحق ناشناسان گوی چوگان شما

       گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست            بنده شاه شماییم و ثنا خوان شما

       ای شهنشاه بلند اختر خدا را همتی                    تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

        می کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو                  روز ما باد شکر لعل افشان شما

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:43  توسط 2yar  | 

    با عرض سلام خدمت دوستان عزیز

    ما منتظر نظرات و پیشنهادات سالم شما در رابطه به بهبود و اضافه نمودن موضوعات جدید می باشیم امیدوارم با دادن نظریات سودمند تان ما را همکاری نمایید.

    البته مطالب می توانند فرهنگی، علمی و اجتماعی باشد.

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:5  توسط 2yar  | 

            ساقی به نور باده بر افروز جام ما                   مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

             ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم                   ای بی خبر زلذت شر مدام ما

      هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق              ثبت است بر جریده عالم دوام ما

           چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان                 کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما

                ای باد اگر به گلشن احباب بگذر                 زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

             گو نام ما زیاد به عمدا چه می بری                خود آید آنکه یاد نیاری زنام ما

    مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است            زان رو سپرده اند به مستی زمام ما

        ترسم که صرفه ای نبرد روز باز خواست                 نان حلال شیخ ز آب حرام ما

           حافظ زدیده دانه اشکی همی فشان                 باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

                 دریای اخضر فلک و کشتی هلال                 هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 8:49  توسط 2yar  | 

    دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما             چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

    ما مریدان رو بسوی کعبه چون آریم چون              رو بسوی خانه خمار دارد پیر ما

    در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم               کاین چنین رفته ست در عهد ازل تقدیر ما

    عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است     عاقلان دیوانه گردند ار پی زنجیر ما

    روی خوبت آیتی از لطف برما کشف کرد          زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

       با دل سنگینت آیا هیچ در گیرد شبی                 آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

       تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش               رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما  

    + نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:0  توسط 2yar  | 

          به ملازمان سلطان که رساند این دعا را                    که به شکر پادشاهی زنظر مران گدا را

            ز رقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم                   مگر آن شود شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

              مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت                    ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

               دل عالمی بسوزی چو عذار بر فروزی                    تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا

     همه شب دراین امیدم که نیسم صبحگاهی                   به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

     چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی                   دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

     به خدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحر خیز                   که دعای صبحگاهی اثری کند شما را

    + نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:30  توسط 2yar  | 

             صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را                      که سر به کوه و بیابان تو داده ای مارا

         شکر فروش که عمرش دراز باد چرا                       تفقدی نکند طوطی شکر خا را

        غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل                      که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

      به خلق و لطف توان کرد صیداهل نظر                      به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

    ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست                     سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

          چو با حبیب نشینی و باده پیمایی                     به یاد دار محبان باد پیما را

    جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب                    که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

        در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ                    سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

    + نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:18  توسط 2yar  | 

    صلاح کار کجا و من خراب کجا               ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

    دلم زصومعه بگرفت و خرقه سالوس         کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

    چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را         سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

    ز روی دوست دل دشمنان چه در یابد             چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

    چو کحل بینش ما خاک آستان شماست          کجا رویم بفرما از این جناب کجا

    مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است          کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا

    بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال                 خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

    قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست           قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

     

    + نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:7  توسط 2yar  |